پارت سی و ششم :

***

قسمت هشتم





از فردا صبح افتادیم دنبال کار های دادگاه .

سخت بود .

شرایط هایش واقعا عجیب و سنگین بود .

مامان جون همانطور که گفته بود چند تا آشنا داشت که کارمان را راحت تر میکردند .

فرجام تا به خانه آمد و بحث را شنید گفت :

_ آلا این وسط زخم خورد ، اگر قرار بود کارمون به دادگاه بکشه چرا پای اون اومد وسط ما هم مثل محمود مØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ملیکا

    6

    همه چی که خوب پیش رفته ، چی شده که این دوتا جدا شدن؟ یعنی بخاطر بچه میتونه باشه؟

    ۳ سال پیش
  • ....

    1

    فکر کنم شاید مثلا بخاطر اینکه نها بچه دار نمیشه . شاید .

    ۳ سال پیش
  • شیدا

    1

    گروه خون رفتن آزمایش خونشون بهم خورد

    ۳ سال پیش
  • ملیکا

    1

    آره خب پس چی میتونه باشه؟

    ۳ سال پیش
  • نیروانا

    1

    بیچاره آلا اون این وسط از همه بی گناه تره

    ۳ سال پیش
  • *.....*

    1

    واقعا بعد این بلایی که سر الا آورد اینطوری می تونه خوشحال باشه ؟؟.از اینکه بعد این همه سختی ای که میکشن جدا میشن دلم میگیرع

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️