اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و شصت و نهم :
بیجان بود و تبدار. با این حال چادر و روبنده انداخت و افتان و خیزان خودش را به حیاط رساند. گونههایش داغ، سرش داغ، قفسهی سینهاش داغ. جهنمی درونش به پا بود که به قول قاسم حتی اگر میگفت کسی نمیفهمید. تا وسط حیاط رفت. برگشت. نگاهی سمت ساختمان قدیمی خانه انداخت و متاسف برای برادری که اینچنین زندگی را باخته بود دوباره راهی شد. پشت در خانه ولی خبرهای دیگری بود. قبل از اینکه دستش ب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ستاره
1😭😭😭😭