دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی قتل کیارش اثر مژگان زارع

رمان عاشقانه و معمایی قتل کیارش

  • زبان فارسی
  • 73.3K 👁
  • 216 ❤️
  • 141 💬

خلاصه رمان معمایی عاشقانه و معمایی قتل کیارش

در یک میهمانی خانوادگی کیارش دولتشاه به قتل می رسد. تمام مدارک نشان می دهند قاتل، دختر نگهبان خانه است اما واقعیت چیز دیگریست…پایان خوش

قسمتی از متن رمان عاشقانه و معمایی قتل کیارش

- داشتن، ولي ناهيدجون اعصاب نداشت ديگه ردش کردن رفت
- ناهيد جون همون مامان کيارش جووونه؟
لبخند زدم و راه افتادم به سمت سه پله اي که به سطح سنگ فرش حياط کوچکمان مي رسيد. پله من و مامان و بابا. بعد حياط بود. حياط مربعي شکل که خانه ي ما يک ضلعش بود، ضلع عمود به خانه ي ما، رديف درخت هايي بودند که مرز ميان زندگي من و آنها بود و امتداد پيدا مي کرد تا ضلع رو به روي خانه که باز هم چند رديف درخت بود و پشت آن راهي بود که ماشين ها و آدم هاي آن طرف از طريق آن مي رسيدند به محوطه وسيعي که به نوعي حياط اصلي اين عمارت حساب مي آمد و يک آبنما ميان حوضي سنگي و مدور مثل تمام خانه هاي بزرگي که همه تصورش را مي کنند آنجا خودنمايي مي کرد. ضلع آخر، ديواري بود که امتداد پيدا مي کرد تا مسير ماشين رو و درواقع درب اصلي را در خود جا داده بود.
خانه ي ما شبيه يک راهرو بود. يک در مستقيم به اتاق اصلي و مستطيلي شکلش باز مي شد و يک در ديگر از در انتهاي اين راهروي به آشپزخانه کوچکمان. وسط آشپزخانه و اتاق اصلي هم يک نيمچه انباري بود که حالا اتاق من حساب مي شد. هم اتاق اصلي، هم انباري و هم آشپزخانه به حياط مربع شکل رو به رو مشرف بودند. بابا محمدعلي يک درختچه آبشارطلا جلوي خانه کاشته بود و داربستي هم علم کرده بود تا ساقه هاي بلند و انباشته از گل ها رويش تاب بازي کنند. با ملي و ترنم ايستاديم جلوي پنجره ها، ترنم گوشي موبايلش را درآورد و داد دستم: واي خيلي خوشگله يه عکس بگير ازم
رفت و پشت به پنجره ها و زير آلاچيق آبشارطلا ايستاد و مقنعه اش را کند. ازش عکس انداختم و متوجه مليحه شدم که داشت از لا به لاي درختان به انتهاي باغ نگاه مي کرد. اگر پاييز بود خيلي راحت تر مي توانست عمارت بزرگ و باشکوه دولتشاه را ببيند اما حالا با برگ هاي انبوه ديدن آنجا خيلي راحت نبود. درست هفت رديف درخت که بابا محمدعلي حتي قبل از به دنيا آمدن من توي اين باغ کاشته بود من را از دنياي آنها جدا مي کرد. عمر درخت ها خيلي بيشتر از من نبود. شايد بيست دو شايد هم بيست و سه ساله بودند.
- بريم داخل بچه ها؟
حالا حواس مليحه و ترنم به من جمع شده بود. ترنم گفت: زشته دست خالي اومدم
شانه بالا انداختم: منم که واسه مهموني دعوت نکردم دفعه ديگه
ملي زد پشت شانه ام: همين که راهمون دادي خودش خيليه بوخودا
خندان راه افتاديم به طرف دري که به سالن مي رسيد. همان طور که بلند مي خنديديم وارد شديم اما خنده ام دوام نداشت. حتي جاي آن را ترس گرفت. بابا گوشه اي خوابيده بود و دستمالي روي چشم هايش گذاشته بود. ملي و ترنم سرجا ايستادند ولي من دويدم طرفش: بابا؟
دستمال را از چشمش برداشت و سرش را از روي بالشت بلند کرد. چشم هايش کاسه ي خون بود. صداي سلام کردن ترنم حواسش را جمع کرد و نيم خيز شد: کي اومدي بابا؟
دست هاي زبرش نشست روي دستم.
- تو کي اومدي؟ کارهات تموم شد ديگه؟ چرا خوابيدي؟
نشست و رو به بچه ها گفت: بفرماييد، بفرماييد
لبخند صورتش را پوشاند: من مي رم اون طرف مي خوابم راحت باشين
خواست برود اما نگهش داشتم و رو به دوستانم گفتم: ايشون بابا محمدعلي منه همون که گفتم براتون
ملي گفت: خوبيد؟ شادي خيلي تعريف شما رو مي کنه
خجول لبخند زدم و بابا بازو باز کرد و سرم را چسباند به سينه اش. خس خس نفس هايش دلم را لرزاند.
- تعريف نکنه چيکار کنه باباي همه فن حريف تعريف داره ها؟
خودم را ازش کندم و سرچرخاندم طرف بچه ها: بشينيد خب
بابا از جا بلند شد. انگشت انداختم دور انگشت اشاره اش: تموم شد؟
همراه هم رفتيم توي اتاقم: ها بله
نگران به چشم هايش نگاه کردم: باز حواست نبود؟
دستي به پلک هاي متورمش کشيد: شستمش .... نترس خوب مي شه
- چشمات با آب پاک مي شه ريه هات چي؟ اونا رو هم درمياري ميشوري؟
پيشاني ام را بوسيد: دختر نرو تو جلد اعظم که بهت نمي آد
خنديدم ولي بيشتر دلم مي خواست گريه کنم. اگر مامان هم او را مي ديد مثل من عصباني مي شد ولي خب به من نمي آمد مثل مامان غرغر کنم چون من مثل بابا آرام بودم.
- اونم اگه ناراحت بشه حق داره، من که شوهر مي کنم مي رم بعد مامان بدبختم مي مونه با يه شوهر مريض گناه داره
با انگشت هاي زبر و زحمت کشيده اش لپم را پيچاند: کي خواسته دختر ما رو ببره که برم با همون اره جفت پاش رو ببرم؟
صداي سرفه ملي مي گفت که حوصله شان سر رفته. به چشم هاي بابا نگاه کردم: مي خواي بريم درمونگاه؟
- نه بابا جان بار اولم که نيست، کارم اونجا تموم شد ديگه، سپردم به بهزاد بقيه کار رو
- ولي اين سم ها ريه هات رو داغون مي کنه، چشمات رو اذيت مي کنه، حالا من صدبار بگم موقع سم پاشي حواست باشه باز تو گوش نده آخرش من دق مي کنم از دست تو و مامان اعظم
اخم کرد: بدو برو به دوستات برس، نوبرونه آوردم ولي تميز بشور که سمش خوب پاک بشه
- تو هم بخواب خب؟
- چشم، مادرت اون طرفه؟
گوجه سبزها و گيلاس ها را ريختم توي سينک و شانه بالا انداختم: حتماً ... نمي دونه برگشتي؟
- گفتم چشمام وا بشه اول بعد بهش خبر بدم بياد ما رو به صلابه بکشه
لبخند زدم ولي گيلاس ها جلوي چشم هايم مي لرزيدند. با پشت دست اشکم را پاک کردم و ميوه ها را ريختم توي سبد و برگشتم پيش دوستانم.
ترنم گفت: چه مهربونه
ته حرفش يک جور حسرت بود. درکش مي کردم. باباي نظامي و ديسيپلين دار خونش را توي شيشه مي کرد ولي در عوض خوب يادش داده بود مبادي آداب باشد. بقيه آرزوهايش را هم مردهاي داستان ها برآورده مي کردند لابد.
- اينا رو بابا محمدعلي جونت آورده؟
به گيلاس هايي که پشت گوش هايش انداخته بود نگاه کردم: بله اين همه زحمت نکشيده تو ازش گوشواره درست کني مليحه خانم
دست بردم و يکي از گيلاس ها را کندم و خوردم.
- شادي غير از اينجا مگر جاي ديگه هم کار مي کنه؟
روي گوجه سبز نمک پاشيدم و تعارفش کردم: نه، يه باغي دارن لواسوون، همايون خان گفت بابا بره دستي به سر و گوشش بکشه
ترنم گوجه سبز را يک جا جويد. صورت جمع شده ترنم آب دهنم را زياد کرد. يک گيلاس برداشتم و خوردم.
- مي گم حالا واسه آخر هفته چي مي پوشي؟
- بابات مي گذاره هرچي بخواي بپوشي؟
به صورت هاي کنجکاوشان نگاه کردم: شايدم نرفتم
ملي چشم هايش را گرد کرد: بيخود، مي ري بعد مياي تعريف مي کني چي شد چي نشد
ترنم غش غش خنديد و دندان هاي کوچکش معلوم شدند. من هم خنده ام گرفت.
- مي خواي يه کاري کنم تو هم بياي؟
- با آرسام؟
برگشتم به دري که وسط اين اتاق و انباري بود نگاه کردم: هيس .... مرض
ملي دست گذاشت روي دهنش و آرام گفت: ببخشيد حواسم نبود
ترنم شيطان شد: خنگي ملي خانم، اين جورجاها اگه مي خواي بياي بايد تنها بياي که چندتا مورد توپ هم تور بزني
- واقعاً ... آرسام خل و چل رو بيارم واسه چي خب
- حالا کي گفت دعوتت کردم، خودم هم دو دلم که برم يا نرم
- چرا آخه؟


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عاشقانه و معمایی قتل کیارش
  • بهار

    0

    عالی بود،خیلی رمان قشنگی بود و همچنین نکات آموزنده ای حداقل برای من داشت،خیلی ممنونم از نویسنده بابت نوشتن همچین رمان قشنگی و با خوندن این رمان متوجه شدم که فکر و تصور خیلی بازی دارید و مطمئنم آینده ی درخشان و موفقیت آمیزی خواهید داشت

    ۳ هفته پیش
  • تسنیم

    0

    داستان خوبی بود خیلی به دل من نشست دست نویسنده درد نکنه

    ۲ ماه پیش
  • مهناز

    1

    عالی بود نسبت به رمانهای ابکی ایرانی

    ۲ ماه پیش
  • فریبا

    1

    عالی بود قلم خوبی داشت

    ۲ ماه پیش
  • Masi

    0

    عالی بود عالی دلم میخواست ادامه داشته باشه🥺

    ۲ ماه پیش
  • م،د

    0

    لطفا بقیه رمان های خانم مژگان زارع را نیز قرار بدید ،باتشکر

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    1

    من این رمان رو ۵ بار خوندم واقعا حقشه از روش یه سریال خفن بسازن ... دوستان لطفا تو کامنتاتون اسپویل نکنید خیلی کار زشتیه

    ۴ ماه پیش
  • سحر

    1

    ی چیزی فرای فوق العاده بود خیلی خیلی جذاب بود مانع میشد که بخوابم ذهن و روح آدم رو اشغال می کرد که کی قاتله ماجرا چیه ولی احساس میکنم یارا خیلی بی نقش تر از این بود که بشه درجایگاه قاتل قرارش داد دلم میخواست آنا قاتل می بود چون منافع اون توی این موضوع خیلی بیشتر از یارا بود

    ۴ ماه پیش
  • مائده

    0

    من یادم نیست این چندمین باره این رمان رو میخونم ولی واقعا داستان خوب و قوی داره قشنگ با داستان همراه میشی و به دنبال قاتل میگردی ممنون از خانوم زارع بابت این رمان زیبا😍

    ۴ ماه پیش
  • Nona

    0

    من این رمان رو سه بار خوندم...اولین بار توی ۱۵ سالگی، دومین بار ۱۸/۱۹ سالگی و سومین بار الان و در ۲۵ سالگی...دفعات اول و دوم دوسش داشتم ولی انقد رخنه نکرده بود توی قلبم...اینبار "قتل کیارش" جور دیگه ای برای من خونده شد...جور دیگه ای اثر گذاشت و جور دیگه ای حسش کردم...ردش روی قلبم م

    ۴ ماه پیش
  • fatmeh

    1

    یچیزی بین خوب و خیلی خوب چون عالی نبود کش اومده بود رمان خوبی بود میشه باهاش وقت رو پرکرد شاید یکمم غیر قابل پیشبینی بود ممنون نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • پری کوچک غمگین

    3

    کلمه ی فوق العاده را برای این رمان ساختن.یک جاهایی خیلی کش اومد ولی ارزش صبر کردن و وقت گذاشتن را داره✨️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    1

    بنظر من نسبت ب بقیه اثار خانم زارع این کتابشون خیلی معمولی و پر از توضیحات اضافه بود... فک کنم جزو اولین کتاب هاشون باشه موفق باشید خانم زارع

    ۵ ماه پیش
  • رز سفید

    2

    رمان قشنگی بود ولی خیلی کش اومد و طولانی شد یک جاهایی لازم نبود انقدر خاطرات مرور بشه یا با خودشون حرف بزنن که خسته کننده بشه بعضی اتفاقات هم یکم دور از واقعیت بود مثل فرار شادی ولی درکل قشنگ بود و ارزش خوندن داره چون غیرقابل پیش بینی بود مرسی نویسنده عزیز

    ۵ ماه پیش
  • آنا

    2

    قلمش قوی بود منتها یجاهایی انقدر جزئیات الکی زیاد بود که خسته کننده بودبرام و ردش میکردم

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!