پارت شصت :

در اولین فرصت وصیتنامه‌ی پدرش را ربود، گرچه جای مهر پیش من امن بود و پیدایش نکرد اما... با این حال وصیتنامه‌ای جعلی ساخت و با ادعای اینکه کیان همه ارث و میراث را به او سپرده و برای فاتح تنها عمارت روستایی را باقی گذاشته، همه‌چیز را بالا کشید. شد همانکه همیشه آرزویش را داشت؛ خانِ خاندان بختیار. در تغییرات دیگر وصیتنامه آمده بود وارث جایگاه بزرگ خاندان پسرش کیسان بود و یاسمین تنها وارث عم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهناز

    1

    گفته بودم حس خوبی به کیان بختیار دارماا

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    1

    واای خدایاا این چندتا پارت چقدر سنگین بوود

    ۱ ماه پیش
  • الی

    2

    ولی صحنه آخر خیلی خوب بود😭😂

    ۳ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    با ذوقی که داری، تبدیل به یکی از قشنگترین مخاطبام شدی^^

    ۳ ماه پیش
  • الی

    0

    شما هم جزو نویسنده های محبوبم هستید❤️🥹

    ۳ ماه پیش
  • الی

    1

    احتمالا کیسان مرگ فاتح دیده بیچاره از بچگی روز خوش نداشته😭

    ۳ ماه پیش
  • ساناز

    1

    این زن و شوهر هردو قاتلن

    ۴ ماه پیش
  • برکه

    0

    جوری پشمام ریخته ک حرفم نمیاد

    ۴ ماه پیش
  • آرزو

    0

    عالیییییی بودمخصوصاآخرش🥰🥰🥰🥰بی نهایت منتظرزمین خوردن فرخم

    ۴ ماه پیش
  • فاطا

    1

    خوشحالم روح نازنین کم کم ب کیسان نزدیک میشه بدونه اینکه خودش بفهمه

    ۴ ماه پیش
  • فاطا

    3

    احتمال خیلی زیاد فرخ فاتح کشته و کیسان این واقعه رو دیده که از بچگی از دست فرخ فراری بوده🤯

    ۴ ماه پیش
  • eensal

    2

    بچم کیسان 😭 کیسان مظلوم ترین قربانیه

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    از بچگی یه روز خوش نداشته😭

    ۴ ماه پیش
  • سعادت

    0

    وای نازنینا چه خبر بود و چه گذشت بر کیسان

    ۴ ماه پیش
  • مینا

    0

    خیییلی قشتگ یود اخی عاشقی کیسان دلم سوخت ولی وجدانی فرخ عجب ادمیه اخ چه جوری انقدر ظالمه حتی به بچه های برادرش هم رحم نکرد

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    فرخ بویی از رحم و وجدان نبرده

    ۴ ماه پیش
  • مبخک

    0

    گفتم که اخرش رسیدن این دوبهمه

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    هنوز به وصالشون راضی نیستی؟🫣

    ۴ ماه پیش
  • نسترن

    0

    چندتا پارت خوندم ولی موندم تو خماری😑

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    خوبه راضیم😂

    ۴ ماه پیش
  • افسون

    0

    عزیزم خیلی دمت گرم عالی نوشتی حس کردم خودم اونجا بودم وای چه شود لعنت به فرخ با یه جنون بیمارگونه زندگی چند نفر رو نابود کرده واقعا عشق چه جور بیماری که از هر قلبی یه نوش داروی متفاوت تراوش میکنه خیلی عجیبه غریبه ای در عین حال آشنا 😉😊

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا هم جنون داره فرخ

    ۴ ماه پیش
کپی شد!