عشق معکوس به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و یک :
دکتر که از دیدن ذوق و شوق من خوشحال شده بود گفت:
ـ خوشحالم خوشتون اومد.
با ذوق به مجسمه نگاه میکردم که سنگینی نگاه پانتهآ را روی خودم حس کردم. به پانتهآ نگاه کردم که نگاهم میکرد. یک طور به خصوصی. اندیشیدم: «نکنه بدش اومده باباش مجسمه رو به من داده؟!»
سعی کردم ارتباط خوبی با او برقرار کنم و گفتم:
ـ خیلی قشنگه!
پانتهآ لبخندی زد و گفت:
ـ یه چیز قشنگترم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آمنه
0سلام ممنون عالیه عالی نویسنده جون خدایی این رامین هم خوبی که به دل بشینه میکنه البته هر کی بود می کرد اما از شخص توی ذهنم کم وحالا فکر کنم میتوانم امیدوار باشمنظرت چیه عاشق مژده میشه یا نه
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
اگه به این سوال جواب بدم به کل داستان جواب دادم🙂
۲ سال پیشاسرا
0چه زندگی رامین الان واقعاگناه داره🙏💞💋
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
♥️
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هاکوب وارطارنیان
0به نظرم رامین به دختر خاله افروز علاقه داره و باهم نامزد بودند اما دختر خاله افروز جدا شده رامین عاشق مژده نمیشه و از هم جدا می شوند