پارت نود و نهم :

***
وسط خانه‌ی دایی ضیا ایستاده بودم و نمیدانستم چطور خودم را جمع و جور کنم. به نظر می‌رسید راهم را گم کرده بودم. اوضاع فکریم در آن لحظه شبیه این بود که انگار یک صفحه‌ی سفید در مغزم باز شده بود و منتظر بود از جز به جز چند دقیقه‌ی قبل چیزی بنویسم.
نمی دانستم کجای این خانه‌ی غرق در سکوت باید بشینم. اصلا من اینجا چه می‌کردم؟ یا چه اتفاقی افتاد که به اینجا رسیدم؟ سوال هایم یکی یکی روی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    1

    چ ماهنامه این دوتا 😍❤

    ۱ سال پیش
  • Eliz

    3

    مگه میشه با وجود آروم جلو رفتن رابطشون،احساساتی که دارن بروز میدن انقدر عمیق باشه؟ارتباطی که باهم دارن خیلی ملیح و قابل درکه.به دور از کلیشه ها و اتفاق های آبکی.به معنای واقعی کلمه یه زوجن از جنس خودمون.دارن توی دنیای واقعی زندگی میکنن نه خیال و فانتزی های عجیب غریب.همینه که دلیل دلنشین بودن داستانه

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    چی محمدمنصور رو که با اون همه مشکل تظاهر به معمولی بودن اوضاع می کرد اینطور تو فکر برده بود،نکنه این یاسر خود پرویزی باشه 🤔👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    2

    هیجان زده و امیدوار

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    4

    محمد منصور چش بود انقد توفکررفته بود؟

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    4

    چه دلبری راه انداخته محمد منصوری ای جان😍😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!