گیلاس به قلم پریسا حصیری
پارت بیست و چهارم :
نیلا شانه بالا می اندازد و زیر چشمی نگاه غصبناکش را به قیافه ی پیروزمندانه ی سالار می دوزد.
این مرد امشب او را سکته دادع بود، کم مانده بود تمام آبرو و اعتبارش پیش پدرش به ارزش یک سکه تمام شود.
_ببخشید من یهویی مزاحم شدم، اومدم سمیرا رو ببینم.
آی مارمولک!
آری به دیدن سمیرا آمده بودی!
نیلا بر پا می زند:
_آقاجون اجازه می دید یه سر برم کافه، شارژرم رÙ
لطفا صبر کنید...

Nnn
0عالی بود..