اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و شصت و هفتم :
قاسم سرش را بالا گرفت. تلخند ماهصنم کشیدهتر شد و ادامه داد:
_ تو بگو. حق من از زندگی چیه؟ باز به خاطر تو برم زیر یوق نظام، یا بگم تحویلت بدنو این ننگو مصیبتو به جونم نخرم.
قاسم مات و متحیر فقط نگاهش میکرد. ماهصنم کامل روی زمین نشست. در حالیکه زانوی غم بغل میگرفت سرش را عقب برد و درمانده به چهارچوب در چسباند.
_ چی کار کردی قاسم، چه بلایی سر خودت آوردی که دولت دنبا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

اسرا
1پس قدیمها زندانی چه میگفتن زندان برای مردچراقاسم نره زندان🙏