پارت صد و شصت و چهارم :

_ واجبه فداتشم. ماهی افتاد تو تور، ولش کنم در رفته‌هاا.
نیلو دلخور لب‌هایش را بهم کشید و از کنار تخت بلند شد. شهاب برای خودش فاتحه خواند. نیلو پشت به او برگشت و دلخور گفت:
_ داری با بچه حرف می‌زنی‌؟ یک کلمه بگو مزاحم نشو، همین.
سپس دستی برای او بلند کرد و با همان لحن ادامه داد:
_ این همه صغری کبری چیدن نداشت که. من می‌رم تو سالن بخوابم، شب‌ به‌خیر.
شهاب از پشت سر رقصی به گØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    بااعتراف نامی این اتفاق برای دریاافتاد🙏

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️