اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و شصت و چهارم :
_ واجبه فداتشم. ماهی افتاد تو تور، ولش کنم در رفتههاا.
نیلو دلخور لبهایش را بهم کشید و از کنار تخت بلند شد. شهاب برای خودش فاتحه خواند. نیلو پشت به او برگشت و دلخور گفت:
_ داری با بچه حرف میزنی؟ یک کلمه بگو مزاحم نشو، همین.
سپس دستی برای او بلند کرد و با همان لحن ادامه داد:
_ این همه صغری کبری چیدن نداشت که. من میرم تو سالن بخوابم، شب بهخیر.
شهاب از پشت سر رقصی به گØ
لطفا صبر کنید...

اسرا
0بااعتراف نامی این اتفاق برای دریاافتاد🙏