پارت چهل و هشتم :

صدای زنگ تلفن که بلند شد، از افکارم بیرون آمدم و گوشی را برداشتم:
ـ الو...
صدای مادرم را شنیدم:
ـ سلام مژده!
به گرمی گفتم:
ـ سلام مامان جون. خوبی؟
ـ خوبم. تو چطوری؟ رامین خوبه؟
ـ مرسی هردومون خوبیم.
ـ زنگ زدم بگم امشب با رامین شام بیاین اینجا.
ـ مرسی مامان. خودم شام گذاشتم. رامینم دیر میاد خسته‌‌ست!
ـ عمه بدریت بهت زنگ زد؟
ـ آره زنگ زد و دعوتمون کرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    خیلی خوب وقایع رو توصیف کردید ممنونم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جونم❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • آمنخ

    1

    ممنون عالی امیدوارم همه زوج ها توی شادی وحتی غم ها کنار هم باشند حداقل هر چی که باشد روی دوش دو تا باشد تا یکی آخه آدم ها از غصه ها شانه خم می کنند وزن مرهم دل مرد میشه وبرعکس آن

    ۲ سال پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه تلخه مرگ عزیز

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    4

    الان نگران زندگی اینهاشدم رامین بیشتربخاطرحاج آقاازدواج کرد😔🙏💞💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️