پارت صد و شصت و هفتم :

قاسم سرش‌ را بالا گرفت. تلخند ماه‌صنم کشید‌ه‌تر شد و ادامه داد:
_ تو بگو. حق من از زندگی چیه؟ باز به خاطر تو برم زیر یوق نظام، یا بگم تحویلت بدن‌و این ننگ‌و مصیبت‌و به جونم نخرم.
قاسم مات و متحیر فقط نگاهش می‌کرد. ماه‌صنم کامل روی زمین نشست. در حالی‌که زانوی غم بغل می‌گرفت سرش را عقب برد و درمانده به چهارچوب در چسباند‌.
_ چی کار کردی قاسم، چه بلایی سر خودت آوردی که دولت دنبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    پس قدیمها زندانی چه میگفتن زندان برای مردچراقاسم نره زندان🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!