پارت پنجاه و نهم :

فصل 22
روز جمعه همه برای مراسم چهلم حاج آقا به بهشت زهرا رفتیم. کیوان هنوز نتوانسته بود با واقعیت مرگ پدرش کنار بیاید و کنار قبر حاج آقا زانو زده بود و هیچ نمی‌‌گفت. رامین خوددار بود و در چشمان امید اشک نشسته بود. حاج خانم هم گوشه‌‌ای نشسته بود و برای همسر از دست رفته‌‌اش قرآن می‌‌خواند. نمی‌‌دانم چرا در آن میان تمام توجهم به این بود که آیا نگار هم در آنجا حضور دارد یا نه. حتی خبری Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Maryam

    0

    سلام به نویسنده عزیز ممنون از رمان قشنگتون رفتار رامین با مژده خیلی سرده و مژده هنوز ناپخته ست و این مشکلات براش تازگی داره و یه دلیل دیگه هم اختلاف سنیشونه رامین فقط میخواد منطقی رفتار کنه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    سلام گلم. سپاس از همراهیتون. کاملا درست می‌فرمایید💞

    ۲ سال پیش
  • اسما

    0

    خاک تو سرت کنند رامین

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    چرامژده فکرنمیکنه که رامین بخاطرحرفهاش ازش عصبانی واقعاخیلی ناپخته مژده 🙏💋💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️