دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی بوی قهوه و خون اثر معصومه الهیاری

رمان بوی قهوه و خون

  • زبان فارسی
  • 139 👁
  • 4 ❤️
  • 0 💬

خلاصه رمان معمایی بوی قهوه و خون

در تاریکی تهران، جایی که عطر قهوه با طعم خون در هم می‌آمیزد… او بازگشته است.” دلوین موحد، وکیل برجسته و سرد، با پرونده‌ای روبرو می‌شود که نه تنها عدالت، که روح او را نیز به چالش می‌کشد. متهم؟ مردی از گذشته‌ای دور؛ مردی که خاطره‌ی لبخندهایش هنوز در خاطر دلوین زنده است، اما اکنون در سایه‌ی اتهام قتل، چهره‌ای بیگانه و خطرناک به خود گرفته. این پرونده، فقط یک جنایت نیست؛ بازی خطرناکی است میان حقیقت و دروغ، میان عشق گمشده و خیانت، و میان وجدان حرفه‌ای و طوفان احساساتی که سال‌ها سرکوب شده‌اند. آیا دلوین می‌تواند در میان این مه غلیظ، حقیقت را بیابد، یا خود در دستان سرنوشت، قربانیِ این بازی مرگبار خواهد شد؟ بوی قهوه و خون داستانی که در آن، هر سایه، یک مظنون و هر نگاه، یک راز است.

قسمتی از متن رمان بوی قهوه و خون

برخلاف اشک‌هایی که تا چند دقیقه‌ی پیش روی صورتش می‌لغزید، حالا با جدیتی حرف می‌زد که انگار نه انگار تا همین لحظه داشت گریه می‌کرد.
دلوین زیر نگاهش، بی‌اختیار در دل گفت:
همه چیزش، شبیه داداششه…
و بعد، چشمش را به او داد تا ادامه دهد.
آیلین گفت: «داداشم فیلمبردار صحنه‌ست. سر یکی از پروژه‌ها بودیم که…»
مکث کرد. نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد: «سامان به من پیشنهاد… چیز… پیشنهاد داد…»
دلوین چشم‌هایش را برای یک لحظه بست؛ انگار از همان جمله هم ادامه‌ی ماجرا را فهمیده باشد.
آرام گفت: «می‌خوای این قسمتشو نگی؟»
آیلین سریع سر تکان داد:
«نه، نه… می‌گم. به من پیشنهاد بد داد. بعد نمی‌دونم کی رفته بود به داداشم گفته بود…»
دلوین، با آن حالتی که انگار ذهنش برای ثانیه‌ای از اتاق جدا شده بود، ناخودآگاه زمزمه کرد:
«آریام… خط قرمزش ناموس بود…»
آیلین، با چشمانی که آرام‌آرام پرِ اشک می‌شد، فقط گفت:
«آهوم…»
و ادامه داد:
«داداشمم باهاش گلاویز شد. تهدیدش کرد که می‌کشتش. کل صحنه بهم ریخت. به زور از هم جداشون کردن… بعد، سه شب بعدش، جنازه‌ی سامان رو توی خونه‌اش پیدا کردن.»
ناگهان بغضش شکست.
زد زیر گریه و با صدایی لرزان گفت:
«همه‌ی مدارک علیه داداشمه… حتی می‌گن روی تموم وسایل خونه‌ی سامان، DNA داداشم هست…»
دلوین بی‌آنکه چیزی بگوید، دستمال کاغذی را به سمتش گرفت.
«گریه نکن دختر. پرونده رو بزار اینجا، بهت زنگ می‌زنم.»
آیلین با چشم‌هایی که هنوز بین امید و ترس می‌لرزید، به دلوین خیره شد و با شوقی آمیخته به التماس گفت:
«نجاتش می‌دی، مگه نه؟ مگه نه دلوین؟ داداشم رو نجات می‌دی؟»
دلوین نفسش را آهسته و کلافه بیرون داد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت آیلین ماند؛ بعد، با صدایی کنترل‌شده و جدی گفت:
«نمی‌دونم… بزار اول پرونده رو بخونم.»
آیلین، بعد از تشکر از دلوین، پرونده و تمام مدارک را روی میز گذاشت.
سپس با حالتی که هنوز امید را از دست نداده بود، از جا بلند شد و خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.
بعد از رفتن آیلین، دلوین نفسی کلافه بیرون داد.
دست‌هایش را ستونِ سرش کرد و سرش را میان آن‌ها فرو برد؛ همان‌طور که از تمام حرکاتش، خستگی و کلافگی می‌بارید.
چند لحظه همان‌طور ماند، بعد سارا را صدا زد و از او خواست برایش یک فنجان قهوه بیاورد.
سارا اندکی بعد با فنجانی قهوه برگشت.
نگاهش را به دلوین دوخت و با لحنی آرام گفت:
«دلوین… حالت خوبه دیگه؟»
دلوین سرش را بالا آورد.
نگاهی کوتاه به سارا انداخت و آهسته گفت:
«سعی می‌کنم خوب باشم.»
سارا که فهمید از زیر زبان دلوین چیزی درنمی‌آید، فقط سری تکان داد و گفت:
«تنهات می‌ذارم.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
دلوین فنجان قهوه را برداشت و چند جرعه از آن نوشید.
بعد، با نگاهی سنگین به پرونده‌ای که رو‌به‌رویش بود خیره شد. نفسی عمیق کشید و پوشه را باز کرد.
با ورق زدنِ صفحه‌ها، هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد سرش منگ می‌شود و گوش‌هایش کیپ می‌شوند.
باورش نمی‌شد؛
تمام این مدارک، همه علیه آریا بود.
آریا…
همان آریایی که خودش می‌شناخت؛
مهربان، آرام، و آن‌قدر بی‌اذیت که حتی به مورچه‌ای هم آزار نمی‌رساند.
دلوین نمی‌دانست باید چه کند.
کلافه شده بود، سردرگم شده بود، و سنگینیِ پرونده مثل باری روی شانه‌هایش افتاده بود.
با خودش فکر کرد:
یعنی می‌تونم از پس این مسئولیت بربیام؟
دلوین، با کف دست، ضربه‌ای کلافه و آرام به پیشانی‌اش زد.
«نه، نه… اینجوری نمیشه. من باید برم از اول این پرونده رو پیگیری کنم.»
همان‌طور که کیف و گوشی‌اش را از روی میز برمی‌داشت، انگار که باد او را با خود برده باشد، هول‌زده از دفتر بیرون زد. رو به سارا کرد و با عجله گفت:
«دفتر رو ببند و برو خونه.»
پیش از آنکه سارا فرصت کند اعتراضی کند یا غر بزند، دلوین با یک خداحافظیِ سرسری، از دفتر خارج شد.
همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفت، ناگهان یادش افتاد که شماره‌ی آیلین را ندارد. دوباره عقب‌گرد کرد و تندتند رو به سارا گفت:
«شماره‌ی آیلین رو برام پیامک کن.»


بیشتر بخوانید
نظرات رمان بوی قهوه و خون
هنوز هیچ نظری برای این رمان ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودش رو برای این رمان ارسال میکنه.
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!