پارت بیست و دوم :

قسمت نوزدهم



حالم بد بود . کم مانده بود پس بیفتم .

فکر میکنم افتاده ام خودم خبر ندارم .

روی تختم نشسته و زانو در بغل گرفته ام .

منتظر بودم احیا و بابا بیایند و تا حکم دهند .

کاش راحت بمیرم .

کاش زجر ام ندهند .

آلا هر چه دور و برم را گرفت که بگویم چه شده چیزی نگفتم که حوله اش را برداشت و به حمام رفت .

مامان بلد نبود با گوشی Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    متاسفم برای همچین سنت های پوسیده

    ۲ سال پیش
  • تارا

    1

    بنظرم خیلی اغراق شده ، مادر هرچیم باشه بنظرم هیچ وقت با بچش اینطوری برخورد نمیکنه ، جز اینکه اون بچه ، بچه خودش نباشه

    ۳ سال پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    این داستان بر اساس واقعیت میباشد فقط فصل آخر داستان اندکی تخیلیست

    ۳ سال پیش
  • *....*

    1

    👍👍👏👏خیلی قشنگ بود ..ایول به احیا که انقد مرد بود واقعا آفرین ..چه خوبه که حداقل تو خونشون یکی هست که مواظب شون باشه

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    واقعا عالی بود هنوزم هستن کسایی که این حالت خانومارو درک نمیکنن وبدتر آزار میدن ممنون👏🙏🌺

    ۳ سال پیش
  • حدیث

    3

    وای واقعا دمت گرم که زود زود پارت های طولانی میزاری و ما و تو خماری نمیزاری بعضی نویسنده ها هفته از یکی دو تا پارت میزارن که اونم خیلی کوتاهه اصلا دیگه اعصابم خورد میشه رمان رو میکنم

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️