پارت صد و شصت و دوم :

رخساره هم از این درد بی‌نصیب نبود. کودکانه گرد پدرش می‌چرخید و شیرین‌زبانی می‌کرد. انگار او هم فهمیده بود که باید برای سرپا نگه داشتن مرد خانه کاری بکند. شانه‌های رحمت که می‌لرزید دنیا بر سر زن جوان خراب می‌شد‌. توان از دست می‌داد و گوشه‌‌کناری برای خودش جور و عزا می‌گرفت. رحمت هربار وسط تب و لرزهایش لبخند معنی داری می‌زد و رو به خاتون می‌گفت:
_ دیگه غصه نخور قاسمت داره می‌آد.<

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️