حدشکن به قلم زهرا حاجیان (صحرا)
پارت صد و بیست :
شادی که فامیلی دخترش را شنید، برگشت و رو به مرد عصبانی پرسید:
_با دختر من چکار دارید؟ من مادر خانم خانی هستم.
مرد که داشت تند به طرف بالا میرفت، در پاگرد تعلل کرد و به عقب برگشت.
_مادر خانم خانی! میشه بگید چرا هیچ کس پایین نیست؟ دخترتون آموزشگاه رو سپردند به خدا؟
_همهی کارا دست خداست. لازم نیست بندهاش این کار رو بکنه.
مرد که با این حاضر جوابی شادی خندهاش گرفته بود، از
لطفا صبر کنید...
