فراسوی حرمان به قلم روژان کاردان و مهسا خدایی
پارت هفده :
بر خلاف قیافهی آرومش زبون درازی داشت!
دوباره وارد اون گلخونه شدیم و کارای مسخره و دستورهای مسخرهی لیلیوم شروع شد؛ خاک اینو عوض کن، اونو جابهجا کن، با مشتری درست صحبت کن و ...
تا شب همینطوری کار کردیم. شب یه آقایی اومد جلوی در دنبال لیلیوم. با تعجب نگاهی بهشون کردم؛ یعنی چیکارش داشت؟! اول سرمو به معنی «به من چه» بالا انداختم، اما بعدش با اخم به خودم گفتم: «شوهرشم مثلا!»
لطفا صبر کنید...

آتوسا
0مگه میشه یه نویسنده انقدر خوب بنویسه خدایی من ماه زخمی هم میخونم همش میگم خیلییی خوبن خیلی😘