ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و پنجاه :
- مگه نمی دونی برای دختر فقط تا یک سنی خواستگار میاد. بعدش دیگه بختش بسته میشه؟ داری دستی دستی خودت رو بدبخت میکنی.
بیحوصله پاهایم را در آغوش گرفتم.
- نه مریم، نه.
عصبی و کلافه نگاهی به سوگند انداخت و وقتی او سرش را با تاسف تکان داد، غرید:
- ای خدا. شانس در خونت رو زده. می دونی چند نفر از خداشونه عروس خانواده محتشم بشن؟ چرا به بختت لگد می زنی؟
حرف هایش مثل مته در مغزم فرو

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
0خدا میدونه چقدر دلم برای سروناز می سوزه ،خدا باعث و بانیش رو لعنت ممنونم نویسنده جان