پارت صد و هفتاد و هشتم :

پشت در ورودی بنای ساختمان ایستاده بودند. طاهر همین‌جا حرفش را قطع کرد و رو به‌او متمایل شد.
_ دست کن تو جیب کتم کلید قفل‌و دربیار.
گیج و گنگ نگاهش کرد. حاصل بی‌خوابی بود یا ترسی که شب گذشته از سر گذرانده بود؟ هرچه بود ابتدا کمی فکر کرد و لحظه‌ای بعد به‌خودش جنبید.
کلید آهنی سیاه و زنگ‌زده گوشه‌ی جیب مرد افتاده بود و دم صبحی بازیش می‌داد. دستپاچه شده بود. خجالت زده زیر نگاه گØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ستاره

    0

    ای جان بچه ی کوچولونمی دونه ماه صنم چقددمهربونه 😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️