ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت صد و چهل و پنجم :
بغض در گلویم چمباتمه زده بود. دستهای قدرتمندی گلویم را گرفته و استخوان گلویم را بین دستانش میفشرد.
هوا به صفر رسید و تمام سلولهایم برای ذرهای اکسیژن، دست و پا میزدند. چشمانم پر شد و احساس میکردم ممکن است از شدت دردِ در گلویم، خفه شوم.
به اختیار من نبود، چشمانم اشک میریخت و من نفس نداشتم...
دست و پا زدم و همانطور که اشک میریختم به بازوی سروگل چنگ زده و به سختی لب باز کرد

لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1آفرین به هم چنین پدری با این تفکر قشنگ ،اگه میشه یه کم پارت ها رو طولانی تر بنویس ممنونم نویسنده جان