خلاصه رمان معمایی بوی قهوه و خون
در تاریکی تهران، جایی که عطر قهوه با طعم خون در هم میآمیزد… او بازگشته است.” دلوین موحد، وکیل برجسته و سرد، با پروندهای روبرو میشود که نه تنها عدالت، که روح او را نیز به چالش میکشد. متهم؟ مردی از گذشتهای دور؛ مردی که خاطرهی لبخندهایش هنوز در خاطر دلوین زنده است، اما اکنون در سایهی اتهام قتل، چهرهای بیگانه و خطرناک به خود گرفته. این پرونده، فقط یک جنایت نیست؛ بازی خطرناکی است میان حقیقت و دروغ، میان عشق گمشده و خیانت، و میان وجدان حرفهای و طوفان احساساتی که سالها سرکوب شدهاند. آیا دلوین میتواند در میان این مه غلیظ، حقیقت را بیابد، یا خود در دستان سرنوشت، قربانیِ این بازی مرگبار خواهد شد؟ بوی قهوه و خون داستانی که در آن، هر سایه، یک مظنون و هر نگاه، یک راز است.
