پارت هشتاد و ششم :

***
با رفتن ساره و فرزین روی همان صندلی که ساره نشسته بود خشکش زده بود. بدون توجه به اعتراض های پر سر و صدای افشین و مسعود، خیره به دایره ای که ساره روی قلندری ها کشیده بود مانده بود و تمام ذهن و تمرکزش روی همین مانده بود.
ذهنش با هر چه توان که داشت تلاش می کرد ربط شان بدهد به زمینی که گذاشته بودند برای شروع کار... کاری که سه سال پیش دست و پای پیشرفتش را یک اتفاق عجیب و غریب کوتاه کرد و ع

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • باران

    0

    دلم نمیادداستان ول کنم وپارت بزارم وبخونم، میخام تندتندورق بزنم. ببینم ادامه چی میشه،، قلمت مانا نویسنده جان، خسته نباشی

    ۳ هفته پیش
  • پگاه

    3

    داستان خیلی خیلی جالبیه از قسمت اول هی خواستم نظر بنویسم اما جذب قسمت بعدی میشدم،ممنون از نویسنده ی توانمند،خدا قوت

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    0

    متوجه نشدم منظورش چی بود لباس هاشون رودربیارن چکارکنن

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    4

    موحدی بزرگ میگن جذبه درود بهش😊

    ۱ سال پیش
  • م

    2

    فقط کسایی که دنبال یه شبه و بی زحمت پول دار شدنن گول اینارو میخورن بعد دوره میافتن از کسایی که بابدبختی سرمایه کمی جمع کردن گول میزنن آخرشم بالادستیا همشو میبرن این احمقا مثل مسعود وافشین میمونن با طلبکارا

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    موحدی بزرگ رو عشقه ب خدا لختشون کرد

    ۱ سال پیش
  • راز

    5

    ابهتو دیدید

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    5

    دمت گرم موحدی بزرگ🥰🥰

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    5

    بیچاره آدمهای که می خواهن خانواده اش از فقرنجات بدهند🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!