پارت صد و هفتاد و سوم :

خودش گفت. وقتی رسیدیم باورت می‌شه که خواب نیستی.
انگشتان سردش میان پنجه‌های او گرم می‌شد و نور امید در دلش می‌تابید. طاهر با حفظ همان لبخند مردانه نگاهش را زیر کشید و پرسید:
_ می‌خواستی چی کار کنی؟
ماه‌صنم رد نگاه او را گرفت. پاکت پایین پایش بود و دامنش آلوده به گرد سفیدرنگ. خجالت زده سرش را زیر انداخت و زمزمه کرد:
_ دل‌بریده بودم.
_ از کی، من؟
بازهم نگاهشان درهم تن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!