پارت هشتاد و نهم :

من محمد منصور که زمان صرف شام به یکی از مهمان ها که شناخت کاملی از رشته و کار او و پدرش داشت مشاوره داده بود، نتوانسته بود توجه کاملش را سمت ساره داشته باشد. با مردی که مشکل جدی داشت صحبتش که تمام شد شماره رد و بدل کردند و قرار شد مرد از حضور او استفاده کند و فرد مورد نظر را بکشاند آنجا.
با رفتن مرد، بساط شام که از قسمت مردانه جمع شد مهمان های جوان در حال انتخاب آهنگ برای رقص شان بودند که

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آسمان

    1

    نکشن محمدمنصور و ی وقت

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    سلام خانم رمضانی عزیز ممنون از رمان خوبت عالی بود خسته نباشی عزیزم ❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • م

    3

    خیلی عالی،وای آخرش محمدمنصورو بخاطر دور کردن از ساره میکشن،اینا هرکی بودن خبر داشتن موتوریا محمدمنصورو تو جاده نگه داشتن 💛🧡💚👏👏👏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    این کیه دیگه دیوونه؟چه دل و حرئتی دارن وایستادن اب میخورن،الان باید گازشومیگرفتن فرار میکردن،رفتن برق هاهم ینی کار اونا بود؟

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    2

    ای بابا یعنی کی میتونه باشه این روانی🤔

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    4

    کی بود که محمد منصور میخواست زیر بگیره🫢

    ۱ سال پیش
کپی شد!