پارت صد و پنجاه :

- مگه نمی دونی برای دختر فقط تا یک سنی خواستگار میاد. بعدش دیگه بختش بسته میشه؟ داری دستی دستی خودت رو بدبخت میکنی.
بی‌حوصله پاهایم را در آغوش گرفتم.
- نه مریم، نه.
عصبی و کلافه نگاهی به سوگند انداخت و وقتی او سرش را با تاسف تکان داد، غرید:
- ای خدا. شانس در خونت رو زده. می دونی چند نفر از خداشونه عروس خانواده محتشم بشن؟ چرا به بختت لگد می زنی؟
حرف هایش مثل مته در مغزم فرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    خدا میدونه چقدر دلم برای سروناز می سوزه ،خدا باعث و بانیش رو لعنت ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫠🫠🫠🫠💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!