پارت دوم :

هوف و کوف مرد بعد از تماس، با دست کشیدن به موهایش باب میل زن نبود‌‌ که شاکی شد و سعی کرد خودش را دوباره به سینه‌ی تخت و بازوهای تنومند مرد برساند.
_خیلی بدی‌‌‌... تو چرا از من شبیه اون اجل بی وقت و موقع نمی ترسی؟
مرد بدون اینکه تمرکزی داشته باشد دستش را برای زن باز کرد و زن بی درنگ خودش را به او سپرد. مرد که دوباره انگشتهایش لای موهای زن در گردش بود شماره‌ی دیگری را گرفت.. چشمش بین صورت و لب‌های زن در گردش بود که
گفت:
_ از اون باید ترسید... ولی تو رو باید ذره ذره خورد و لذت برد.
زن خرناس خنده‌اش با بوسیده شدن لبهایش قطع شد و مرد با الوی مخاطبش اشاره کرد دور شود.
داشت با جدیت و ابروهای درهم می‌پرسید چه خبر شده که مخاطب یک ریز شروع کرد به توضیح دادن:
_ اقا...قربان...امروز از ظهر تمام سیستم شرکت هنگ کرده بود... تا اینکه نیم ساعت پیش یه پیام رو تمام مانیتورا نشست.
مرد خب گویان حرف مخاطبش را برید و با تندی پرسید:
_ مهندسای اونجا چه غلطی می کردن؟
مرد بلافاصله توضیح داد حتی مهندس‌ها نتوانسته‌اند ایراد کار را پیدا کنند... و در نهایت یک پیام در تمام صفحات مانیتورهای شرکت رسیده که از شما خواسته با این شماره تماس بگیرید.
_ پس واسه چی معطلی..؟
_ قربان نمی دونم چه خبره؟.. ولی گفته اگر خودتون تماس نگیرید به همسرتون پیام میدن و آدرس جایی که الان هستین رو ارسال می کنه..
مرد به سرعت صاف شد و یعنی چی گویان داد کشید:
_کدوم کره خری جرات کرده؟
صدای مخاطب از ترس و فریادش قطع شد:
_ بفرست ببینم چیه...
مرد با صورتی برافروخته از تهدیدی که شده بود بدون توجه به غرلندهای زن که تمام زیبایی های ظاهری را داشت در معرض چشم های حریص او می‌گذاشت، به شماره‌ی ارسالی با سرعت تماس گرفت.
اما با یک صدای گویا رو به رو شد که به او گفته بود وارد لینک در پیام رسان مورد نظر بشود و از آنجا پیگیر درخواستش شود.
مرد همچنان که داشت با خشم پیام رسان مورد نظر را باز می کرد غرید:
_بفهمم این بازی کثیف کار کی بوده...شلوارشو می‌کشم رو سرش...کی جرات کرده پا رو...دم... من... بذاره؟
زن از ترس دیگر اعتراضی نداشت که مرد وارد مراحل خواسته شده شد و از دیدن تصویر روی صفحه خشکش زد.
تصویر ارسالی یک ویدئوی چند ثانیه‌ای برای همین چند دقیقه‌ی پیش او با زن بود که داشت در میان بازوهایش او را می‌چلاند و عطرش را نفس می‌کشید.
مرد با ترس گوشی را پرت کرد و زن وقتی تصویر را دید جیغ کشید و با چشم‌های گشاد شده به تصویر ارسالی خیره شد.
مرد که تا چند دقیقه حتی جرات نمی‌کرد سرش را بچرخاند با ترسِ بیشتر نگاه به اطراف کرد و انگار که با خودش حرف بزند گفت:
_ دوربینای... اینجا ی‌..یه... ساله... از کار افتادن...
بعد گوشی را دستش گرفت و پیام بعدی که رسید را نگاه کرد. اینبار لوکیشن برایش ارسال شد که تا خواست بنویسد تو کی هستی یک استیکرِ می بینمت جناب مدیر عامل ارسال شد و پیام بعدی که گفته بود:
" همسرتون همین الان با طیاره وارد فرودگاه کیش شدند... نیم ساعت دیگه که رسیدند هتل می تونم چشمشون رو به آخرین تصویر همسرشون روشن کنم.. جناب مدیرعامل موفق و دوست داشتنی فردا تو این لوکیشن منتظر دیدن شما هستم.
مرد آب دهانش را به سختی بلعید و هر چه کرد نتوانست پیامی بنویسد. هر چند صفحه و پیام امکان پیام نوشتن را برای او مسدود کرده بود..
مرد جوان داد کشید تو کی هستی که زن با ترس سرش را تا صفحه کش داد و گفت:
_ د...د...دش...شمن... داری؟
مرد جوابی نداد و با انگشت لرزان لوکیشن را باز کرد..
آدرس یک کافه در خیابان شلوغ شهر بود.. دوباره که شماره‌ی منشی را می گرفت با داد و فریاد خواست برود ببیند این خراب شده کجاست که رد او را زده‌اند؟
مرد و منشی چشم چشم گویان قطع کردند و زن اینبار با رنگ و رویی پریده داشت دوربین را نگاه می کرد:
_ تو... که... گفتی... اینا رو... از کار انداختم...
مرد خیز برداشت سمت دوربین که خاموش بود و چراغ چشمک زنی که باید چشمک می زد وجود نداشت.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستی

    1

    زیبا و جذب کننده، اما بیشتر از قلم شخصیت زیبای نویسنده که وقت گذاشتید و هرچند کم پیام یه سری از مخاطب هارو جواب داد، خیلی جذبم کرد.

    ۴ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    0

    سلامت باشید دوست عزیز. متاسفانه من اکانتم تو سایت از بین رفته بود و امکان اومدن و دیدن پیاما رو نداشتم. امروز اتفاقی دوباره گذرم به اینجا افتاد و شرمنده ی پیام های شما دوستان شدم. ❤️🙏

    ۴ ماه پیش
  • نگار

    1

    خیلی شروع خوبی داشت.

    ۴ ماه پیش
  • نصیبه رمضانی

    0

    ممنونم دوست عزیز

    ۴ ماه پیش
  • مینو

    0

    عالی بود،خیلی به دل میشینه

    ۱۰ ماه پیش
  • معصومه

    0

    تا اینجای داستان خوب بود ولذت بردم

    ۱ سال پیش
  • معصومه

    0

    تا اینجای داستان خوب بود ولذت بردم

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    هنوز پارت دومم نظر خاصی ندارم

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • محدثه

    0

    هنوز پارت دومم نظر خاصی ندارم

    ۲ سال پیش
  • ندا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    حال بهم زن تراز مردی که به همسرش خیانت میکنه،زنیه که میدونه اون مردمال *** دیگه است وبازبراش فرقی نداره

    ۲ سال پیش
  • شهین

    0

    ....

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • گودرزی

    0

    عالی بود

    ۲ سال پیش
  • نصیبه رمضانی | نویسنده رمان

    🩷🩷🩷

    ۲ سال پیش
کپی شد!