لیست کلیه پارتهای رمان دیار مجنون تبار لیلی : پارت های 41 تا 46
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 41
نفهمیدم بهار کی از اتاق رفت. نفهمیدم آخر حرفهای دیار و یاسین به کجا رسید. نفهمیدم عقربههای ساعت چقدر پیشروی کردند... فقط خود بیچارهام را دیدم که آنقدر کنج اتاق تنها نشسته و زانوی غم بغل گرفته بودم که پاهایم خواب رفته بودند و گزگز میکردند. تقهای به در اتاق خورد و در آهسته باز شد. قامت بلند دی...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 42
همهی حواسم را جمع کرده بودم تا واکنشش را ببینم. خیلی زود لبهایش روی هم فشرده شد و با چند پلک زدن پیدرپی، نگاهش را دزدید و به خیابان نگاه کرد. - هیچم اینجوری نیست... اصلا هم خوب نشناختی منو! سعی داشتم لبخند پهنم را قایم کنم، لبم را ریز دندان گرفتم و گفتم: بهم نگاه کن بگو اشتباه میکنم، بگو دو...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 43
سرمایِ آیسلاته در لیوان بهتدریج با گرمایِ فضایِ کافه یکی میشد، اما سرمایِ میانِ ما، عمیقتر از یخِ درونِ لیوانها بود. مهیاس با آن نگاهِ لرزان، انگار داشت تمامِ آیندهی احتمالیمان را در چشمهای من جستوجو میکرد. - نگرانم... نگران یاسین که شب قراره ببینمش، نگران بابام... نگران آخر این راهی ک...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 44
پلکهایش روی هم فشرده شد؛ انگار میخواست حقیقتِ تلخی را پشتِ پلکهای بستهاش حبس کند. با تأنی نگاهش را به نگاهم دوخت و صدایش، بیآنکه بلند شود، در جانِ شب نشست. - من مخالف مهیاس نیستم! منکر مشکلاتی که پیشِ رو داری هم نمیشم، اما حرفِ من سرِ صداقت داشتنه! تصور کن تموم این سدها رو بشکنی، با آقاجون...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 45
انگار زمان در دیوارهای این خانه، کش آمده بود. دقایقی که با حرفهای ماجون از گذشته و روزهای خوشِ دورِ باباعطا و سکوتهایِ سنگینِ یاسین میگذشت. آمدن ماجون این خوششانسی را برایم داشت که مجبور نشدم راجع به دیار و مسعود حرفی بزنم. ساعت دیواری با صدایی که در سکوتِ خانه به گوش میرسید، تیکتاک میکرد....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 46
ابروهایم بالا رفت و لبخندی از سر شیطنت روی لبهایم نشست. - خیلی فلسفی بود ماجون... مخم نمیکشه. ولی بیشتر فکر کنم یهکم شاید فهمیدم. ریز و نمکین خندید و گفت: از دست تو دختر... الهی خدا برات بسازه و بشه همونی که میخوای. حالا صبحونهتو بخور که دیر میشه. با لبخندی کش آمده، تکهای نان برداشتم و گ...
بروزرسانی در : ۹ ساعت پیش
