حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و سوم :
شادی یاد لحظه اول که سوار ماشین شد افتاد. با هر نگاه به اصغر، در دلش هزار بد و بیراه به خودش گفته بود.
_تو که حاج خانم نیستی. هیچیت مثل اون نیست. هیچ وقت جلوم ننشسته تا نگام کنه. اگه یه وقتی هم منو ببینه، همش بلده ایراد بگیره...
شادی در دلش خداراشکر کرد که عیبهای حاجی را در لحظه به رویش نیاورده بود که حاج اصغر ادامه داد:
_اون روزی که سوئیچ ماشین رو بهت دادم، یادمه بهت گفتم پیاده نرو Ø
لطفا صبر کنید...
