دوست داشتی؟
رمان توماژ اثر سحر شعبانی

رمان توماژ

  • زبان فارسی
  • 89.7K 👁
  • 220 ❤️
  • 161 💬

خلاصه رمان عاشقانه توماژ

رمان در باره مردیه به اسم توماژ ، توماژ یه مهندس سرآمد با یه شرکت موفقه که با زحمت شبانه روزی خودش و دوستش تونسته پیشرفت زیادی بکنه . اما اون یه هدف دیگه هم داره ، اون هم برنده شدن تو یه مناقصه برای یه پروژه بزرگه که با همین بهانه به سرزمین مادری بر می گرده و با افرادی شریک می شه که روزی اون رو به بدترین نحو زمین زدن . اما در این بین اتفاقات زیادی میافته و رازهای زیادی برملا می شه که رفاقت چندین ساله و عهد محکم برادریشون رو دست خوش طوفان های سهمگین می کنه …

قسمتی از متن رمان توماژ

مثل همیشه دستمو به گرمی فشرد و از اتاق بیرون رفت !!!
تلفن و که قطع کردم نگاه سرزنشگر پاک مهر روم ثابت موند که گفتم: باز چی شده رئیس بعداز این؟
-دکترت می گفت از وقتی مرخص شدی نرفتی پیشش
با بی خیالی شونه ای بالا انداختمو به پشته صندلیم تکیه زدمو گفتم: قرارای ما همیشگی نبود ؟ بود؟
با حرص به سمتم اومدو گفت: نه نبود ولی تا بهبودی کاملت باید بری ،اینه قرارمون رئیس
به صورتش که کاملا روم تسلط داشت نگاه کردمو گفتم: من خوبم ..... بلیط گرفتی؟
نفسشو پر صدا بیرون داد و گفت: عجله ای نیست
اخمام گره محکمی خورد که گفت: منو از این قیافه جذابو مکش مرگمت نترسون تا نری پیش دکتر تا خیالمو راحت نکنه از بلیط خبری نیست
-انگار باورت شده اقا بالاسرمی پاک مهر
با دلخوری نگاهم کردو گفت: نه نیستم
تکیشو از میز برداشتو گفت: من هیچی نیستم .....حتی شک دارم رفیقت باشم که اگه بودم شاید محرم این راز سربه مهرت که هربار تورو به مرز جنون می رسونه می بودم
چیزی درونم فروریخت و سنگی راه گلومو بست ،لجوجانه بغضمو پس زدمو با خنده ای کوتاه گفتم: بعد پنج سال به این نتیجه رسیدی که رازی هست ؟ که باید کنجکاوی کنی؟
چپ چپ نگاهم کردو گفت: تو این پنج سال به حرمت قولی که داده بودم لب از لب باز نکردم ، حال خرابتو دیدم نگفتم چرا ، هربار لرزیدی هربار اسیر اون تخت شدی هر بار اشک تو وسط اون حال خرابت دیدمو دم نزدم چون قول داده بودم حرف نزنم نپرسم
نگاه ازم گرفتو گفت: اون روزا برام مهم نبود من یه جای خواب می خواستم یه کار نصفه نیمه که بتونم تو غربت گلیممو از اب بکشم بیرون ،برام مهم نبود هم خونم مجنون بود، که چی بهش گذشته ،که من باید در ازای پول کرایه خونه مراقبش باشم
لبخند تلخی رو لبم نشست از یاداوری روزهای نه چندان دور ، هردو گریزان از وطن ،هردو پر از حرفهای ناگفته با لب های بسته ،هردو .....
پاک مهر به سمت پنجره رفت و بیرون خیره شد درست مثل همیشه ، مثل تمام روزهایی که هرکدوم در دنیای خود غرق می شدیم من غرق در خاطراتم و پاک مهر....... بین اون همه خونه و ماشین دنبال چی می گشت این همدم پنج ساله ؟؟
-ولی بعد از یک سال این هم خونه دیگه برام یه هم خونه ساده نبود دیگه برام سخت بود بی تفاوت بودن نسبت به مردی که هنوزم مثل روزهای اول می سوخت می لرزید فریاد می کشید و اشک می ریخت
نگاه مهربونشو بهم دوخت و گفت: منو محرم ندیدی تا شریکم کنی تو آتش دلت ، رفیق ندیدی تا سهمیمم کنی تو دردت ......
لبخند تلخی رو لبهاش نقش بست و گفت: ولی به عنوان یه هم خونه یه همکار و شریک بهت اجازه نمی دم خودتو به نابودی بکشونی
با قدمی خودمو بهش رسوندم و دستمو دور شونه های پهنش حلقه کردمو گفتم: دیوونگی من به تو هم سرایت کرده مرد حسابی ؟ کی گفته محرم نیستی ، رفیق نیستی؟ هوم؟
کمی ازش جداشدمو گفتم: حرف دلم جار زدنی نیست رفیق که اگه بود این جا نبودم ...... یه روز می فهمی .... همه می فهمن!!!!
***************
***************
نگاهی به اخم های درهمش کردم و دلم ضعف رفت از دست پیشی که گرفته بود
-در داشبردو بازکن
پشت چشمی برام نازک کردو اروم به جلو خم شد وداشبورد وباز کرد و با دیدن تک گل سرخی که براش گرفته بودم لبخند کمرنگی رو لبش نشست ولی لجوجانه درشو بست و گفت: با این کارا حرفات یادم نمی ره
-نبایدم بره بانو
زیر لب شروع کرد به غر زدن : سفرمو زهرمارم کرده اون وقت می خواد با یه شاخه گل سرو تهشو هم بیاره صبر کن برسیم خونه
صدای خندم بلند شدو دستای ظریفشو تو دستام گرفتم که با بدخلقی دستشو عقب کشید و گفت: بخند واقعا حال و احوالم خنده دارم هست
زیر چشمی نگاهش کردم .... دلخور بود.... ضبط و روشن کردمو گفتم: من با این گل چیزی رو ماست مالی نکردم حساب این گل جدا حساب بد قولی جنابعالی هم جدا بانو
کمی عقب نشینی کردو زیر لب گفت: خب وقتی مامانم نمی زاره بیام چی کار کنم ؟
-چه خبرا؟
لب برچیدو گفت: من بمیرمم دیگه به تو هیچی نمی گم
-می گی
تا خونه از هر ترفندی برای کشوندن بحث به حرفای اون شبمون استفاده کردمو و همش مثل تیری به سنگ خورد ، روژان این بار کاملا شمشیرو از رو بسته بود و به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت ،کلافه ماشینو جلوی در ساختمون نگه داشتم و به سمتش برگشتم که گفت: میای بالا؟
سری تکون دادم که از داشبرد گلشو برداشت و جلوتر از من رفت.... ماشینو قفل کردمو پشت سرش وارد ساختمون شدم ، بی حرف کنار هم از پله ها بالا رفتیم ، تو سرم هزارتا سوال بی جواب رژه می رفت و مقاومت روژان وطفره رفتناش تیشه به ریشه اعصابم زده بود ، فکرای جور واجوری تو ذهن خستم بالا پایین می شد کلافه دستی به موهام کشیدم که روژان زیرچشمی نگاهی بهم کرد ولی به روی خودش نیاورد ...... کلیدو تو در انداختم وخواستم اولین قدمو بردارم که استین لباسمو کشیدو با اخم ظریفی به چشمای متعجبم خیره شدو گفت: بیست و هفت سالته هنوز نمی دونی خانما مقدم ترن؟
خندم گرفت از ترفند دخترانه محبوبم برای از بین بردن فاصله ای که ناخواسته داشت بینمون می افتاد ،می دونستم با پیش کشیدن یه کل کل قدیمی می خواد منو از فکرای سیاهم دور کنه ..... با یاداوری روزای اول اشناییمون لبخندی رو لبم نشست ، دو جوون مغرور که حتی حاضر نبودن ذره ای از موضعشون کوتاه بیان و کل کل هایی که کم کم به خاطره های خوش تبدیل شد ،خاطره ای که امروز پر کرد فاصله ای که می رفت تا با افکار من عمق بگیره....
یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم: حق تقدم با بزرگتره جوجه کوچولو
خنده قشنگی کردو گفت: باشه کیفتو بردار تو اول بروتو بابابزرگ
با اشاره اش به پشت سرم بی حواس چرخیدم که با چابکی از زیر دستم رد و شدو رفت تو و گفت: تو کیفت کجا بود بابابزرگ؟
صدای خندش خونه سردی که تو این چند روز خالی از هوای زندگی شده بود رو زنده کرد و به دلم رنگ و لعاب محبت زد ، با شیطنت چشمکی زدو با ژست خاصی رو مبل پذیرایی نشست و پاهای ظریفشو رو میز گذاشت با لحن خاصی گفت: زود برای ما قدری شربت بیاور تا ندادم زندان بانان دلی از عزایتان در بیارن
دست به کمر سمتش چرخیدمو گفتم: بد نگذره می خوای پاهاتم ماساژ بدم؟
با نگاهش وراندازم کرد و یه تای ابروشو بالا داد و گفت: گستاخ تر از اونی هستی که نشان می دهی ،ملیجک و این همه بی پروایی؟
پشت چشمی نازک کرد و با اشاره ای به پاهاش گفت: این کار بزرگان است نه تو
بعد دستاشو بهم کوبیدو گفت: سرب داغ در حلقش بریزید
-که ملیجکتم ؟ هان؟
همون طور که آستاینای پیراهن مردونمو بالا می دادم قدمی به سمتش برداشتمو گفتم: سرب داغی بهت نشون بدم که کیف کنی ملکه
به سمتش خیز برداشتم که جیغ کوتاهی کشید و از رو مبل پرید پایین و به سمت اشپزخونه دوئید و در حالی از خنده به نفس نفس افتاده بود پشت اپن سنگر گرفت و گفت: حالا یه قاشق سرب داغ که این حرفا رو نداره توماژ تو قراره مرد یه زندگی باشی .... واقعا که، بیا ببین دوست پسرای دوستام چه کارا که نمی کنن بعد تو سر یه قاشق سرب ببین داری چی می کنی
با خنده به سمتش رفتم که گفت: خب می گم نریزن شما هم نشنیده بگیر فقط پیش بقیه بگو خوردی منم می گم زدم هان ؟ چطوره؟
-اخه تو جوجه اردک زشت می خوای سرب بریزی تو دهن من؟
با اخم نگاهم کرد و گفت: برای همین جوجه اردک ببین چه صفی بستن حضرت اقا
اخمام به انی توهم گره محکمی خورد که خنده مصنوعی ای کرد و گفت: بشین برات شربت بیارم ...
به سمت یخچال رفت و گفت: می شه کولرو بزنی خیلی گرمه شمالم هوا خیلی شرجی بود ، وای توماژ اصلا نمی تونستی از جلوی کولر جم بخوری کنار ساحلو دیگه نگو من که نرفتم
به سمتم که هنوز قدمی برنداشته بودم و هنوزم با ابروهای گره خورده بهش خیره شده بودم برگشت و چشمکی زدو گفت: اخه می دونستم اقامون برنز دوست نداره
تمام تلاشش رو می کرد تا حرفی که زده بود و یه جورایی ماست مالی کنه ،وقتی دید نگاه ازش نمی گیرم با خجالت به سینی تو دستش خیره شدو گفت: منظوری نداشتم از دهنم پرید
بعد زیر لب گفت: خب تو که می دونی من رو این کلمه حساسم
کمی این پا اون پا کرد و در حالی که دائما جای لیوانای شربت و عوض می کرد وبا وسواس سینی رو چک می کرد گفت: خب ..... خب ببخشید
به نگاه های دزدکی که بهم می نداخت چشم غره ای رفتمو کولرو روشن کردمو خودمو رو مبل انداختم که عطرش تو مشامم پیچید، نفس عمیقی کشیدم که تمام اعصاب کش اومده بدنم اروم شد و لبخند کمرنگی رو لبم نشست
-دلم برای این تعصبای خرکیتم تنگ شده بود اقاهه


بیشتر بخوانید
نظرات رمان توماژ
  • راضیه

    0

    از نویسنده عزیز خیلی تشکر میکنم رمان به قلم خیلی زیبایی نوشته شده بود اما من دوست داشتم توماژ به روژان برسه و اینکه آخرش رو هم ای کاش دیدار پاکمهر و توماژ رو توصیف میکردین

    ۴ هفته پیش
  • سلام خوب بود سرانجام

    1

    رعایت نکردن اصول اخلاقی و دین میشه پشیمانی

    ۱ ماه پیش
  • shasoosa

    0

    رمان خیلی قشنگی بود، به شدت پیشنهاد میشه، قلم نویسنده هم عااالی بود، من همیشه رمانهای خانم پور اصفهانی رو دوس داشتم ولی این نویسنده هم به دلم نشست👏🏻👏🏻👏🏻

    ۲ ماه پیش
  • سونیا

    0

    بسیار رمان زیبا با قلم عالی

    ۲ ماه پیش
  • عادله

    1

    بهترین رمانی بود که خواندم خیلی متفاوت بود

    ۲ ماه پیش
  • Ayhan

    2

    خیلی رمان قشنگیه ،برای بار چندم میخونم کاش فصل دوم هم داشت ،در کل بهترین رمان هستش

    ۲ ماه پیش
  • الهه

    1

    خیلی قشنگ بود.فوق العاده بود.قلم نویسده عالی بود خیلی خوشم اومد

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    خیلییییی رمانی قشنگ هیجانی بود 😍😍

    ۲ ماه پیش
  • نرگس

    2

    کاش دوتا پارت دیگه داشت که اومدن پاکمهر و اشتی کردنش با توماژ هم توش بود

    ۲ ماه پیش
  • Mahi

    4

    رمان قشنگی بود خیلی خوشم اومد ولی گاهی گیج میکرد ادمو متوجه نمیشی ک تو گذشتس یا حال، یا کی داره صحبت میکنه

    ۳ ماه پیش
  • رستا

    2

    رمان خیلی قشنگی بود پیشنهاد میشه 👌

    ۳ ماه پیش
  • AsmA

    2

    خییییلی قشنگ بودم من رمان زیادخوندم این یکی ازقشنگترینابودخسته نباشی ب نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • Myself

    1

    یک چیز دیگه که باعث شد دوباره پیام بزارم...همه به توماژ یک معذرت خواهی بدهکارن همه از پاکمهر و مادرش گرفته تا حامد و فراهانی و پدرش و... پونه رو دوست داشتم که تو گذشته از برادرش حمایت کرد

    ۳ ماه پیش
  • Myself

    3

    خیلی رمان خوبی بود چندساله رمان میخونم و این یکی از بهترین هاست که خوندم...کاش جلد دوم هم داشت عالی میشد...باشخصیت های رمان زندگی کردم و پیشنهاد میکنم بخونید...

    ۳ ماه پیش
  • سالمارا

    7

    بسیار جنسیت زده، ضدزن و مردسالارانه است.

    ۶ ماه پیش
  • Myself

    0

    ولی الان واقعیت زندگی خیلیامون هست.. .

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!