پارت نود و سوم :

چیزی از طعم و گرمای شیر متوجه نشد وقتی پیام های بعدی شهریار در مورد حدس و گمان هایش بود. تا زمانیکه ساره صدایش زد آقا محمد و توجهش جلب او شد.
بشقاب پر از نیمروی خوشرنگ را کنار دستش و روی سفره گذاشت. چند تایی گوجه و فلفل سبز هم کنارش چیده بود. با گفتن بفرمایید، چشم محمد منصور که سمتش کشیده شد ساره سعی داشت آهسته صحبت کند تا حتی مامان درنای در استانه‌ی خداحافظی هم نشنود.
_بعدِ یه دور م

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    1

    هم خیلی دوست دارم این معما حل بشه هم اصلا دوست ندارم تمام بشه،ساره خیلی شخصیت جالبی داره،شیطنت ها ومهربانیاو دلسوزیاش جالبه ومحمدمنصورم پیگیریا وحمایتش ازساره وخانواده قشنگه،درکل رمان خیلی خوبیه دست نویسنده درد نکنه 🙏💚

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    چقدر باحالن این دوتا عالی بانو قلمتون پایدار🙏

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    4

    یعنی این رمان خیییلی عجیبه جمله بندیها و نوشته هاش و اتفاقهاش و همه چیش واااقعا خاصه..انگار تموم احساسات ساره محمد منصور موحدی بزرگ شهریار رو منم احساس و درک میکنم..خیلی عالیه واقعا دمتون گرم..متفاوت و شیرین

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    از این دوتا ابی گرم نمیشه کاش مامان درنا دست بکارمیشد

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    3

    چه پارت طوووووولانی ممنون وچه جنجالی بزرگی درراه🙏💋

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    ای خدااااا چ شیر تو شیری شد خدا کنه اتفاقی برا کسی نیفته

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    3

    کی این معما تموم شه اینا بهم برسن😉

    ۱ سال پیش
کپی شد!