پارت پنجاه :

آن شب با وجود خستگی زیادی که داشتم خواب به چشمانم نمی‌‌آمد. نگران پدر رامین بودم و با هر کسی هم که تماس می‌‌گرفتم یا خاموش بود و یا جواب نمی‌‌داد. لحظه‌‌ای دستم به سوی گوشی تلفن رفت تا با پدرم تماس بگیرم اما دلم نیامد بیدارش کنم. آشپزخانه رفتم و قرص مسکنی برداشتم و توی دهانم گذاشتم تا کمی سر دردم آرام بگیرد. به اتاق که برگشتم، تلفن زنگ خورد. تندی گوشی را برداشتم و جواب دادم:
ـ بله؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    1

    خیلی سخته،خصوصاکه بخوای خوددارهم باشی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۲ سال پیش
  • رقیه

    0

    عالیه ولی پارت بالا نمیاره قفله

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. روزهای زوج یک پارت از رمان رایگان میشه و می‌تونید مطالعه کنید. رمان رو حتما از اپلیکیشن دنبال کنید.‌

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    1

    سلام عالی بود وفقط میگم سخته عشق ازپایه نباشه وفقط به خاطره دیگران به هم برسن دچار مشکلات زیاد میشن وحتیخراب شدن زندگی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌👌

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    آخ دخترچراخودداری بلدنیستی🙏💋💞

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️