پارت صد و شصت و نهم :

بی‌جان بود و تب‌دار. با این حال چادر و روبنده انداخت و افتان و خیزان خودش را به حیاط رساند. گونه‌هایش داغ، سرش داغ، قفسه‌ی سینه‌اش داغ. جهنمی درونش به پا بود که به قول قاسم حتی اگر می‌گفت کسی نمی‌فهمید. تا وسط حیاط رفت. برگشت. نگاهی سمت ساختمان قدیمی خانه انداخت و متاسف‌ برای برادری که این‌چنین زندگی را باخته‌ بود دوباره راهی شد‌. پشت در خانه ولی خبرهای دیگری بود. قبل از اینکه دستش ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    1

    😭😭😭😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!