پارت چهل و یک :

دکتر که از دیدن ذوق و شوق من خوشحال شده بود گفت:
ـ خوشحالم خوشتون اومد.
با ذوق به مجسمه نگاه می‌‌کردم که سنگینی نگاه پانته‌‌آ را روی خودم حس کردم. به پانته‌‌آ نگاه کردم که نگاهم می‌‌کرد. یک طور به خصوصی. اندیشیدم: «نکنه بدش اومده باباش مجسمه رو به من داده؟!»
سعی کردم ارتباط خوبی با او برقرار کنم و گفتم:
ـ خیلی قشنگه!
پانته‌‌آ لبخندی زد و گفت:
ـ یه چیز قشنگ‌‌ترم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هاکوب وارطارنیان

    0

    به نظرم رامین به دختر خاله افروز علاقه داره و باهم نامزد بودند اما دختر خاله افروز جدا شده رامین عاشق مژده نمیشه و از هم جدا می شوند

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام ممنون عالیه عالی نویسنده جون خدایی این رامین هم خوبی که به دل بشینه میکنه البته هر کی بود می کرد اما از شخص توی ذهنم کم وحالا فکر کنم میتوانم امیدوار باشمنظرت چیه عاشق مژده میشه یا نه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    اگه به این سوال جواب بدم به کل داستان جواب دادم🙂

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    چه زندگی رامین الان واقعاگناه داره🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️