رمان مرد خودخواه من
- به قلم صبا حسینی
- ⏱️۳ ساعت و ۳۱ دقیقه
- 103.3K 👁
- 403 ❤️
- 316 💬
خودخواهــــــــــــــــ است... ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ تمام دنیا ﺭﺍ ﻓﺮﺵ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ میکند... ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫــــــــــــــ است... ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﺍﺳﺘﻪ هایش ﺩﺭ ﺗﻮ ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ... خودخواهـــــــــــ است... ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ آتش میزند هر آنچه با تو سر لج دارد... خودخواهــــــــ است... ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﯽ برایت تبدیل به یک جمع ساده میشود... و اینجا خانوم بودن چه زیباست برای مردی خودخواه، که در تمام دنیا فقط یک نفر را عاشقانه میپرستد...!
خانوم بزرگ:ورزش از مهم ترین غذاهای روحه...! روهام هم بر این اصول بزرگ کردم!!!
جان؟! روهام کیه؟! حس کنجکاوی بدجوری داشت قلقلکم میداد ولی خب هر جور شده کنترلش کردم و گفتم...!
_بله حتما همینطوره!!
*****
یه دستم رو کمرم بود که انگار با تبر افتادن تو جونش! اون یکی دستمم رو پیشونیم که ازش عین آبشار نیاگارا عرق میریخت!! اوووفففف! خدایاااا!!! من چیز مرغ خوردم!!! پدرم در اومدد!! از صب تاحالا که شبه دارم عین الاغ جفتک میزنم!! کمرم داره به دوتا قسمت مساوی تقسیم میشه! وای مامانننن کجایی که دخترت اسیر شددد!!! خانوم بزرگ درحالی که روی مبل مینشست گفت...!
خانوم بزرگ:باید توی برنامه روزانه یه ساعتی رو به یوگا و تمرینات آرامش بخش اختصاص بدیم!!! اینطور نیس دخترم؟!
دخترم و دررررد!!! دخترم و زهرمااارررر!!! نمیخوااامممم!!! با ناله گفتم...!
_نهههههه!!! تو رو جون هرکی دوس داری خانوم بزرگ این یه قلمو بیخیال شووو!!
خانوم بزرگ با چشمای گرد شده نگام کرد!!! اه! خاک تو،سرت درسا که یه بار نمیتونی سوتی ندی!!!
خانوم بزرگ:بله؟!
بی توجه به همه چی! دلو زدم به دریا رفتم نشستم کنار خانوم بزرگ!!! خعلی راحت دستمو انداختم دور گردنش!!!!!!! و گفتم...
_خانوم بزرگ جونم!! شما که انقد خوبی! انقد مهربونی! بیا و بجای کتابخونه و یوگا و دنبل و چه میدونم این چیزا بریم باهم خریدی،پارکی،شهربازی ای، رستورانی،کافی شاپی چیزی!! به جان شما نباشه،به جان خودم با این روالی که شما دارین پیش میرین من دوروز دیگه به جمع مدافعان حرم میپیوندم!!!!!
خانوم بزرگ دیگه علاوه بر چشماش،دهنشم شده بود انذازه ی غار حرا!! یکم همینطوری با بهت نگام کرد یهو... یهو... یهو از خنده منفجررررر شددد!!! دلشو گرفته بود عین این بچه های ساله که قلقلکشون داده باشی میخندید!!! گفتم الان پاره میشه پیرزن بیچاره میمونه رو دستم!!! با نگرانی گفتم...
_خانوم بزرگ خوبین؟!!!
به،سختی خندشو کنترل کرد وگفت...!
خانوم بزرگ:وای دختر! خدا بگم چیکارت نکنه! خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم!!
و دوباره پاشید از خنده!!! ای بابا! من دلقکم مگه؟! ساعته داره به من میخنده؟! بیخی بابا همین که اون خانوم بزرگ اخمو و باصلابت نیست و داره غش غش میخنده خودش کلیه!! سعی کردم نهایت التماس تو صدام باشه!! روبه خانوم بزرگ که سعی میکرد خندشو کنترل کنه گفتم...!
_بعله! ایشالله همیشه بخندین!! فقط بیاین این برنامه روزانتونو اون طوری که من میگم درست کنین! به جون تا بچم پشیمون نمیشین!!
خانوم جون دوباره حدود نیم ساعت بدون ترمز با دوتا نیم کلاج یه سرههه خندید و بعد از اینکه خندش تموم شد گفت...!
خانوم بزرگ:همین برنامه چه مشکلی داره مگه دخترم؟!
ای بابا!!! شما بگو چه مشکلی نداره!! پدر من داره درمیاد ایشون تازه میفرماید چه مشکلی داره؟!!! خو سرتاپاش مشکله دیگه!! با یه حالت التماس آلودی رو به خانوم بزرگ گفتم...!
_خانوم بزرگ جونمممم!!! حالا شما یه بار به حرف من گوش بدین،مطمئن باشین زیانی نداره...
خانوم بزرگ بعداز چند دقیقه خعلی متفکر گفت...!
خانوم بزرگ:باشه! شاید یکم تغییر یا برداشتن این نوع برنامه به صلاحمون باشه دخترم!!
آخ جووننن موافقت کرد!
_خانوم بزرگ میشه منو درسا صدا کنین؟!
تک خنده ای کرد که لپ هاش چال رفت!! آخ جون خانوم بزرگم مثل میترا جونم لپ هاش چال میره!!
خانوم بزرگ:باشه درسا جان! من هیچوقت نتونستم دختری به دنیا بیارم... تا پسر آوردم که بعداز فوت حاج کاظم همسرم از ایران رفتن... بعداز حاجی خیلی تنها شدم... دختریم نداشتم که همدم تنهاییام شه... تو جای دختر نداشتم درسا جان...! امروز بعد سال تو منو دوباره خندوندی...!
با ذوق درحالی که از احساساتی شدن زیاد چن تا قطره اشک از گونم سرازیر میشد،پریدم ب*غ*ل خانوم بزرگ و چند تا ماچ آبدار از اون لپ های نرم و گوشتیش که منو دلتنگ مامان میترام میکرد،کردم...
_الهی قربونتون برم خانوم جون اصن ازاین به بعد من دو تا مامان دارم!! یکی میترا جونم ینی همون مامان میترام! یکیم...
خانوم بزرگ:به منم بگو خانوم جون!!! رهامم اینطوری صدام میکنه!
آخرش من کشف میکنم این رهام کیه!!با ذوق ادامه دادم...
_چشمممم! یکیم خانوم جونم!!
خلاصه با خانوم جون کلی گپ زدیم...! خانوم جون از خاطرات دوران جوونیش تعریف کرد،منم از شیطنت هایی که تو دانشگاه میکرد!! بلاخره ساعتشب قرصای خانون جونو بهش دادم و رفت که بخوابه... منم که از خستگی داشتم میمردم... یهو یاد پایان نامم افتادم! باید همین روزا یه موضوع خوب براش پیدا کنم و شروع کنمش... سریع پریدم طبقه بالا تو اتاقم و بقول سپی جیش ب*و*س لالا! آخ گفتم سپی،دلم واسش یه ذره شده یادم باشه فردا یه زنگ بهش بزنم...!
******
نصفه شب با یه سر وصدایی از خواب پا شدم...! واااایییی! نکنه دزد اومده؟! اهه! آخه این خونه انقد نگهبان داره چطوری میتونه دزد اومده باشه؟! واااای چه میدونم لابد یه جوری اومده دیگه!! دنبال شالم گشتم... پووففف! تو این جنگل آمازون مگه میتونم شال پیدا کنم؟! بعد از کلی کشمکش بلاخره یه شال پیدا کردم و خواستم بیام بیرون ببینم چه خبره که... گرووووووووپ!!!!! افتادم زمین! ای خاک تو سرم کنم! با این روال پیش برم دزده زودتر پیدام میکنه!!! خلاصه بعد دقیقه جنجال با خودم و درونم بلاخره اومدم از اتاق بیرون!! حس این پلیس مخفیا بهم دست داده بود!!! حالا یکی نیس بهم بگه دقیقا چیم شبیه پلیس مخفیه؟! شلوار خونگی کرم! یه تیشرت تنگ نارنجی!! شال تور توریه قرمز!!! با این وضع زاقارتم میرفتم تالار عروسی قر میدادم بهتر بود!! بیخیال تیپ و این چیزا شدم و خواستم از پله ها بیام طبقه پایین که یه صدایی عین پچ پچ از طبقه بالای سرم شنیدم!! خونه کلا طبقه بود... طبقه اول که خانوم جون بود... طبقه دوم که من بودم... ولی طبقه سوم...! هیچوقت اونجا نرفته بودم... به گمونم صدا از همونجا بود!! راهمو به سمت طبقه سوم کج کردم!! از پله ها رفتم بالا...! قل*ب*م داشت میومد تو حلقم!! یهو یه جنی،چیزی نباشه اون بالا بخورتم!!! بیخیال این فکرای بیخودم شدم و پله های راهرو تموم شد...! یه راهروی بزرگی بود عین طبقه دوم! به صورت زیکزاک اتاق بود...! رفتم جلو تر که کنار یکی از اتاق ها یه سایه ای دیدم!! دلم داشت میترکید!! یه قدم رفتم جلو تر که سایه برگشت طرفم و... من چنان جیغی زدم که ستون های خونه به لرزه دراومدن!!! سایه که حالا تشخیص دادم سایه یه پسر بود سریع دویید و از پشت سر دهن منو گرفت تا صدام بیرون نیاد...! وای دستش چه بوی خوبی میده!!! ای خاک تو سرم که تو این گیرودارم دست از هیزبازیم برنمیدارم!! همچنان تقلا میکرد که دستشو از رو دهنم بردارم... ولی انقدر محکم گرفته بود که یه تکونم نمیخورد!!! ماشالله چقدر زور داره نره غول!! قیافشو نمیدیدم ولی صدام نفسای عصبیشو از پشت سرم میشنیدم... بلاخره صداش دراومد...
پسره:دهنتو ببند! چرا جیغ میزنی؟!
پسره انتر بی شعور!! نصفه شبی اومده تو خونه مردم دزدی از من میپرسه چرا جیغ میزنی!! پس پاشم برات بندری بر*ق*صم؟! خجالتم نمیکشه پسره دزد زشت!!!
_دو...! اودد..!. ددالد...! دمیدشی؟!!! پدله!! اندر!!! ودم دننننن!!! دسددو بدداللللل!!!!!
چون جلوی دهنمو گرفته بود نمیتونستم درست و حسابی حرف بزنم!!! دیگه نفسم داشت میگرفت...! از بچگی آسم داشتم... الانم نفس کم آورده بودم... دیگه داشتم خفه میشدم... دستمو از روی دست پسره که دهنمو نگه داشته بود برداشتم و گلوم رو گرفتم... واقعا حالم داشت بد میشد... که دستشو از رو دهنم براشت...! یه نفس عمیق از ته دل کشیدم... خداروشکر اسپره لازم نشدم...نفسم که بالا اومد برگشتم پشت سرم تا ببینم کدوم دزد خری بود که با دیدن پسر روبروم لال شدم!!! این... این بود؟!! تازه تونستم آنالیزش کنم...! پسری جلو روم وایستاده بود که تو خوابم نمیشد تصورش کرد!! اصن یه لحظه باخودم گفتم منو این همه خوشبختی محالهههه!!! محالهههه!!! به پسره نگاه کردم... چشمای عسلی خوشرنگ،بینی کوچیک وقلمی،لبای برجسته خوشرنگ،ته ریش کم و اخمی که رو صورتش بود جذبش رو صدبرابر میکرد...! موهاش مشکی و ل*خ*ت بود...اونقد ل*خ*ت که از همینجا هم میشد تشخیص داد چون یه تکه از موهاش روی پیشونیش ریخته بود...! شلوار جین مشکی پاش بود همراه یه تیشرت تنگ و چسبون مشکی که اندام فوق العادشو بیشتر به نمایش میزاشت...! بازوهای عضله و سینه ستبرش تو تاریکی هم حسابی تو چشم بود...! گردنبندی با پلاکی که انگار شبیه آرم عقاب بود به گردنش آویزون بود و تواون تاریکی برق میزد! دستبند چرم قهوه ایم تو دست راستش تو چشم میزد...! باورم نمیشد!!! بار الهی!!! چه دزد بیبی فیسی؟!! به جان خودم الان ازش خواستگاری میکنم خودم!!! مگه همش مذکر جماعت باید پا پیش بزارن؟!! آخه یه بشر چقدر خوشگل؟! چند ثانیه مات و مبهوت داشتم نگاش میکردم ولی بعدش به خودم اومدم و تو ظاهر مغرور درسا امیریان فرو رفتم! دقیقا عین بابام...! الان من عین غاز با دهن باز نگاش کردم فک میکنه چه خبره! با لحن عصبی رو بهش گفتم...
_تو... توخونه ما چیکار میکنی؟!
عصبی تر از من با صدایی بم ومردونه داد زد...
پسره:اینو من باید بپرسم نه تو!!
بااین حرفش جاخوردم...! خواستم چیزی بگم که برقا روشن شد و خانوم جون رو دیدم که با صدایی نگران گفت...
خانوم جون:اینجا چه خبره؟!
با حرص خواستم ماجرا رو واسه خانوم جون توضیح بدم که پسره با دیدن خانوم جون گره اخمای واموندشو یکم باز کرد و آروم گفت...
پسره:خانوم جون...!
خانوم جونم چند تا قطره اشک از چشماش پایین ریخت و گفت...
خانوم جون:رهام جان...!
و محکم پرید و پسره رو ب*غ*ل کرد!!! جانممممم؟!!! رهام جان؟!!! این دزد نیس مگه؟!!! ینی... ینی این روهامه؟!! این همونیه که خانوم جون گفت رهام صدام میزنه خانوم جون؟!!! همونی که خانوم جون میگفت با اصول ورزش و غذای روح و اینا بزرگش کردم؟!!!! همونی که من داشتم از فوضولی میمردم تا بفهمم کیه؟!!! ینی این جیگر روهامه؟! اصن این روهام کیه خانوم جونه؟! دست از فکرهام کشیدم و به فیلم هندی روبروم نگاه کردم!!! خانوم جون با گریه درحالی که تو ب*غ*ل روهام بود گفت...
خانوم جون:کی میخوای این بازیو تموم کنی روهام؟ کی این بقول خودتون عملیاتتون تموم میشه؟
بله؟!!! بازی چیه؟! عملیات کجاس؟! روهام خانوم جونو محکم تر ب*غ*ل کرد و گفت...
روهام:تازه یه سرنخ پیدا کردیم خانوم جون... دعا کن موفق شیم...!
و دوباره خانوم جون گریه هاش سر گرفت...! منم که اون وسط نقش هویجو ایفا میکردم!!! با لحن اعتراﺽ آمیزی گفتم...
_خانوم جون میشه به منم بگین اینجا چه خبره و ایشون کیه؟!!
و انگشت اشارمو گرفتم سمت روهام!! از ب*غ*ل هم جدا شدن! چه عجب بابا! قشنگ گزاشتین من احساس شلغم بودن بهم دست بده بعدش تازه بفهمین منم اینجام!!! اخمای روهام دوباره رفت توهم! به درک!! پسره بیتربیت،انتر،خودخواه،دزد!!!! خانوم جون اشکاشو از روی گونش پاک کرد و گفت...
خانوم جون:آره عزیز دلم...
به روهام اشاره کرد و گفت...
Sevda
0اصلا جالب نبود خیلی سری پیش رفته بود و دور از تصور بود اخه کدون دختر عاقلی میاد سری طرفو ندیده نشناخته عقدش بشه و بعد عاشق بشه خیلی چرت بود اگه یکم سعی میکردین طولانی ترش کنین و نکته های ریز اضافه میکردین خوب میشد من کلا تا فصل ۴ خوندم
۱ ماه پیشآتنا
0عالی بود این رمان رو خیلی خیلی دوست داشتم به بقیه هم پیشنهاد میدم که این رمان رو بخونن
۲ ماه پیشs...j
0خیلی عالی و بود فقط اگه هیجانی و ماجراجویی بیشتر داشت بهتر میشد
۳ ماه پیشناز
0غیر واقعی بود پسره خیلی پولدار دختره پولدار و... من کلا فقط فصل یکشو خوندم دختره خیلی پر حرف بود و کلا فصل اول با بچه بازیاش گذشت
۳ ماه پیشگندم
0رمان عاشقانه باحالی بود ولی اصلا درسا نقش پلیسی ندات صرفا خونه داری روهام رو انجام میداد و اینکه حامله شد حداقل قبل یه ماهگی خواستگاری و اینارو انجام میداد خو بعدش هم بدون اجازه پدر ازدواج باطله ایراد زیاد داشت باید بایه ژانر دیگه مبنوشت مثلا ازدواج اجباری شاید ولی اینجورب نه با عقل جور در نمیاد
۳ ماه پیشمهی
1بدنبود ولی نقص های زیادی داشت از جمله اینکه درسابدون اجازه پدرش ازدواج کرد و این اصلا امکان نداره واینکه دقیقانقش درساکجای این ماموریت بود؟والا همه جاسرهنگ میگفت درسا باید باشه ولی هیچ فایده ای برای ماموریت نداشت ومعلوم بودنویسنده صرفا چون به رمان پلیسی علاقه داره این داستانو برای آشنایی انتخاب کرده
۳ ماه پیشمائده
2خوب بود ولی اگر سن و ساعت رو نوشته بودی رمان کامل تر می شد ولی در کل عالیی بود رمان ازدواج به سبک کنکور رو هم پیشنهاد میدم حتما از دستش ندین
۴ ماه پیشدلوین
0به درد نمیخورد
۴ ماه پیشپری
2خیلی رمان آبکی بود.دختر تاوقتی پدرش زندس بدون اذن پدر یا حکم دادگاه نمیتونه ازدواج کنه چه *** و چه دائم .کاش یکم اطلاعات نویسنده بالابود که بدونه کلا ازدواج درسا باطل بوده و بچه ای که بدون محرمیت شرعی بدنیا بیاد حرامزاده هست . اون *** ای هم که خوندن باید بزارن درکوزه آبشو بخورن.خیلی رمان مسخره ای
۴ ماه پیشAsena
0عالی بود 🫠 منکه عاشق رمانش شدم ممنونم از سرکارخانم صبا حسینی عزیز که زحمت کشیدن این رمان زیبارو نوشتن🤍
۵ ماه پیشآزاده
2اصلاوجالب نبود
۵ ماه پیشYegan
0خیلی خوب بود ولی موضوعش تکراری بود من رمان های دیگه ای هم خونده بودم بااین موضوع ولی بهتر وکامل تر
۶ ماه پیشرها
2رمان خیلی خلاصه شد و آبکی بود و به دور از منطق درسا سریع عاشق شد و اصلا فکر نمیکرد که داره چیکار میکنه و رمان رو ریتم تند بود من قسمت پنجم ولش کردم موضوع خوب بود و اگه روش کار میشد رمان خوبی نوشته میشد ولی متاسفانه بدرد نخورد
۶ ماه پیش۰۰۰۰۰۰
0عالی بود فقط زیادی با احساس ما بازی شد جوری که من میخوندم ضربان قلب تند شده بود وبعضی جاهاش منطقی نبور
۶ ماه پیش
نسیم
0اصلا عجیب نیست وقتی پدر و مادری اینقدر بی مسئولیت میشند که پدر بی غیرت با وجود تمکن مالی بالاجبار دخترش را برای کار و مستقل شدن راهی خونه ای میکنه که میگه ماهی یکبار حق داری به خونه پدرت بری اصلا عجیب نیست چنین اتفاقی بیوفته اتفاقا از نظر اجتماعی و روان شناختی این داستان خیلی هم واقعی میزنه