پارت صد و شصت و هفتم :

قاسم سرش‌ را بالا گرفت. تلخند ماه‌صنم کشید‌ه‌تر شد و ادامه داد:
_ تو بگو. حق من از زندگی چیه؟ باز به خاطر تو برم زیر یوق نظام، یا بگم تحویلت بدن‌و این ننگ‌و مصیبت‌و به جونم نخرم.
قاسم مات و متحیر فقط نگاهش می‌کرد. ماه‌صنم کامل روی زمین نشست. در حالی‌که زانوی غم بغل می‌گرفت سرش را عقب برد و درمانده به چهارچوب در چسباند‌.
_ چی کار کردی قاسم، چه بلایی سر خودت آوردی که دولت دنبا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    پس قدیمها زندانی چه میگفتن زندان برای مردچراقاسم نره زندان🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️