پارت صد و چهل و پنجم :

بغض در گلویم چمباتمه زده بود. دست‌های قدرتمندی گلویم را گرفته و استخوان گلویم را بین دستانش می‌فشرد.
هوا به صفر رسید و تمام سلول‌هایم برای ذره‌ای اکسیژن، دست و پا میزدند. چشمانم پر شد و احساس میکردم ممکن است از شدت دردِ در گلویم، خفه شوم.
به اختیار من نبود، چشمانم اشک میریخت و من نفس نداشتم...
دست و پا زدم و همان‌طور که اشک میریختم به بازوی سروگل چنگ زده و به سختی لب باز کرد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    1

    آفرین به هم چنین پدری با این تفکر قشنگ ،اگه میشه یه کم پارت ها رو طولانی تر بنویس ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ارهههههه🫠🫠 باشه جانم

    ۲ سال پیش
کپی شد!