پارت بیست و هفتم :

صدای بحث کردنشان روی مغز ام دراز نشست میرفت .

چشم هایم را روی هم فشردم و نفسم را پف مانند بیرون فرستادم .

مادر ارشیا درخواست کرده بود که پسر اش و آلا با هم بیرون بروند تا کمی آشنایی دستشان بیاید .

اما بابا خوشش نیامده بود و میگفت هنوز جواب ازمایش نیامده دور برداشته اند .

تا محرم نشوند حق بیرون رفتن را ندارند .

زمانی که بابا این حرف ها را با عصبانیت و د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نری

    3

    رمانت عالیهههه 🧡🧡 ولی نمی دونم چرا هر لحظه استرس جداییشونو دارم😐😐😂😂

    ۳ سال پیش
  • دلنیا

    2

    رمانت عالی و پیچیده ست 💙

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️