اقبال به قلم مریم السادات نیکنام
پارت صد و شصت و ششم :
حالش خوب بود. حداقل بهتر از لحظهای بود که فکر میکرد دیگر خاطرات را در اختیار ندارد. سینی صبحانه را کنار دستش گذاشت و چهارزانو، با همان موهای نمدار روی تخت نشست. ته دلش رمق داشت و شکمش سیر بود. و اکنون زمان آن بود که به ادامهی این زندگی پرمخاطره بپردازد.
با اشتیاق برگهها را ورق زد و یکییکی کنار پایش گذاشت. خدا را شکر کرد. داستان تقریبا از جایی بود که دریا شب قبل تمامش کرده بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...