پارت یک :

همه‌جا تاریک بود و نور مخصوص هالوژن روی صورتش می‌تابید. خیلی دلم می‌خواست برم طرفش اما نمی‌تونستم. انگار به جایی زنجیرم کرده بودن. دقیق به چشمام زل زده بود، هر دقیقه صداش بلندتر می‌شد و هی تکرار می‌کرد:
-این لحظه حرمانِ توئه.
با وحشت از خواب پریدم. تمام این پنج سال هر لحظه، همین جمله داره برام تکرار می‌شه!
سرم‌و به تخت تکیه دادم. چشمام رو بستم و دوباره همون صحنه‌ها جلوی چشمم ظاهر شد. بارها و بارها اتفاقاتی که توی اون لحظات افتاده بودن رو لمس کردم. انگار هنوز تو همون روز و همون دقیقه حاضر شدم. حس می‌کنم قرار نیست بعد اون من زندگی کنم.
به ساعت نگاهی انداختم که هشت صبح رو نشون می‌داد. ساعت نُه با روانشناس وقت ملاقات داشتم. باید می‌رفتم پیشش و برای نجات منی که توی اون روز گیر افتاده بود تلاش می‌کردم.
از جام بلند شدم و با برداشتن حوله به سمت حمام رفتم. دوش آب گرم همیشه بهم آرامش می‌داد. همه چیز حمام مشکی بود، حتی شامپوها. انگار این روزا همه‌ی زندگیم مثل چشماش شده بود سیاه مطلق! زیر دوش وایسادم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم.
سریع دوش گرفتم و اومدم بیرون. با حوله‌ای که دور کمرم بسته بودم به آینه خیره شدم.
صداش تو مغزم اکو شد:
-می‌دونی! یه روزی می‌رسه که از عشق زیاد من وقتی تو آینه زل می‌زنی، به جای خودت من‌و می‌بینی.
آهی کشیدم و دستم‌و به آینه کشیدم و گفتم:
-رسید اون روز، اما تو نیستی!
چشمام‌و بستم و باز کردم. رو‌به‌روی آینه پسری وایساده بود با موهای شلخته و ریش و سیبلی که حداقل چهل روز کوتاه نشده بود.
دست از دیدن کسی که حالم ازش به‌هم می‌خورد برداشتم و رفتم سمت کمد لباسام. یه دست لباس اسپورت مشکی پوشیدم و با برداشتن کارت و گوشی و سوییچ ماشین از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و به سمت مطب دکتر رفتم. مثل همیشه این مسیر ترافیک بود. من پنج سال بود که از خونه، از بیرون، از خودم، از هرکسی به جز اون و خلاصه از همه چیز متنفر بودم.
پنج سال بود فقط نفس می‌کشیدم و از خدا می‌خواستم یک بار که نفسم میره، دیگه برنگرده. دوست داشتم بمیرم و از این برزخ خلاص شم. اما پنج ساله هیچی به هیچی!
بعد یک ساعت تو ترافیک بودن، رسیدم. ماشین رو پارک کردم و رفتم سمت ساختمان پزشکان. از درب ورودی گذشتم و به لابی رسیدم. مثل همیشه جلوی هر سه آسانسور به شدت شلوغ بود؛ پس ترجیح دادم هر ده طبقه رو از پله‌ها برم بالا. آروم آروم پله‌ها رو رفتم بالا تا رسیدم به طبقه‌ی ده. اسم بزرگ «مینا رهنما، روانشناس»
روی تابلوی جلوی در خودنمایی می‌کرد. وارد که شدم منشی با دیدنم از جاش بلند شد و با خوشرویی گفت:
-خوش اومدید آقای اخوان. یه ده دقیقه دیگه تایم مراجعی که داخله تموم می‌شه و شما می‌رید داخل.
سلامی دادم و تشکر کوتاهی کردم. روی صندلی نشستم و به مجله‌هایی که روی میز بود نگاه کردم. یعنی هنوزم کسی پیدا می‌شه مجله بخونه و جدول حل کنه؟! من که فکر نمی‌کنم.
عینک افتابیم‌و از چشمم برنداشتم؛ چون می‌دونستم بعداز دهمین جلسه دیگه براش عادی شده که من عینک می‌زنم، حتی وقتی داخل مطب پیش خود دکترم. دوست نداشتم دیگه دنیا رو رنگی ببینم. انگار رنگ دنیای من اون بود که با رفتنش تمام رنگ‌آ رو با خودش برد، جز رنگ مشکی.
نشستم و با پام ضرب گرفتم رو زمین و صداهای مختلف ایجاد می‌کردم شاید کمی آرومم کنه. سرم‌و به دیوار تکیه دادم و چشمام‌و بسته بودم که با صدای منشی چشمام‌و باز کردم و بلند شدم.
-بفرمایید داخل جناب اخوان.
به سمت در اتاق رفتم و با زدن دوتا تقه به در وارد اتاق دکتر شدم.

این پارت به قلم روژان کاردان نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    ای خداااااااا کسیم نداریم از دوریمون کارش به روانپزشک بکشه😭😭😭😭

    ۷ ماه پیش
  • روژان کاردان | نویسنده رمان

    😂😂انشالله پیدا میشه

    ۷ ماه پیش
  • شیما

    0

    این دومین رمانیه دارم از خانم کاردان میخونم واقعا قلم قوی و تمیزی دارن

    ۱ سال پیش
  • عالی بود ممنون

    0

    واقعا قلم قوی داشت

    ۱ سال پیش
  • محمد

    0

    خییلی خوبه متشکر از شما بابت رمانتون خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • .

    0

    فعلا که خوبه

    ۲ سال پیش
  • راضیه

    0

    عالی بود، خیلی جذاب شروع شد

    ۲ سال پیش
  • نورا

    0

    تا اینجا خوب بود امیدوارم رمان خوبی باشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    قلمت عالیه روژان عزیز❤️

    ۲ سال پیش
  • خعلی که جالب نبود

    0

    .

    ۲ سال پیش
  • ..

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • خوره رمان

    0

    تا اینجا که خوب بود امیدوارم یه رمان عالی باشه

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • نسیم

    0

    عالییی بود

    ۲ سال پیش
  • فرزانه

    0

    خوبع

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️