گیان یعنی جان به قلم فاطمه اصغری
پارت صد و چهل و هشتم :
بابا متوجه حالم میشود. با دستش، سرم را روی سینهاش میکشد و در گوشم میگوید:
- خوبی بابا جان؟
سرم را آرام بالا و پایین میکنم.
- خوابم میاد بابا. کاش میرفتم خونه.
پاسخی که خودم به بابا داده بودم، بهانهای به دست دل بهانهگیرم میدهد؛ اگر وحید بحث خواستگاری را پیش نکشیده بود، شاید میشد حالا تعارف بردن من به خانه را بزند. آن وقت زنعمو را چه کنیم؟ کاش اول او را به خانها

لطفا صبر کنید...

آنههه
0اومدم بعد مدت ها اعلام حضور کنم بگم طرفدار شیپ شیرین و بابکم..این دو تا به هم نرسن من خودمو می کشم..بابک پسر منطقی منن💝✨️🥰