پارت نود و دوم :

جسدِ بغض در گلویش ماند، خون در کامش پیچید، نفسش عطر این خون را گرفت و از درون مرد اما نتوانست لبه‌ی کاغذ را بر رگش بکشد. کاغذ را مچاله کرد و سویی انداخت سپس با گریه‌ای که از بریدگیِ نفس خفه شد، سر خم کرد و لای دستانش پناه داد.

جرئت مردن نداشت، نه... سایدا مرگ را تجربه کرد؛ اما نه جرئت دوباره مردن داشت، نه خود را لایقش می‌دانست. این دیگر چه جهان هولناکی بود که بی‌گناه از عذاب مجازاتِ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فرشته

    0

    خدا لعنتشکنه

    ۲ هفته پیش
  • مهناز

    0

    حس یه قاتل که دلش میخواد صامت رو شرحه شرحه کنه

    ۴ هفته پیش
  • ابرا

    0

    الان تو جامعه ما این چیزها زیاد اتفاق می افتند

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    0

    انسان تا زمانی که داشته ای داره قدر نمی دونه مثل سایه پدر مادر یا حتی برادر آرامش اون خونه ای که براش قفس بودیا حتی همین که دور از خانواده درس می خواند الان نفهمه که چقدر اون روزها خوب بود والان تلاش می کنه اون روزها دوباره برگردند

    ۱ ماه پیش
  • دیانا

    0

    چقدر خوب میشد اگر تصورات کودکانه سایدا در مورد فکر و صفورا واقعیت داشت.واقعا حس خیلی بدی داشت که صامت پیداش کرد

    ۱ ماه پیش
  • دیانا

    0

    چقدر خوب میشد اگر تصورات کودکانه سایدا در مورد فکر و صفورا واقعیت داشت.واقعا حس خیلی بدی داشت که صامت پیداش کرد

    ۱ ماه پیش
  • maca..

    0

    شوهر پولدار باشه بقیش پیشکش😁

    ۲ ماه پیش
  • masi

    0

    ضدحال خوردم وقتی صدای صامت اومد😵 💫😂

    ۲ ماه پیش
  • فن همه

    0

    این انگل یه جوری رفته توروح و مغز سایدا که هر کاری وهرفکری که بکنه رو میتونه با حرفاش وکاراش کنترل کنه😟😟😟😟

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    متأسفانه دقیقا همینه..

    ۲ ماه پیش
  • افسون

    0

    آخ امان از سادگی معلومه که با اون حرفهایی که به سایپا زده میخواسته ترغیب کنه انتخاب کنه مرگ یا فرار وخودش تماشاچی ه این بازی سیاه بوده عزیزم ممنون از پارت زیبات وحس دردی که خوب تا مغز استخون آدم و میسوزونه تا یادش نره همیشه بالاتر از سیاهی هست نگو نه🧐😨🥺

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    دقیقا.. داره بازی روانی با سایدا راه میندازه!

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    این پارت یه چیزی رو هم نشون داد...اینکه بعضی وقتا فکر میکنیم مثلا الان بدترین دوران زندگیمونو داریم میگذرونیم،ولی بدترینش ممکنه بعدا باشه..یا مثلا فکر کنیم دیگه نمیتونیم خوشحال تر از این باشیم،ولی بعدا میفهمیم خوشحالی اونموقعه یک صدم خوشحالی الانم نبوده..مثل نازنین که فکر میکردباصامت خیلی حالش خوبه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا درسته، زندگی غیرقابل پیش‌بینیه!

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    مونولوگا خیلی قشنگن..جدی خیلیم مفهومی ان...لذت میبرم ازشون😭😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    قشنگم^^

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای...اول پارت چقدر خوشحال بودم که سایدا داره میره...مهم نبود کجا میره،بالاخره داشت از دست صامت فرار میکرد😭😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حتی داشت انرژی مثبت میداد به خودشTT

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    شاید کیسان میخواسته با گذاشتن این فیلم ببینه نازنین حرفی از صامت میزنه یا نه

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    شاید؛ چطور نگاه میکنه، چی میگه، چه واکنشی داره..

    ۲ ماه پیش
  • ساناز

    1

    از کجاپیداش شد این صامت لعنتی 🤯

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پیچوندنی نیست این آدم..

    ۲ ماه پیش
کپی شد!