دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان معمایی بوی قهوه و خون اثر معصومه الهیاری

رمان بوی قهوه و خون

  • زبان فارسی
  • 9.6K 👁
  • 81 ❤️
  • 72 💬

خلاصه رمان :

در تاریکی تهران، جایی که عطر قهوه با طعم خون در هم می‌آمیزد… او بازگشته است.” دلوین موحد، وکیل برجسته و سرد، با پرونده‌ای روبرو می‌شود که نه تنها عدالت، که روح او را نیز به چالش می‌کشد. متهم؟ مردی از گذشته‌ای دور؛ مردی که خاطره‌ی لبخندهایش هنوز در خاطر دلوین زنده است، اما اکنون در سایه‌ی اتهام قتل، چهره‌ای بیگانه و خطرناک به خود گرفته. این پرونده، فقط یک جنایت نیست؛ بازی خطرناکی است میان حقیقت و دروغ، میان عشق گمشده و خیانت، و میان وجدان حرفه‌ای و طوفان احساساتی که سال‌ها سرکوب شده‌اند. آیا دلوین می‌تواند در میان این مه غلیظ، حقیقت را بیابد، یا خود در دستان سرنوشت، قربانیِ این بازی مرگبار خواهد شد؟ بوی قهوه و خون داستانی که در آن، هر سایه، یک مظنون و هر نگاه، یک راز است.

قسمتی از متن رمان بوی قهوه و خون

برخلاف اشک‌هایی که تا چند دقیقه‌ی پیش روی صورتش می‌لغزید، حالا با جدیتی حرف می‌زد که انگار نه انگار تا همین لحظه داشت گریه می‌کرد.
دلوین زیر نگاهش، بی‌اختیار در دل گفت:
همه چیزش، شبیه داداششه…
و بعد، چشمش را به او داد تا ادامه دهد.
آیلین گفت: «داداشم فیلمبردار صحنه‌ست. سر یکی از پروژه‌ها بودیم که…»
مکث کرد. نفسش را آهسته بیرون داد و ادامه داد: «سامان به من پیشنهاد… چیز… پیشنهاد داد…»
دلوین چشم‌هایش را برای یک لحظه بست؛ انگار از همان جمله هم ادامه‌ی ماجرا را فهمیده باشد.
آرام گفت: «می‌خوای این قسمتشو نگی؟»
آیلین سریع سر تکان داد:
«نه، نه… می‌گم. به من پیشنهاد بد داد. بعد نمی‌دونم کی رفته بود به داداشم گفته بود…»
دلوین، با آن حالتی که انگار ذهنش برای ثانیه‌ای از اتاق جدا شده بود، ناخودآگاه زمزمه کرد:
«آریام… خط قرمزش ناموس بود…»
آیلین، با چشمانی که آرام‌آرام پرِ اشک می‌شد، فقط گفت:
«آهوم…»
و ادامه داد:
«داداشمم باهاش گلاویز شد. تهدیدش کرد که می‌کشتش. کل صحنه بهم ریخت. به زور از هم جداشون کردن… بعد، سه شب بعدش، جنازه‌ی سامان رو توی خونه‌اش پیدا کردن.»
ناگهان بغضش شکست.
زد زیر گریه و با صدایی لرزان گفت:
«همه‌ی مدارک علیه داداشمه… حتی می‌گن روی تموم وسایل خونه‌ی سامان، DNA داداشم هست…»
دلوین بی‌آنکه چیزی بگوید، دستمال کاغذی را به سمتش گرفت.
«گریه نکن دختر. پرونده رو بزار اینجا، بهت زنگ می‌زنم.»
آیلین با چشم‌هایی که هنوز بین امید و ترس می‌لرزید، به دلوین خیره شد و با شوقی آمیخته به التماس گفت:
«نجاتش می‌دی، مگه نه؟ مگه نه دلوین؟ داداشم رو نجات می‌دی؟»
دلوین نفسش را آهسته و کلافه بیرون داد.
نگاهش برای لحظه‌ای روی صورت آیلین ماند؛ بعد، با صدایی کنترل‌شده و جدی گفت:
«نمی‌دونم… بزار اول پرونده رو بخونم.»
آیلین، بعد از تشکر از دلوین، پرونده و تمام مدارک را روی میز گذاشت.
سپس با حالتی که هنوز امید را از دست نداده بود، از جا بلند شد و خداحافظی کرد و از اتاق بیرون رفت.
بعد از رفتن آیلین، دلوین نفسی کلافه بیرون داد.
دست‌هایش را ستونِ سرش کرد و سرش را میان آن‌ها فرو برد؛ همان‌طور که از تمام حرکاتش، خستگی و کلافگی می‌بارید.
چند لحظه همان‌طور ماند، بعد سارا را صدا زد و از او خواست برایش یک فنجان قهوه بیاورد.
سارا اندکی بعد با فنجانی قهوه برگشت.
نگاهش را به دلوین دوخت و با لحنی آرام گفت:
«دلوین… حالت خوبه دیگه؟»
دلوین سرش را بالا آورد.
نگاهی کوتاه به سارا انداخت و آهسته گفت:
«سعی می‌کنم خوب باشم.»
سارا که فهمید از زیر زبان دلوین چیزی درنمی‌آید، فقط سری تکان داد و گفت:
«تنهات می‌ذارم.»
بعد از اتاق بیرون رفت.
دلوین فنجان قهوه را برداشت و چند جرعه از آن نوشید.
بعد، با نگاهی سنگین به پرونده‌ای که رو‌به‌رویش بود خیره شد. نفسی عمیق کشید و پوشه را باز کرد.
با ورق زدنِ صفحه‌ها، هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر احساس می‌کرد سرش منگ می‌شود و گوش‌هایش کیپ می‌شوند.
باورش نمی‌شد؛
تمام این مدارک، همه علیه آریا بود.
آریا…
همان آریایی که خودش می‌شناخت؛
مهربان، آرام، و آن‌قدر بی‌اذیت که حتی به مورچه‌ای هم آزار نمی‌رساند.
دلوین نمی‌دانست باید چه کند.
کلافه شده بود، سردرگم شده بود، و سنگینیِ پرونده مثل باری روی شانه‌هایش افتاده بود.
با خودش فکر کرد:
یعنی می‌تونم از پس این مسئولیت بربیام؟
دلوین، با کف دست، ضربه‌ای کلافه و آرام به پیشانی‌اش زد.
«نه، نه… اینجوری نمیشه. من باید برم از اول این پرونده رو پیگیری کنم.»
همان‌طور که کیف و گوشی‌اش را از روی میز برمی‌داشت، انگار که باد او را با خود برده باشد، هول‌زده از دفتر بیرون زد. رو به سارا کرد و با عجله گفت:
«دفتر رو ببند و برو خونه.»
پیش از آنکه سارا فرصت کند اعتراضی کند یا غر بزند، دلوین با یک خداحافظیِ سرسری، از دفتر خارج شد.
همان‌طور که از پله‌ها پایین می‌رفت، ناگهان یادش افتاد که شماره‌ی آیلین را ندارد. دوباره عقب‌گرد کرد و تندتند رو به سارا گفت:
«شماره‌ی آیلین رو برام پیامک کن.»


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بوی قهوه و خون

  • پناه

    1

    سلام ببخشید یه رمان قبلا ها خوندم که پسره تو دانشگاه با یه دختره رفیق بود دختره بهش میگفت عابر بانک بعد دختره با پسرخاله دوست صمیمیش ازدواج کرد پسره هم اومد پوست صمیمی دوست دختر سابقش رو گرفت تا بتونه به دوست دخترش نزدیک باشه زن شو دوست نداشت دختره نمایشگاه عکاسی یا نقاشی داشت فکر کنم میدونیداسمشو؟

    ۳ هفته پیش
  • اطهر

    0

    داستان مورد نظر شما انتخاب دوم هست

    ۲ هفته پیش
  • پناه

    0

    خیلی متشکرم اره تو کامنت ها پرسیدم معرفی کردن خوندمش خیلی سال پیش خونده بودم خوشم اومده بود دلم میخواست دوباره بخونمش یه رمان دیگه هم خیلی سال پیش خونده بودم که دختره تو خونه پدریش خدمتکار پدرش و خواهرش بود ،بعد با دوتا دختر فقیر خیاطی میکرد یروز برای پرو لباس مشتری میرفت که دزدیدنش،اسمش می دونید؟

    ۲ هفته پیش
  • Ziba

    0

    اسم رمان بگذار آمین دعایت باشم

    ۱۶ ساعت پیش
  • ستایش

    0

    عالی شاهکار بود من از همون اول به پدره شک کردم و وقتی فهمیدم پشت همه ی اینها پدره بود تعجب نکردم

    دیروز
  • پناه

    0

    شکرکردولی دوست داشتم بعضی ازجاهای داستان واقعی ترباشدبرای مثال بعضی قسمت هاخیلی خلاصه بودوبعضی جاهابیشترازحدمعمول طولانی وبعضی ازکلمات زیادی تکراری بودندوامیدوارم درداستان های بعدیتون قدرترازاین که هستین بشین ولی درکل برای اولین رمان میشه گفت واقعاخوب بودامیدوارم روزی نویسنده ی جهانی شوید درپناه خدا

    ۳ روز پیش
  • پناه

    0

    سلام به نویسنده ی داستان قهوه وخون راستش منم یک دختریم که عاشق پیشم وعشق بنظرم منشوری ازوجودخداست وبرای همینه که باعث آرامش میشه درهرحال خاستم بدونین لدت بردم ازخوندش باهاش خندیدم گریه کردم وعشق رولمس کردم درسته تجربه ای ندارم ازشون ولی درکشون کردم واحساس کردمشون واین یعنی من زندم وبایدخداروبابتش شک

    ۳ روز پیش
  • آزیتا

    1

    ممنون نویسنده جان بسیار لذت رمان پر محتوا وزیبایی بود بعد از مدتها ی رمان خوب خوندم موفق باشی حتما در ذهنم بعنوان نام نویسنده خوب هک خواهد شد

    ۱ هفته پیش
  • لاله

    1

    عالی بود.واقعا از خوندنش راضی بودم.

    ۲ هفته پیش
  • زهرا.ا

    2

    فقط من بودم که فکر میکردم تهش دلوین با آرمان نیک پی ازدواج میکنه؟🤣🤣

    ۲ هفته پیش
  • ،،.

    0

    فکک نکنم😅😅

    ۲ هفته پیش
  • زهرا

    0

    برای اولین کار نویسنته واقعا عالی بود فقط اینو بگم ،،رمان جناییه نه عاشقانه و انتظار صحنه نباید داشته باشید و یه چیزی ک خیلی رو مخ بود جمله های دو سه کلمه ای بود که تو هر خط نوشته می شد و تهش سه نقطه داشت ، باعث می شد حوصله ات سر بره!

    ۲ هفته پیش
  • ش.ا.ج

    0

    سلام از خواندن رمان زیباتون لذت بردم یه خواهش دارم برا پیدا کردن اسم یه رمان کمک کنید یه دختری به اسم یاسمین تو خونه داییش بزرگ میشه و اسم بچه های داییش حبیب و حمیرا و حنانه است و توسط دایی بچه ها به اسم منوچهر بوده میشه .. ممنون

    ۲ هفته پیش
  • ستی

    0

    خیلی قشنگ بود واقعا توی 5 ساعت خوندمش موفق باشی

    ۲ هفته پیش
  • Violet

    0

    رمان بسیار زیبایی بود قصه اش خاص بود

    ۳ هفته پیش
  • ...

    1

    سلام. رمان از نظر من عالی بود یعنی عالی تر از عالی. یادم نمیره ک این رمان بعضی جاها واقعا اشک منو درآورد😅🤌🏻 نویسنده عزیز بی نطیر بود.

    ۳ هفته پیش
  • بهار

    0

    بسیار مزخرف حیف وقت بذاری برا خوندنش

    ۳ هفته پیش
  • پناه

    0

    میشه لطفاً اگه میدونید کدوم رمان میگم بهم معرفی کنید؟

    ۳ هفته پیش
  • فروغ

    1

    من نصفه خوندم تا پارت ۶ بعد نخوندم خیلی خسته کننده بود خیلی توضیح داشت

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️