قرار قلب های ما به قلم نصیبه رمضانی
پارت نود و نهم :
***
وسط خانهی دایی ضیا ایستاده بودم و نمیدانستم چطور خودم را جمع و جور کنم. به نظر میرسید راهم را گم کرده بودم. اوضاع فکریم در آن لحظه شبیه این بود که انگار یک صفحهی سفید در مغزم باز شده بود و منتظر بود از جز به جز چند دقیقهی قبل چیزی بنویسم.
نمی دانستم کجای این خانهی غرق در سکوت باید بشینم. اصلا من اینجا چه میکردم؟ یا چه اتفاقی افتاد که به اینجا رسیدم؟ سوال هایم یکی یکی روی
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Eliz
3مگه میشه با وجود آروم جلو رفتن رابطشون،احساساتی که دارن بروز میدن انقدر عمیق باشه؟ارتباطی که باهم دارن خیلی ملیح و قابل درکه.به دور از کلیشه ها و اتفاق های آبکی.به معنای واقعی کلمه یه زوجن از جنس خودمون.دارن توی دنیای واقعی زندگی میکنن نه خیال و فانتزی های عجیب غریب.همینه که دلیل دلنشین بودن داستانه
۱ سال پیشم
2چی محمدمنصور رو که با اون همه مشکل تظاهر به معمولی بودن اوضاع می کرد اینطور تو فکر برده بود،نکنه این یاسر خود پرویزی باشه 🤔👏👏👏
۱ سال پیشسهیل۲۸
2هیجان زده و امیدوار
۱ سال پیشاکرم بانو
4محمد منصور چش بود انقد توفکررفته بود؟
۱ سال پیشم.ر
4چه دلبری راه انداخته محمد منصوری ای جان😍😍
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آسمان
1چ ماهنامه این دوتا 😍❤