پارت هشتاد و چهارم :

«تعطیلات نوروز سال ۱۳۵۶»

مرز میان خواب و بیداری درهم شکسته بود؛ زندگی نه و این ساعتِ کابوس بود که لحظاتِ عمر را در غل و زنجیرِ وحشت به تاراج می‌برد. آن‌ها که هنوز نور به دیده داشتند، به گره خوردن پاهای کسی و زمین خوردنش می‌خندیدند؛ اما با تمام بینایی، گره‌ی کور چشم‌بند بیچاره را نمی‌دیدند. آنقدر می‌خندیدند تا چشم‌بسته سردرگمِ تاریکیِ دیدگانش به دره برسد، چون سقوط می‌کرد و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • masi

    0

    از ته دل آرزو میکنم سایدا نجات پیدا کنه😭

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    طفلک سایداTT

    ۲ ماه پیش
  • نسترن

    0

    عج آدم پستیه

    ۲ ماه پیش
  • maca..

    0

    امیدوارم پای بچه درمیون نباشه😐😑

    ۲ ماه پیش
  • آرزو

    1

    مهدیه یه شماره دارالمجانین به سایدابرسون این صامت نه تنهابراسایدابراهمه مضره🤨🤨🤨مردک روانی نابودم نمیشه ازداستان یه نفس خوش بکشیم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    وای صامت وااای که به اندازه ترا...مپ و نتا...نیا...هو از تو هم متنفرم

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای خیلی خوب بود🤣😭😭

    ۳ ماه پیش
  • ساناز

    1

    سایدا چرا نشسته تو خونه مثل اون وقت ها که تو خونه ی باباش یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه از رو دیوار می رفت و میومد الان هم تو یه فرصت مناسب فرار کنه🤦 ♀️البته این روند دست شما رو میبوسه مهدیه جون😅💖

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    روندش رو بسپر به من؛ ولی در کل، سایدایی که این بلا ازش ساخته کجا، اون دختر سرخوش و رویایی کجا!

    ۳ ماه پیش
  • مینو

    0

    سلام مهدیه جان؟به سایدا دست درازی شده توسط صامت یا فقط اسیرش کرده؟

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هردوش عزیزم..

    ۳ ماه پیش
  • مینو

    0

    ای وااای چقد دردناک،خدا برای کسی نخواد😭

    ۳ ماه پیش
  • S.p

    1

    سایدا دختر محدودی بود که یهو رها شد راهشو گم کرد و افتاد تو دام صامت بیشتر از صامت فرخ و صفورا مقصر این حال سایدا هستن که حتی نکردن یکی از خدمه عمارتو همراهش بفرستن که حداقل یکی کنارش باشه

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    درسته، غفلت فرخ و صفورا تازگی نداره، سر کیسان ثابت کردن پدری و مادری رو بلد نیستن..

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    2

    مهدیه جون سایدا رو میشه براش یک کاری کنی که قربانی۱۰۰ نباشه و یا خودش یک حرکتی بزنه یا کیسان رو در جریان بذاره این که با این مردک روانی(صامت) سرکنه و نابود بشه اصلا بنظرم جذاب نیست..صامت رو باید با خنجر نازنین نابود کرد یا سایدا از پسش برمیاد؟! سایدا کاش بره فرانسه و آیندشو بسازه 🩵 ممنون مهدیه💚

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فکر کنم اشتباه دارین برداشت میکنین، سایدا تحمل نمیکنه الان به نوعی زندونیِ صامته، موضوع دیگه شخصیت سایداست که با مثلا نازنین متفاوته؛ ولی جدا از این هیچی از سرنوشتشون معلوم نیست، باید دید در ادامه چی پیش میاد..

    ۳ ماه پیش
  • عاطی

    1

    صحبت درمورد بقاست گاهی وقتا مظلوم واقعا هیچ کاری نمیکنه اما مظلوم وقتی نمیخواد نابود بشه تغییر میکنه همه آدما هر دو ورژن رو دارند و میتونند اون روی دیگه هم نشون داد..اما سایدا با مظلومیت کنار بیاد و در خود مرده باشه خیلی گناهه..

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    میفهمم، باز به شخصیت اون آدم برمیگرده و البته بلایی که سرش اومده؛ یه دختر ۱۸ساله‌ی خام و حساس که از دنیای روشنش افتاده توی یه تله‌ی سیاه، جدا از اینکه باید منتظر بمونیم ببینیم سایدا کدوم نوعشه، بلای کمی سرش نیومده، فقط باید امیدوار موند که نجات پیدا کنه، اینکه سرنوشتش چیه هنوز رازه.

    ۳ ماه پیش
  • الهه ی آب🌊

    0

    اخخخخ سایپا ببین چه بلایی سر خودت آوردی ...در کنار قلم زیبا و بیان حس ها به زیباترین شکل ، واقعا آموزنده اس و نشون میده عشق کورکورانه و بدون فکر تا چه حد می تونه خطرناک و حتی گاهی باعث نابودی بشه.

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوشحالم که پیامش دریافت میشه^^

    ۳ ماه پیش
  • محیا

    0

    وای این چجور پدر و مادری که این بچه داره مگه مرض داشتن این صفورای عوضی فرخ نامرد اینها اصلا جزو پدرو مادر حساب نمیشن البته از قدیم گفتن هر ظلمی پدر و مادر بکنن بچه باید تقاص بده

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فقط اسم پدر و مادر رو به دوش میکشن..

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    0

    اخ خدا لعنتت کنه صامت اهنگر تو وجدان نداری💔😭

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    ممنون از پارت هدیه اما چرا این بچه توی این خونه تنهاست بدون خدم و حشم.... آهنگر دیوانه 😡

    ۳ ماه پیش
  • پگاه

    2

    خدا قوت مهدیه جان،عالی بود،صامت چه نقشه هایی کشیده واسه اموال بختیار دریغ که قبلاً همشون به اسم نازنین شدن

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خانم‌خان همیشه چند قدم جلوتره^^

    ۳ ماه پیش
  • پگاه

    0

    دقیقاً ،شخصیت سازی معرکه ی مهدیه جونه دیگه😍

    ۳ ماه پیش
  • مامان عسل

    1

    سایدا میتونه بدون اینکه صامت بفهمه یواشکی بره پیش داداشش و همه چیز و برملا کنه این که کاری نداره..حتما نویسنده عزیز به فکر این قسمت هاش هست ممنون مهدیه جان خدا قوت 🌸

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    باید دید به اندازه‌ی گفتنش آسونه یا نه، ببینیم چی میشه..

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    مود من وقتی تو یه پارت اثری از کیسان عزیزم نیست:☹💔

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه

    1

    مهدیه❌ فن رسمی کیسان✅

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    حالا کیسانم میارم برات🫣😂

    ۳ ماه پیش
کپی شد!