پارت هشتاد و هشتم :

شیرینی و چای تعارف مهمان ها شد و همزمان که موزیک محلی داشت غالب صدای مجلس می شد چند جوان رشید و دستمال پولکی به دست، دست هم را گرفتند تا رقص محلی شروع کنند.
محمد منصور با شوق مهمان ها داشت همراهی می کرد و دست می زد که از دیدن حلقه‌ی رقص طولانی و با نظم لبخند روی لبش نشاند و چشمش ناخودآگاه سمت ساره که چرخید، او را مشغول صحبت با یکی از دختران جوان دید.
با نگاه به ساعتش هوفی کشید و بلن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه براتی

    1

    وای فک کنم همه چی زیر سر عادل باشه برشکستگی بابا وداداش ساره

    ۱۰ ماه پیش
  • پروانه

    0

    رمان سرگرم کننده ایه

    ۱۲ ماه پیش
  • آسمان

    0

    چ قشنگ مرسی 🙏

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    2

    واییی عروس و دوماد😄😄😄😄😄😄خدا قوت عالی بود

    ۱ سال پیش
  • نسترن

    0

    چه پارت خوبی بود😍😍

    ۱ سال پیش
  • م

    1

    عجب عروس داماد هولی ولی واقعا روح ساره ومحمدمنصور وما شاد شد به کل از فضای غمگین نبود داداش دوقلو وخرابکاری های افشین و مسعود دراومد 🙏🤍

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    3

    اینجا محمد منصور میگه.امان از دلم نرسیدم به یارم😄

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    2

    چراساره مخمدمنصورکه به هم می رسنداتفاق خنده دارمی افته 😁😁😁🙏

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    8

    انقد این پارت ذوق کردم انگار منصور ساره رو بوسیده🫣🫣😜😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!