پارت یک :

《بنام خالق قلب‌ها که آرامش با یاد او، از زیباترین هدیه‌هاست.》
فصل اول: شروع ماجرا
(صحنه‌ی اول)
آفتاب از ساعتی پیش در حال مهیا شدن برای غروب یک روز بهاری بود که دربرقی ویلای بزرگ و محصور شده میان درختان تنومند و سرسبز باز شد. تا ماشین مشکی رنگ و شاسی بلندی چرخ‌هایش از روی شن ریزه های محوطه‌ی بزرگ عبور و در پارکینگ توقف کند.
راننده که مرد جوانی بود پیاده شد و همزمان صدای دخترک باغبان میان ان همه طراوت و سرسبزی بلند شد. داشت شعر می خواند. مرد باغبان برای مرد جوان از همان فاصله‌ی دور، دست تکان داد و طبق معمول قرار بود وقتی مرد مهمان داشت کسی سمت ساختمان سه طبقه‌ی ویلا پیدایش نشود.
مرد جوان برخلاف چهره‌ی جدی‌اش سر که چرخاند سمت پنجره‌های قدی، با لبخند از دیدن پرده‌ی کنار رفته کیف دستی و کت روی دستش را جابجا کرد و گوشه‌ی لبش از هیجانِ لحظات پیشِ رویش بالا رفت.
با گام‌های بلندی سمت ورودی ساختمان رفت و بدون توجه به هنرنمایی نسترن‌های پیچیده روی طاق‌های فلزی، سرعتش را برای رسیدن به استقبال زن زیاد کرد.
طولی نکشید که با بسته شدن در ورودی صدای خنده‌ی مستانه‌ای سکوت خانه را شکست و مجال به مرد تازه از راه رسیده نداد تا از در فاصله بگیرد.
زن یک پیراهن کوتاه و تن‌نما پوشیده بود و با لوندی برای مرد از انتظارش می‌گفت که با رها کردن کیف و کت دست‌هایش را برای به آغوش کشیدن زن باز گذاشته بود.
زن که لبخندش مثل همیشه اغوا کننده بود با نوک انگشت های مانیکور شده، رو به مرد ایستاد و موهایش را کنار زد. همزمان هم نگاه پر از شیطنتش را به مرد داد و خندید.
عطش مرد جوان با این رفتارش بیشتر شد و تا او را در آغوشش گرفت، عطر وجود زن با نفس‌های عمیقی که می‌کشید تشنه ترش کرد. مرد بوسه‌ای طولانی روی گونه‌ی برجسته و گل انداخته‌ی زن نشاند و حلقه‌ی دستش را تنگ کرد با مستی لب زد:
_یه دوش بگیرم... بیام سراغ خریدن این همه دلبری...
زن باز با عشوه خندید و لبش را همزمان روی ته ریش مرد نشاند و چیزی شبیه خیلی زود زمزمه کرد. و باز با همین جمله عطش مرد برای خریدن این همه لوندی و عشوه را بیشتر کرد.‌
پرده های سراسری سالن و اتاق ها در طبقه‌ی اول کشیده شده بودند تا کسی شاهد این دیدار دلچسب و پنهانی نباشد. زن که همچنان قصد جدا شدن از حصار دست‌های مرد را نداشت برای او از خوشحالیش بابت این دو روز فرصت طلایی گفت. مرد جوان مست تر از همیشه، با چشم‌های خمار دوباره زیبایی‌های زن را از بالا تا پایین رصد کنان دکمه‌های پیراهنش را باز کرد.
زن که تلاشش برای تشنه‌تر کردن مرد به سرانجام‌ دلخواهش رسید با نازی که روی رفتارش مشهود بود به کمکش امد و هر دکمه‌ای که باز می‌کرد بوسه‌ی مردِ جوان سهم انگشت‌های سفید و کشیده‌اش می شد.
همزمان که انها در حال لذت بردن از لحظه به لحظه‌ی حضورشان بودند صدای خنده‌ی دختر باغبان بهانه‌ای شد تا زن دوباره در آغوش مرد جوان جا بگیرد. کمرش در حصار دست‌های مرد بود که خواست در این دو روز، باغبان و بچه‌هایش را هم مرخص کند.. مرد بلافاصله قبول کرد و بوسه‌ی طولانی روی لب‌های سرخ زن کاشت.
عشوه‌های زن با هیکل تراشیده و بیرون ریخته‌اش اجازه نمی‌داد مرد دل بکند و برود دوشش را بگیرد که صدای ویبره‌ی گوشی از کیف رها شده‌ی مرد باعث شد بوسیدن زن را نصفه رها کرده و گوش تیز کند. انگشت‌هایش لای موهای نرم و خوشرنگ زن مکث کرد و با هیس کشداری پرسید:
_شنیدی؟
زن ناراضی از توجه مرد غر زد:
_ خوبه گفتم وقتی با منی هیچ خطی باز نباشه... مرد بلافاصله زن را رها کرد و سمت کیف و کت رها شده خیز برداشت..
_خط مخصوصه. نمی تونم آتو دست‌‌...
با دیدن اسم مخاطب، حرفش را برید و با هیس کشداری رو به زن تماس را وصل کرد. زن با لب‌هایی اویزان شده انگشت‌های ظریفش را دور بازوی مرد حلقه کرد و سرش را چسباند به سینه‌ی او که قلبش از هیجان و ترس می‌زد..
مرد داشت به مخاطبش با لحن صمیمانه‌ای می‌گفت چی شده عزیزم. اما با صدای غرش زنی که آن طرف گوشی بود از ترس و استرس پلک‌هایش با سرعت بیشتری روی هم نشستند‌‌.
زن با شنیدن هر کلام صمیمانه‌ی مرد بیشتر چهره در هم می‌کشید و وقتی مرد یک عزیزم از دهانش بیرون امد مشت زن روی سینه اش نشست.. مرد ابرو در هم کشید و گفت:
_قطع کن.. خودم با منشی تماس می گیرم... تو نگران نباش قربونت...اصلا نیاز نبود وقت تو رو با این تماس بگیره... می‌بوسمت...
تماس که قطع شد زن دوباره خودش را خواست در آغوش مرد رها کند که مرد با بی‌قراری شماره‌ای گرفت و بدون توجه به زن عقب رفت و به همان در ورودی تکیه زد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مینو

    0

    محشره این رمان،احسنت نویسنده ی خوش ذوق

    ۱۱ ماه پیش
  • آرامش

    0

    چون درایتا دنبال میکردم ولی دیگه بارگذاری نکردید و کانال رو حذف کردید

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • پروین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ندا

    0

    هاای

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • اوکی

    0

    اوکی بود

    ۲ سال پیش
  • حدیثه

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • شهین

    0

    رمان خوبیه

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۲ سال پیش
  • رضوان

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🤗🤗🙏🙏

    ۲ سال پیش
  • علی گودرزی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • یلدا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️