پارت بیست و چهارم :

نیلا شانه بالا می اندازد و زیر چشمی نگاه غصبناکش را به قیافه ی پیروزمندانه ی سالار می دوزد.

این مرد امشب او را سکته دادع بود، کم مانده بود تمام آبرو و اعتبارش پیش پدرش به ارزش یک سکه تمام شود‌.

_ببخشید من یهویی مزاحم شدم، اومدم سمیرا رو ببینم‌.

آی مارمولک!

آری به دیدن سمیرا آمده بودی!

نیلا بر پا می زند:

_آقاجون اجازه می دید یه سر برم کافه، شارژرم رÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nnn

    0

    عالی بود..

    ۴ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️