پارت صد و شصت و ششم :

حالش خوب بود. حداقل بهتر از لحظه‌ای بود که فکر می‌کرد دیگر خاطرات را در اختیار ندارد. سینی صبحانه را کنار دستش گذاشت و چهارزانو، با همان موهای نم‌دار روی تخت نشست. ته دلش رمق داشت و شکمش سیر بود. و اکنون زمان آن بود که به ادامه‌ی این زندگی پرمخاطره بپردازد.
با اشتیاق برگه‌ها را ورق زد و یکی‌یکی کنار پایش گذاشت. خدا را شکر کرد. داستان تقریبا از جایی بود که دریا شب قبل تمامش کرده بود. Û

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️