لیست کلیه پارتهای رمان فریه پینوکیو : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 52
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 21
قسمت هجدهم کمی از شیشه ماشین را پایین کشیدم . تا هوا عوض شود. اینقدر دل تنگ اش بودم که نیاز به آغوشش داشتم ، آمدیم و صندلی عقب نشستیم . سرم را روی شانه اش گذاشتم . دستم را توی دست گرمش فشرد . _ چی میشه زود به زود ببینمت ؟ بوسه ایی روی سرم گذاشت . _ به زودی دیگه مال خودم...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 22
قسمت نوزدهم حالم بد بود . کم مانده بود پس بیفتم . فکر میکنم افتاده ام خودم خبر ندارم . روی تختم نشسته و زانو در بغل گرفته ام . منتظر بودم احیا و بابا بیایند و تا حکم دهند . کاش راحت بمیرم . کاش زجر ام ندهند . آلا هر چه دور و برم را گرفت که بگویم چه شده چیزی نگفتم که حول...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 23
قسمت بیستم دستم رو دور کاسه اش رشته محکمتر کردم تا گرمی آش به پوست دستم نفوذ کنه . سحر و سودابه میگفتن و میخندیدند اما انگار من فقط فیزیکم اینجا بود اما روحم پیش ارشیا و الا . امروز قرار قطعی میشد و ارشیا به صورت جدی برنامه خاستگاری صوری رو وسط میکشید و به آلا پیشنهاد میداد . را...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 24
به نام او فصل دوم فریه پینوکیو هر که دیدیم به حفظ گله از گرگان بود قصد قصاب دگر ، مقصد چوپان دگر است قسمت اول پنجره اتاق احیا را تا آخر باز کردم . سر و صدا و حرف ها به گوشم میرسید . خوشحال بودم اما استرس سنگین داشتم . امش...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 25
قسمت دوم بعد از اذان صبح دیگر خوابم نبرد . الکی چشم روی هم گذاشتم اما غرق در فکر بودم . ارشیا احمق گند زده بود. مگر خر بود که دروغ گفته بود ؟ نه خر نبود از عمد این را کرده تا نشانی چیزی باقی بگذارد یا خود آلا عقب بکشد ؛ طی شناختی که از این مردک داشتم اینقدر باهوش و دقیق بود ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 26
صبح بعد از خواندن نماز دیگر خوابم نبرد . چند روز پیش به احیا گفته بودم برایم کاموا بخرد تا ببافم . دیگر میدانستم رسیدنم به یارم به معشوق ام همین زودی هاست . به نیت او میخواستم شال گردن ببافم . کاموای سبز یشمی انتخابم بود از قبل به برادر تاکید کرده بودم حتما سبز یشمی باشد . به صورت...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 27
صدای بحث کردنشان روی مغز ام دراز نشست میرفت . چشم هایم را روی هم فشردم و نفسم را پف مانند بیرون فرستادم . مادر ارشیا درخواست کرده بود که پسر اش و آلا با هم بیرون بروند تا کمی آشنایی دستشان بیاید . اما بابا خوشش نیامده بود و میگفت هنوز جواب ازمایش نیامده دور برداشته اند . تا محرم نشوند...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 28
جواب ازمایش آمده بود . خون دو نفرشان به هم خورده بود . همه چیز داشت مطابق میل من پیش میرفت . از خوشحالی روی پای خودم بند نبودم. فرجام ! فرجام ! فرجام ! وای که چقدر لذت بخش بود حتی نامش برایم . محدودیت ها داشت کنار میرفت ، خوشبختی و آزادی داشت به سمتم می آمد. چه از ا...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 29
از زمانی که از اتاق بیرون آمدیم من رنگ به رخسار نداشتم . همه فکر میکردند به خاطر خاستگاری و حرف زدنم با جنس مخالف است اما نمی دانستند که فسادی در اتاقم بوده . همه داشتند میگفتند و میخندیدند که پدر فرجام گفت : _ چه قدر وقت میخواید برای فکر کردن نها خانوم ؟ همه نگاه ها سمت من برگشت ...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 30
_ وای آلا من استرس دارم . _ استرس واسه چی ؟ نترس بابا . بیخیال دستی به صورت اش کشید و سرکی توی سالن انداخت . _ چه خانواده خوبین ؟ این پسره فرجام چه چشمایی داره . ابرو بالا انداختم ، غیرتی شدم . مگر نمی گویند غیرت فقط مخصوص مرد است پس چرا من با یک تعریف ساده از از دهان آلا اینقدر...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 31
همه آمده بودند . میگفتند و میخندیدند . فرجام و ارشیا کاملا مثل یک فیلم کوتاه با هم آشنا شدند و اکنون کنار هم جا خوش کرده میگفتند و میخندیدند . خوشحال بودم همه چیز داشت روی یک خط درست پیش میرفت . آلا با چهره ایی بغ کرده ، نگاه سردش بین فرجام و مامان فرجام چرخ میخورد . کاملا مشخص بو...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 32
_ ببین فرجام باید همه چیز عادی باشه ، تو هم برخوردت با ارشیا طوری باشه جلو آلا که انگار تازه با هم آشنا میشید مثل شب مهمونی . _ خودم میدونم اینا رو فقط بحث بیرون رفتن چهار تایی چه صیغه ایی بود این وسط . _ بابام گفت . _ حالا کجا بریم . _ نمیدونم حالا یه فکری میکنم . _ نها ؟ _ جان...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 33
با تکان دادن های آلا از خواب بلند شدم . وقت نماز بود . دیر وقت خوابیده بودم . شاید یک ساعتی میشد . چشمانم را مالیدم . آلا چادر اش را روی سرش مرتب کرد و مشغول نماز خواندن شد . من هم به زور برخواستم . وضو گرفتم . آماده شدم . جا نماز را پهن کردم . که نگاهم به آلا افتاد ...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 34
اشتهایم کور شده بود . نگاهم به آلا می افتاد و نمیتوانستم فکر های پر خشم را از ذهنم دور نگه دارم . چگونه باید ارشیا را آدم میکردم ؟ چه بلائی سرش می آوردم؟ تهدید اش میکردم که به آلا تجاوز کرده و شکایت اش میکنم ؟ یا او را تهدید به مرگ میکردم ؟ او را میگرفتم و سیری میزدمش؟ ۳...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 35
حال : جلسات مشاوره به خوبی داشت پیش میرفت . از آن حال بد روحی داشتم خلاص میشدم . مثل قبل نبودم . آلا خیلی دور و برم نبود . من هم با فرید بیشتر ارتباط داشتم . معلم خوبی میشد . زبان را داشتم یاد میگرفتم ، در حد گفت و گوی ساده میتوانستم حرف بزنم . هر روز بیرون میر...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 36
*** قسمت هشتم از فردا صبح افتادیم دنبال کار های دادگاه . سخت بود . شرایط هایش واقعا عجیب و سنگین بود . مامان جون همانطور که گفته بود چند تا آشنا داشت که کارمان را راحت تر میکردند . فرجام تا به خانه آمد و بحث را شنید گفت : _ آلا این وسط زخم خورد ، اگر قرار بود کار...
بروزرسانی در : ۹۳۰ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 37
همه چیز مدرن و زیبا بود . محضر کاملا سفید با گل های رز و لیلیوم مزین شده بود . فامیل های خودم و فامیل های فرجام همه دور تا دور سفره عقد ایستاده بودند . از توی آیینه نگاهم به فرجام افتاد که با آن کت و شلوار تیره کنارم نشسته بود و در دستمان یک قرآن زیبا قرار داشت . صدای شادی و همهمه دور...
بروزرسانی در : ۹۲۷ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 38
سه تا بامبو بلند پیچ در پیچ گرفتم یکی را بین دو مبل دو تا را کنار پنجره گذاشتم . از همه گل ها گران تر شد . دو تا هم دراسنا گرفتم یکی را گذاشتم کنار تلوزیون دیگری را بین دو اتاق . بقیه را هم گذاشتم کنار پنجره ، باید استند میگرفتم و گل ها را روی آن می گذاشتم. از بین گل ها از حسن یوسف ،...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 39
*** روز بعد دلم میخواست بدانم الا و ارشیا چه کردند . تلفن را برداشتم و به آلا زنگ زدم . بعد از پنج بوق جواب داد . _ الو . _ سلام آلا ... حالت چطوره خوبی؟ _ خوبم ممنون . _ به فرجام گفتما. _ چی گفت ؟ _ به ارشیا زنگ زد آوردش خونه با هم حرف زدن . دروغ گفتن اینجا هم...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان فریه پینوکیو - پارت 40
قسمت دوم آلا را به خانه خودمان آوردیم . وضعیت جسمی اش داشت بهبود پیدا میکرد اما روحی ، افتضاح بود ! نصفه شب از خواب می پرید و جیغ میکشید . توی خواب حرف میزد . روز ها شاید دو کلام هم با ما حرف نمیزد . به زور غذا میخورد . حتی به زور یک لیوان آب می نوشید. صبح زود بود . ...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
