گلگونهرخ به قلم مهدیه فیروزی
پارت چهل و ششم :
چشمان نازنین هنوز بسته، لحظهای بعد که برخاستن صامت از کنارش را با تیز شدن نور چراغ سقف اتوبوس بر پشت پلکش حس کرد، به فرمان قلبی که چون خنجر سینهاش را شکافت، چشم گشود. صامت ایستاده در راهروی بین صندلیها، لبهی تکیهگاه صندلی جلویی را که در چنگ فشرد، نازنین مردمک از دست او تا چشمانش سوق داد. نفهمید با سرک کشیدن چه در جاده دید؛ اما وقتی چشم در چشم شدند، حس کسی را داشت که در اقیانوسی شب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اصلیش رو توی کانال باید ببینی، این صرفا براساس توصیفاته
۱ ماه پیشالی
2واییی عجب پارت نفس گیری بود در عجبم که صامت نتونست حتی ذره ای برای نرفتن نازنین تلاش کنه فقط بلد بود حرف بزنه در عمل کاری نکرد آخرشم عجب سیلی نثار کیسان شد😂
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ببین بد زدا نازنین😂
۳ ماه پیشآیدا
1واقعا خدا یک آدمی مثل کیسان باید به من بده کاش زودتر قسمت شه من پسر خوشگله رو میخوام 😭
۳ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
برات یه کیسان آرزو میکنم^^
۳ ماه پیشبهار با ح حلزون🐌
5فقط منم که کیسان رو منصور بامداد خمار می بینم؟🫠
۵ ماه پیشفاطا
1نههه منم دقیقا همین نظرو دارم سیسییی
۵ ماه پیشسارا
0وای دقیقا منم
۳ ماه پیشنسترن
0مهدیه جان من کل رمانو یه نفس خوندم و تا الان کاربر خاموش بودم و تصمیم گرفتم از این به بعد نظر بدم شاید یه کم از خستگی که برای نوشتن این رمان داشتی رو کم کنه.و قلمت هم خیلی خوبه من که خیلی خوب تونستم توصیفات رو درک کنم خسته نباشی 🙂💚
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
خوشحالم که دارمت قشنگم^^
۵ ماه پیشمینو
0سلام عزیزم خدا قوت بابت رمان قشنگت ولی چرا چند روزه پارت نداریم؟دل توی دل مون نیست بقیه شو بخونیم
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
یکم کسالت داشتم قشنگم، امروز میذارم
۵ ماه پیشفاطمه
2من موندم نازنین با اون همه جسارت و شجاعت و منطق چجوری راضی میشه با صامت آهنگری که حتی جرعت نداره صداش رو روبروی کیسان بلند کنه فرار کنه و آبروی خودش رو ببره
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از یطرف سر اجبار فرخ و عقب نکشیدن کیسان تحت فشاره، از یطرف هم واقعا عاشق صامته؛ بعد از یکسالی که سخت گذشت خیلی خسته شده
۵ ماه پیشمریم
0آخ قربون اون دست ودل بازیت😘😘😍😍
۵ ماه پیشمریم
0نویسنده جان من ی نفس خوندم تا آخرین پارت الان این انصافه منو منتظر بزاری تا دو روز دیگه🥲 نمیشه همشو بزاری🙏
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
حالا شاید منتظرتون نذاشتم تا اونموقع😁
۵ ماه پیشمریم
0آخ قربون اون دست ودل😍😘😘
۵ ماه پیشآرزو
0ای خدانازنین سیلی میزنه من عذاب وجدان گرفتم جالبیش اینه الان بجای اینکه کیسان بیخیال نازنین بشه بدتربااین سیلی عاشقش میشه
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
راههای روندن کیسان از خودش نتیجه عکس داره😂
۵ ماه پیشبرکه
1ای خدا چی میشد منم یکی از مسافر های اون اتوبوس بودم تا با چسبیدن ب شیشه ثانیه ب ثانیه اون لحظه مقدس و میدیدم و عشق میکردم اخرش هم از پنجره برا کیسان کل میکشیدم
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
وای عاشقتم دختر😂
۵ ماه پیشمینا
0بیچاره کیسان دختربرو خداتم شکر کن که کیسان نجاتت داد
۵ ماه پیشeensal
0نازنین عقلشو از دست داده ، بعدا میفهمه کیسان چه لطفی بهش کرد
۵ ماه پیشسعادت
0آخ نازنین خانم اون سیلی حق کیسان نبود یک روز پشیمان می شوی سپاس بانو 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
۵ ماه پیشسرو
0نازنین هم چوب این کارهاش رو میخوره کیسان هم عاشقت که چیزی بهت نمیگه وگرنه الان تو را هم آدم میکرد دختره ی نفهم دیگه کتک چی بود بهش زدی همون زبونت کافی بود واقعا زیاد روی کرد
۵ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واقعا بد سیلی زدا
۵ ماه پیشفاطمه زهرا
1احساس میکنم روی نازنین غیرتی شدم😂🙂
۵ ماه پیشزهرا
0اینم ک از کیسان نفرت پیدا کرد چ بد شد بیچاره🤔
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهناز
1واقعا کیسان شبیه منصور بامداد خماره،من اصلا چهره تو این عکسو مجسم نمیکنم