حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و چهارم :
_یه تپلی خانم که بیشتر نداریم. عیبی نداره، حالا بازم با هم کار میکنیم تا پولش بیاد سرجاش. توام که همیشه هوای جیب ما رو داشتی...
شادی چپ به اصغر نگاه کرد که ادامه داد:
_البته شما یه دونهای. با خودت رزق و روزی رو هم آوردی.
شادی لبخندی زد و گفت:
_مغازه بی مشتری شما رو پر رونق کردم.
_البته!... با اون سلیقهی محشرت.
_من بلدم با مردم چه جوری حرف بزنم.
_دارم میبینم. من خودم یکیش
لطفا صبر کنید...
