دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, رمان مافیایی, رمان پلیسی, رمان فراسوی حرمان, روژان کاردان, مهسا خدایی, دنیای رمان

رمان فراسوی حرمان

  • زبان فارسی
  • 43.7K 👁
  • 327 ❤️
  • 139 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فراسوی حرمان

سایه‌ها در هم می‌لولند، رازها در اعماق تاریکی پنهان شده‌اند، و پرونده‌ای چند ساله، همچون زخمی کهنه، سرباز کرده است. من، کارآگاهی که به حل غیرممکن‌ها شهره‌ام، قدم در این مسیرِ پر از ابهام می‌گذارم. هدف، یافتن رئیس بزرگ است؛ شبحی که تاروپود این شبکهٔ جنایتکار را در دست دارد. اما در این راه، عشقی نیز متولد می‌شود؛ جرقه‌ای در میان تاریکی. آیا این عشق، روشنایی‌بخش خواهد بود یا سرابی فریبنده؟ سرنوشت، معمای دیگری است که هیچ‌کس از آن خبر ندارد…

پارت اول

همه‌جا تاریک بود و نور مخصوص هالوژن روی صورتش می‌تابید. خیلی دلم می‌خواست برم طرفش اما نمی‌تونستم. انگار به جایی زنجیرم کرده بودن. دقیق به چشمام زل زده بود، هر دقیقه صداش بلندتر می‌شد و هی تکرار می‌کرد:
-این لحظه حرمانِ توئه.
با وحشت از خواب پریدم. تمام این پنج سال هر لحظه، همین جمله داره برام تکرار می‌شه!
سرم‌و به تخت تکیه دادم. چشمام رو بستم و دوباره همون صحنه‌ها جلوی چشمم ظاهر شد. بارها و بارها اتفاقاتی که توی اون لحظات افتاده بودن رو لمس کردم. انگار هنوز تو همون روز و همون دقیقه حاضر شدم. حس می‌کنم قرار نیست بعد اون من زندگی کنم.
به ساعت نگاهی انداختم که هشت صبح رو نشون می‌داد. ساعت نُه با روانشناس وقت ملاقات داشتم. باید می‌رفتم پیشش و برای نجات منی که توی اون روز گیر افتاده بود تلاش می‌کردم.
از جام بلند شدم و با برداشتن حوله به سمت حمام رفتم. دوش آب گرم همیشه بهم آرامش می‌داد. همه چیز حمام مشکی بود، حتی شامپوها. انگار این روزا همه‌ی زندگیم مثل چشماش شده بود سیاه مطلق! زیر دوش وایسادم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون. با حوله‌ای که دور کمرم بسته بودم به آینه خیره شدم.
صداش تو مغزم اکو شد:
-می‌دونی! یه روزی می‌رسه که از عشق زیاد من وقتی تو آینه زل می‌زنی، به جای خودت من‌و می‌بینی.
آهی کشیدم و دستم‌و به آینه کشیدم و گفتم:
-رسید اون روز، اما تو نیستی!
چشمام‌و بستم و باز کردم. رو‌به‌روی آینه پسری وایساده بود با موهای شلخته و ریش و سیبلی که حداقل چهل روز کوتاه نشده بود.
دست از دیدن کسی که حالم ازش به‌هم می‌خورد برداشتم و رفتم سمت کمد لباسام. یه دست لباس اسپورت مشکی پوشیدم و با برداشتن کارت و گوشی و سوییچ ماشین از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و به سمت مطب دکتر رفتم. مثل همیشه این مسیر ترافیک بود. من پنج سال بود که از خونه، از بیرون، از خودم، از هرکسی به جز اون و خلاصه از همه چیز متنفر بودم.
پنج سال بود فقط نفس می‌کشیدم و از خدا می‌خواستم یک بار که نفسم میره، دیگه برنگرده. دوست داشتم بمیرم و از این برزخ خلاص شم. اما پنج ساله هیچی به هیچی!
بعد یک ساعت تو ترافیک بودن، رسیدم. ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت ساختمان پزشکان. از درب ورودی گذشتم و به لابی رسیدم. مثل همیشه جلوی هر سه آسانسور به شدت شلوغ بود؛ پس ترجیح دادم هر ده طبقه رو از پله‌ها برم بالا. آروم آروم پله‌ها رو رفتم بالا تا رسیدم به طبقه‌ی ده. اسم بزرگ «مینا رهنما، روانشناس»
روی تابلوی جلوی در خودنمایی می‌کرد. وارد که شدم منشی با دیدنم از جاش بلند شد و با خوشرویی گفت:
-خوش اومدید آقای اخوان. یه ده دقیقه دیگه تایم مراجعی که داخله تموم می‌شه و شما می‌رید داخل.
سلامی دادم و تشکر کوتاهی کردم. روی صندلی نشستم و به مجله‌هایی که روی میز بود نگاه کردم. یعنی هنوزم کسی پیدا می‌شه مجله بخونه و جدول حل کنه؟! من که فکر نمی‌کنم.
عینک افتابیم‌و از چشمم برنداشتم؛ چون می‌دونستم بعداز دهمین جلسه دیگه براش عادی شده که من عینک می‌زنم، حتی وقتی داخل مطب پیش خود دکترم. دوست نداشتم دیگه دنیا رو رنگی ببینم. انگار رنگ دنیای من اون بود که با رفتنش تمام رنگ‌آ رو با خودش برد، جز رنگ مشکی.
نشستم و با پام ضرب گرفتم رو زمین و صداهای مختلف ایجاد می‌کردم شاید کمی آرومم کنه. سرم‌و به دیوار تکیه دادم و چشمام‌و بسته بودم که با صدای منشی چشمام‌و باز کردم و بلند شدم.
-بفرمایید داخل جناب اخوان.
به سمت در اتاق رفتم و با زدن دوتا تقه به در وارد اتاق دکتر شدم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان فراسوی حرمان
  • نورا

    در پارت 130

    کنجکاوم بدونم لیلیوم واقعا کیه 🧐

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 130

    هنوز هیچ کدامشون رو خوب نشناختم که بگم کدام جذابتره

    ۳ ماه پیش
  • Emma

    در پارت 100

    ممنون از شما ، کم کم دارم کنجکاو می شم 😊

    ۳ ماه پیش
  • الی

    در پارت 140

    واقعا به عنوان پلیس نباید اینا انقدر راحت و معمولی همه چی روبگیرن مخصوصا که این یه پرونده خیلی مهم ایه

    ۴ ماه پیش
  • الی

    در پارت 130

    اهیر به عنوان یه پلیس نباید انقدر ضعیف به نظر برسه و بازم به عنوان یه پلیس نباید به هرکی راحت اعتماد کنه و خودشو لو بده شاید همه اینا یه نقشه باشه و دختره از قصد داره نقش ادم مظلوم و بازی میکنه

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    در پارت 130

    لیلیوم و اره خیلی رمان جذابیت ممنون از قلم زیباتون

    ۴ ماه پیش
  • باران

    در پارت 130

    ازنظرخودم لیلیوم

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 191

    غلط نکنم لی لی ربطی به حرمان داره اصلا شاید اون یه نفوذیه از اولشم بهش حس خوبی نداشتم😑😑😑😑🤔🤔🤔

    ۵ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    😎

    ۵ ماه پیش
  • سارا

    در پارت 191

    حس میکنم لیلیوم رو بازی نمیکنه ، اینکه زود قبول کرد سوری عقد کنن ، و اینکه بعد دیدن کاغذ خیلی تابلو رفت ، بنظرم آهیر باید شک میکرد ، بنظرم آهیر خیلی رو لیلیوم حساب باز کرده ،امیدوارم پشیمون نشه

    ۵ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    🙏🏻🌸❤️

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 180

    تبریک میگم آهیر جان بدبخت شدی😂

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 150

    لی لی بی خانواده اس؟؟؟

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 140

    اصصصصلا از آهی انتظار نداشتم انقد سست عنصر باشه😒😒😒😒😒رئیسشم که کلاااا بالاخونه رو اجاره داده مثه اینکه😂😂😂

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    0

    رئیس باهاش خصومت شخصی داره؟؟؟؟ اخلاقش چرا انقد چیز مرغیه؟؟؟؟من جای آهیر بودم میگفتم اونی که باید کت بسته ببرنش امین آباد تویی بدبخت😒😒بعدشم ترررررررررر میزدم به عملیات😂😂

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 90

    یعنی این جزغل بچه خلافه؟؟فلفل نبین چ ریزه شهرو بهم میریزه

    ۵ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    کی!

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 90

    لی لی دیگهه

    ۵ ماه پیش
  • الناز

    در پارت 100

    خدا نکشتت روژی آهنگای روزبه بمانی هی داره تو مغزم پلی میشه آهنگاش مثه نمک رو زخمن😭😭ببین کدوم شغال احمقی بوده که همچین سیب سرخیو نخواسته هعییییی

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟