گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت پنجاه و چهارم :
رعشه افتاده به جان نازنین، چانهاش آنقدر لرزان که زبانش لحظهای زیر دندان گزیده شد و صدایش درنیامد. سکوتِ او را لحظاتی آهنگ مخوف بارش تند باران شکست و بعد؛ صامت که هر دو قدم عقب رفتنِ او را با یک قدم رو به جلو جبران کرد.
- هیچ راه دیگهای وجود نداره نازنین؛ تا الان قلب و روحمون مال هم بود و واسمون حکم جدایی بریدن، یه تیکه کاغذ یا اینکه اسمت بخوره تو شناسنامم هیچ ارزشی واسم نداره م
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا عشق نیست این، جنون محضه
۳ ماه پیشنسترن
2نازنین راست گفت صامت فقط یه نره مرد نیست نکبت🙄 نازنین چی شد خدا کنه اتفاقی براش نیافتاده باشه
۴ ماه پیشافسون
0آفرین صامت چه راحت و بی دردسر خودش رو برای همیشه تو قلب نازنین کشت و دیگه براش هیچ راه باز گشتی نیست اما الان کیسان بیچاره اگه بفهمه که دیوونه میشه امیدوارم فقط فراموشی باشه نه دوری و گم شدن
۴ ماه پیشفن همه
1خوبی این اتفاق این بود که نازنین بالاخره روی واقعی صامت ودید وگرنه تا اخر عمر واسش یه دفتر باز ویا یه حسرت باقی میموند اینجوری هربار یادش میاد که اون آدم درستی نبود وخوب شد که راهشو ازش جدا کرد🤨🤨🤨
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره، تنها خوبی این اتفاق همین باز شدن چشمای نازنین بود
۴ ماه پیشبرکه
1بعضی ادم ها چشونه چرا اینجوری میکنن مگ ادم بودن چقدر سخته ؟
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واسه صامت که کلا قفله
۴ ماه پیشmacani
0صامت پرررر💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻
۴ ماه پیشسرو
1وای خدا چی فکر میکردم چیشد خداکنه اتفاقی براش نیافته حداقل فراموشی نگره وای مغزم مهدیه جون مرسی عزیزم عالی بود
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فراموشی هم ایدهی جالبی میشه..
۴ ماه پیشسرو
0وای من غلط کردم نظر دادم مهدیه جون همینجوری کلی استرس بخاطرش دارم
۴ ماه پیشمینا
1واییی از دست این صامت ولی بازم خوب شد که دیگه نازنین اسمشم نمیاره عجب خراب کرد خودشو اهنگر خجالت هم نمیکشه والا
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
بد خودشو از چشم انداخت
۴ ماه پیشمیخک
1سلام من که ازاول گفتم بهم میرسن کیسان ونازنین بنظرم حافظشوازدست میده واینطوری کارکیسان راحت
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
تا ببینیم..
۴ ماه پیشعاطی
2امیدوارم ضربه به سرش نخورده باشه و فراموشی سراغش نیاد...
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اینم بد فکری نیستا
۴ ماه پیشNafis
4ممنون از قلم خوب وپارتای هدیه ای که میزارید
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مرسی از همراهیت🤍
۴ ماه پیشاسرا
2ولی دختربه این میگن منتظرناجی نموندخودش خودش نجات داد😏🙏
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اینو خیلی قشنگ گفتی^^✨
۴ ماه پیشفاطمه زهرا
1نازنین بیچاره🥲و چه زود به حرف کیسان رسید و خب حقیقتشو بخواین دلم واسه کیسان سوخت🤣😔
۴ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
پسر بیچارم یه چیزی میدونستا بیخود سیلی خورد😂
۴ ماه پیشeensal
1وااای من نمیتونم تا فردا صبر کنم
۴ ماه پیشصدف
2یعنی چی میشه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
1صامت عوضی فقط یک حیوون که برای هوسش دست به همچین کاری کرد این عشق نیست فقط انگار یک حس جنون مالکیت انگار که نازنین در نظرش یک کالا که مالکیتش رو به نام خودش زده امیدوارم بلایی سر نازنین نیاد😭