پارت پنجاه و چهارم :

رعشه افتاده به جان نازنین، چانه‌اش آنقدر لرزان که زبانش لحظه‌ای زیر دندان گزیده شد و صدایش درنیامد. سکوتِ او را لحظاتی آهنگ مخوف بارش تند باران شکست و بعد؛ صامت که هر دو قدم عقب رفتنِ او را با یک قدم رو به جلو جبران کرد.

- هیچ راه دیگه‌ای وجود نداره نازنین؛ تا الان قلب و روحمون مال هم بود و واسمون حکم جدایی بریدن، یه تیکه کاغذ یا اینکه اسمت بخوره تو شناسنامم هیچ ارزشی واسم نداره م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    1

    صامت عوضی فقط یک حیوون که برای هوسش دست به همچین کاری کرد این عشق نیست فقط انگار یک حس جنون مالکیت انگار که نازنین در نظرش یک کالا که مالکیتش رو به نام خودش زده امیدوارم بلایی سر نازنین نیاد😭

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا عشق نیست این، جنون محضه

    ۳ ماه پیش
  • نسترن

    2

    نازنین راست گفت صامت فقط یه نره مرد نیست نکبت🙄 نازنین چی شد خدا کنه اتفاقی براش نیافتاده باشه

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    0

    آفرین صامت چه راحت و بی دردسر خودش رو برای همیشه تو قلب نازنین کشت و دیگه براش هیچ راه باز گشتی نیست اما الان کیسان بیچاره اگه بفهمه که دیوونه میشه امیدوارم فقط فراموشی باشه نه دوری و گم شدن

    ۴ ماه پیش
  • فن همه

    1

    خوبی این اتفاق این بود که نازنین بالاخره روی واقعی صامت ودید وگرنه تا اخر عمر واسش یه دفتر باز ویا یه حسرت باقی میموند اینجوری هربار یادش میاد که اون آدم درستی نبود وخوب شد که راهشو ازش جدا کرد🤨🤨🤨

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره، تنها خوبی این اتفاق همین باز شدن چشمای نازنین بود

    ۴ ماه پیش
  • برکه

    1

    بعضی ادم ها چشونه چرا اینجوری میکنن مگ ادم بودن چقدر سخته ؟

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واسه صامت که کلا قفله

    ۴ ماه پیش
  • macani

    0

    صامت پرررر💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    1

    وای خدا چی فکر میکردم چیشد خداکنه اتفاقی براش نیافته حداقل فراموشی نگره وای مغزم مهدیه جون مرسی عزیزم عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فراموشی هم ایده‌ی جالبی میشه..

    ۴ ماه پیش
  • سرو

    0

    وای من غلط کردم نظر دادم مهدیه جون همینجوری کلی استرس بخاطرش دارم

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    1

    واییی از دست این صامت ولی بازم خوب شد که دیگه نازنین اسمشم نمیاره عجب خراب کرد خودشو اهنگر خجالت هم نمیکشه والا

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    بد خودشو از چشم انداخت

    ۴ ماه پیش
  • میخک

    1

    سلام من که ازاول گفتم بهم میرسن کیسان ونازنین بنظرم حافظشوازدست میده واینطوری کارکیسان راحت

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    تا ببینیم..

    ۴ ماه پیش
  • عاطی

    2

    امیدوارم ضربه به سرش نخورده باشه و فراموشی سراغش نیاد...

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینم بد فکری نیستا

    ۴ ماه پیش
  • Nafis

    4

    ممنون از قلم خوب وپارتای هدیه ای که میزارید

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیت🤍

    ۴ ماه پیش
  • اسرا

    2

    ولی دختربه این میگن منتظرناجی نموندخودش خودش نجات داد😏🙏

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اینو خیلی قشنگ گفتی^^✨

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    نازنین بیچاره🥲و چه زود به حرف کیسان رسید و خب حقیقتشو بخواین دلم واسه کیسان سوخت🤣😔

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    پسر بیچارم یه چیزی میدونستا بیخود سیلی خورد😂

    ۴ ماه پیش
  • eensal

    1

    وااای من نمیتونم تا فردا صبر کنم

    ۴ ماه پیش
  • صدف

    2

    یعنی چی میشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!