پارت صد :

تا قبل از بسته شدن چشمم مهسا عکس پسر سوده را برایم فرستاد و ذوق دیدار اولین نوه مان تا لحظه‌ی خواب با من همراه باشد. با اینکه سختم بود یک دستی تایپ کنم ولی خوشی خاله شدنم سختی را کنار می زد.
سوده در عکس نبود و بچه‌ی پیچیده شده دور پتوی فیلی رنگ، در آغوش هادی بود. لبخند و ذوق و خستگی همه در عکس نمایان بود که کمی سر به سر مهسا گذاشتم و گفتم شبیه این نی نی رو از شما هم انتظار دارم و در پایان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    1

    ععع گوشی چرا خاموش کردی مردککک

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    همه جا ردی از محمد منصور هست ای جان😍

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    این دیگه کی بود خدا کنه شهریار زودتر برسه،این مامور خیلی مشکوکه،چکار کردن ،کی شکایت کرده که بخوان همه رو ببرن ؟🤔😯

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    6

    فک کنم این مأموره قلابیه

    ۱ سال پیش
کپی شد!