عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و چهارم :
با کنجکاوی و لبخند پرسیدم:
ـ چطوری با هم آشنا شدین؟
حاج خانم با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
ـ حاج آقا پسر همسایمون بود. همسایه دیوار به دیوارمون. با هم رفت و آمد خانوادگی داشتیم.
ـ از حاج آقا خوشتون میاومد؟
لبخند زد:
ـ چی بگم؟ ما که اون وقتا چیزی حالیمون نبود. مثل جوونای الان نبودیم که چشم و گوشمون به همه چی باز باشه. پدر و مادرمون که میگفتند همین خوبه ماام میگف
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنون زرناز جان💖
۲ سال پیشاسرا
1یه مدت مثل مژده بودم هروقت توجمع چندنفرتنها میشدن و آروم حرف میزدن میگفتم حتمی دربارمه آخرین بارگوشی رو درحال ضبط گذشتم فهمیدم نه بابااین جورنیست😁🙏💋💞
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
😄♥️
۲ سال پیشنسترن
1کارت خیلی باحال بوده اسرا جان😂😁
۲ سال پیشاسرا
0خوب چی کنجکاو بودم 🙈
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
0عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️20 مثل همیشه ❤️💋