لیست کلیه پارتهای رمان دیار مجنون تبار لیلی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 21
عطر چای و نان تازه هنوز در فضای خانه میپیچید که با عجله، لقمهای ناتمام را فرو بردم؛ دلهرهیِ زمان مثل عقربههای ساعت در سرم میدوید. بیدرنگ به اتاق آقاجون سرک کشیدم؛ در سکوتِ سنگین اتاق، آرام خوابیده بود. باریکهای از نور طلایی صبح، خودش را از لابهلای درز پرده روی صورتش کشیده بود و برای این...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 22
از داخل پاکت هدیهی آبیرنگ، پیراهن مردانهی سفیدی بیرون آورد و با لبخند ملیحی گفت: گفته بودم جبران میکنم؛ هم بابت اون گندی که اون روز زدم به لباست، هم شیرینی لطفی که در حقم کردی بخاطر کار! گرهای بین ابروهایم افتاد. دستم آهسته و باتردید جلو رفت و جنس پیراهن را لمس کردم، اصلا ارزان نبود! نگاه ا...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 23
مهیاس صدای ضربههای دف در سالن نیمهتاریک رستوران میپیچید؛ گرم، کوبنده. اما برای من، هر ضربه فقط مثل مشت گرهکردهی غم بود که میآمد و درست وسط سینهام مینشست. انگار هر ضربهی سرانگشتانم به دف، دردی را که سعی داشتم پنهان کنم، زندهتر میکرد. نور زرد چراغها روی پوست دف میافتاد و برق میزد، و ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 24
چراغ موتور میکائیل، مثل خطی سفید، خیابان خلوت را میشکافت و باد موهایم را پس میزد. سرم را جلو بردم و کنار گوشش گفتم: تو چندوقته تو این رستوران کار میکنی؟ با صدایی بلند که در هیاهوی صدای موتور و خیابان قابل شنیدن باشد، گفت: یه سه_چهارسالی میشه. از سربازی که اومدم، دنبال کار گشتم و اومدم اینجا. ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 25
یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم: نیاز به درمان داره؟! رسما داری میگی خانداداشم خلوچله؟ برم یهکاره به یاسین بگم برو پیش روانشناس که زندهزنده پوستمو بِکَنه؟ با هر کلمهام چشمهایش گردتر میشد و صدایش کش آمد. - من کِی گفتم خلوچله؟ تو چرا حرفامو اینجوری برداشت میکنی؟ من میگم... مکث کرد؛ ان...
بروزرسانی در : ۶۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 26
نگاهم را با چندش و انزجار از شعله و آن چندنفر دیگر کندم؛ انگار ماندنِ بیشتر در آن فضا، بوی خفگی میداد. گلوی آدم از دود و خندههای بیخود و صمیمیتهای لوسشان پر میشد. رو به مامان کردم، خشک و بیمقدمه گفتم: بیا، کارت دارم. بیآنکه منتظر واکنشش بمانم، راه آشپزخانه را در پیش گرفتم. کف پاهایم روی سرا...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 27
موتور با غرشِ خفهای در لابهلای باد گم میشد. چراغهای خیابان، کشدار و لرزان از کنارمان رد میشدند. مسیر را بلد بودم و بیحرف پیش میرفتم. متوجه بودم که کولهپشتیاش را بینمان گذاشته بود تا برخوردی نداشته باشیم. برای همین، سرعتم را زیاد بالا نبردم تا حس امنیت داشته باشد. حوصلهام سر رفت و سکوت...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 28
ساعتی بعد به خانه رسیدم. موتور را پشت درب، خاموش کردم و آهسته داخل حیاط بردم. صدای تقّهی درب موقع بستهشدنش در سکوت پیچید و زودتر از آنچه باید، تمام شد. سرم را بالا گرفتم و به ساختمان نگاه کردم. همهجا خاموش بود، جز چراغ اتاق من! نور زردش مثل لکهای روی دیوار تاریک نشسته بود. اخم باریکی بین ابر...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 29
دلم برای غم و تنهایی این دختر هزارتکه شد... شاید اگر غمهای خودم و مهیاس را در دو کفهی ترازو میگذاشتند، غم این دختر دهبرابر سنگینتر بود. کاش میشد بغلش میگرفتم و تن نحیف و لرزانش کمی آرام میگرفت و احساس تنهاییاش کمتر میشد اما حتی صدا هم در گلویم به زنجیر کشیده شده بود و توان حرفزدن نداش...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 30
ماشین که وارد محدودهی بیمارستان شد، انگار دنیای بیرون جایش را به یک فضای دیگر میداد؛ بوی آشنا و بیمارِ الکل و مواد شوینده، از همان لحظهی اول توی بینی مینشست. دیار بیمعطلی ماشین را کنار ورودی متوقف کرد. هردو پیاده شدیم. دوشادوش هم از پلههای جلوی ساختمان بالا رفتیم. صدای درِ اتوماتیک پشتسرما...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 31
از حالت نگاهش خوب میفهمیدم سرش پر از فکر است و میان خواستن و نخواستن معلق مانده... لبخند زدم و گفتم: پس بهش زنگ میزنم بیاد. سرش را با شرم و تردید، پایین انداخت و کلمهی «ممنون» را چنان آهسته زمزمه کرد که انگار با خودش حرف میزد. بیدرنگ شمارهی بهار را گرفتم. صدایش از آنسوی خط پیچید. - جونم ع...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 32
- چی شد؟ چرا وایسادی؟ در جواب سؤال پر از تعجب مهیاس، آهسته زیر لب گفتم: فرزاد...! - فرزاد کیه؟ به خودم آمدم و کمی دندهعقب رفتم، خواستم دور بزنم که مهیاس دستپاچه گفت: چی شد؟ فرزاد کیه؟ چرا داری برمیگردی؟ - نگران نباش، چیز مهمی نیست. بعد واسهت تعریف میکنم. متعجب نگاهم میکرد و من دور زدم...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 33
لبهایش با صدایی خشک بر هم لغزید، اما سکوت سنگینِ میانمان با هیچ کلامی شکسته نشد. چشمانش، گنگ و بیقرار، میانِ من و مهیاس میچرخید. با صدایی که انگار از عمق چاه شنیده میشد، پرسید: ایشون کی باشن؟! مهیاس نگاه گذرایی به من انداخت و خواست جواب بدهد که با تحکم جواب دادم: دوست و همکارشم! انتهای ا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 34
تصویری مبهم از دیار و مسعود میدیدم که با هم دست به یقه شده بودند و صداها بم و دور بودند؛ انگار زیر عمق آب فرو رفته باشم... همانقدر تار، گنگ و نامفهوم. و بعد در بیخبری فرو رفتم، در تاریکی و سکوت... *** ساعت روی دیوار، تیکتاک میکرد؛ صدایی که همیشه برایم نشانهی آرامشِ خانهی پدری بود، حالا شب...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 35
جملهاش در سرم میپیچید «عشقمو راحت خرج هر کسی نکنم.» این اعترافِ غیرمستقیم بود؟ یا داشت به من هشدار میداد که برایِ او «هر کسی» هستم، یا داشت دیواری میکشید تا از خودش محافظت کند؟ قلبم بیتابی میکرد، اما نگاهم را ندزدیدم. آنقدر غرق در عمقِ سیاه و آرامِ چشمهایش بودم که انگار زمان، همانجا، روی...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 36
ادامهی حرفمان با صدای زنگ در، نیمهکاره ماند. نگاه هردویمان بیاختیار به سمت در چرخید. مهیاس خودش را به در سالن رسانده و چشمهایش را تنگ کرد؛ انگار پیش از هر کسی، دلش بدترین اتفاق را حدس زده باشد. - نکنه مسعود با رفقاش اومده باشه؟ آخه بد کتک خورد! لحنش آمیخته به ترس و دلشوره بود. لبخندی کج و ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 37
دست خودم نبود که حرف دلم را بیهوا بر زبان آوردم و گفتم: دشمنت شرمنده... تو خوب باش، خودش جبرانه برام! گونههایش رنگ گرفت و نگاهش را دزدید، سمت آشپزخانه رفت و من لحظهای همانجا ایستادم و نگاهم به جای خالیاش خیره مانده بود. به طرف اتاق رفتم، بهار کنج اتاق نیمهتاریک نشسته و مهتاب روی سرش سایه ا...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 38
آنقدر ذهنم از فکر و خیال پر شده بود که نفهمیدم پلکهایم چه ساعتی، در میان سیاهیِ نیمهشب، سنگین شد و روی هم افتاد. خواب، آرام و بیصدا، مرا با خود برد؛ بیآنکه حتی بفهمم چه وقت تسلیمش شدهام. اولین تکههای نورِ صبح، از لای پردهها خزید و روی پوستم نشست. گرمای ملایمش بیشتر شبیه بیدارباشی اجباری ب...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 39
خورشیدِ بیرحمِ تابستان از شیشهی جلوی ماشین، مستقیم روی صورتم میکوبید؛ اما من از شدت لرز، انگشتهای یخزدهام را در هم قفل کرده بودم. دیار با دستِ چپش فرمان را نگه داشته بود و با دستِ دیگرش، گوشی را گرفته بود و با بهار صحبت میکرد. - از اتاق بیرون نرو بهار، نزدیکیم. یاسین آنجا بود. یاسین، با آن...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 40
بهار پشت پنجرهی اتاق ایستاده بود؛ میان نور کمرنگ و لرزان صبح که از شیشهی غبارگرفته میگذشت و روی صورتش خطهای زرد و کمجان میانداخت. نگاهش از من هم گیجتر بود! شانس آوردم که یاسین پشتش به سمت ما بود وگرنه با دیدن آن دو دهان باز و چشمهای گرد، حتماً میفهمید همهچیز از همان اول چقدر پرتوپلا و ...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
