لیست کلیه پارتهای رمان دیار مجنون تبار لیلی : پارت های 41 تا 58
تعداد کل پارت های منتشر شده : 58
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 41
نفهمیدم بهار کی از اتاق رفت. نفهمیدم آخر حرفهای دیار و یاسین به کجا رسید. نفهمیدم عقربههای ساعت چقدر پیشروی کردند... فقط خود بیچارهام را دیدم که آنقدر کنج اتاق تنها نشسته و زانوی غم بغل گرفته بودم که پاهایم خواب رفته بودند و گزگز میکردند. تقهای به در اتاق خورد و در آهسته باز شد. قامت بلند دی...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 42
همهی حواسم را جمع کرده بودم تا واکنشش را ببینم. خیلی زود لبهایش روی هم فشرده شد و با چند پلک زدن پیدرپی، نگاهش را دزدید و به خیابان نگاه کرد. - هیچم اینجوری نیست... اصلا هم خوب نشناختی منو! سعی داشتم لبخند پهنم را قایم کنم، لبم را ریز دندان گرفتم و گفتم: بهم نگاه کن بگو اشتباه میکنم، بگو دو...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 43
سرمایِ آیسلاته در لیوان بهتدریج با گرمایِ فضایِ کافه یکی میشد، اما سرمایِ میانِ ما، عمیقتر از یخِ درونِ لیوانها بود. مهیاس با آن نگاهِ لرزان، انگار داشت تمامِ آیندهی احتمالیمان را در چشمهای من جستوجو میکرد. - نگرانم... نگران یاسین که شب قراره ببینمش، نگران بابام... نگران آخر این راهی ک...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 44
پلکهایش روی هم فشرده شد؛ انگار میخواست حقیقتِ تلخی را پشتِ پلکهای بستهاش حبس کند. با تأنی نگاهش را به نگاهم دوخت و صدایش، بیآنکه بلند شود، در جانِ شب نشست. - من مخالف مهیاس نیستم! منکر مشکلاتی که پیشِ رو داری هم نمیشم، اما حرفِ من سرِ صداقت داشتنه! تصور کن تموم این سدها رو بشکنی، با آقاجون...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 45
انگار زمان در دیوارهای این خانه، کش آمده بود. دقایقی که با حرفهای ماجون از گذشته و روزهای خوشِ دورِ باباعطا و سکوتهایِ سنگینِ یاسین میگذشت. آمدن ماجون این خوششانسی را برایم داشت که مجبور نشدم راجع به دیار و مسعود حرفی بزنم. ساعت دیواری با صدایی که در سکوتِ خانه به گوش میرسید، تیکتاک میکرد....
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 46
ابروهایم بالا رفت و لبخندی از سر شیطنت روی لبهایم نشست. - خیلی فلسفی بود ماجون... مخم نمیکشه. ولی بیشتر فکر کنم یهکم شاید فهمیدم. ریز و نمکین خندید و گفت: از دست تو دختر... الهی خدا برات بسازه و بشه همونی که میخوای. حالا صبحونهتو بخور که دیر میشه. با لبخندی کش آمده، تکهای نان برداشتم و گ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 47
نام «دیار» روی صفحهی گوشی افتاد و تازه متوجه گذر زمان شدم که قرار بود آماده باشم! - الو؟ - آمادهای جاندلم؟ ابروهایم بالا رفت. - رسیدی؟ - نه هنوز، اما تقریبا نزدیکم. دستپاچه گفتم: تا برسی آمادهایم. - باشه عزیزم، چیزی لازم ندارید تو مسیر بگیرم براتون؟ لبخند روی لبم نشست. از همین حالا می...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 48
مهیاس با دستپاچگی، انگار که بخواهد از یک گناهِ بزرگ فرار کند، نگاهش را از من دزدید و چندقدم عقب رفت. «سلام» بیجانی با صدای لرزان به مامان گفت و وقتی سکوتش را با آن نگاه سرد و خشک دید با قدمهایی نامتعادل، از کنارش گذشت و به سمتِ سالن قدم تند کرد. برای یک لحظه، گویی زمان متوقف شد. چهرهی مامان ...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 49
گذر زمان، در میان هیاهوی ذهنم به دستفراموشی سپرده شده بود. اینکه چقدر موتورسواری کردم، چقدر خیابانها را با پای پیاده گز کردم، چقدر روی نیمکت پارک نشستم... نمیدانم! فکر، مثل خوره به جانم افتاده بود. وقتی مهتاب، نقرهفام و بیتفاوت، جای آفتاب را در آغوشِ کبود آسمان گرفت، ناخودآگاه خودم را جلوی خ...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 50
ابروهای در هم و نگاه خیرهاش به فرش، نشان میداد که چقدر فکرش مشغول است و شاید کمی هم دلهره دارد اما من نمیتوانستم آنقدر شجاع باشم تا مقابلش بنشینم، چشم در چشمش بدوزم و او از زنی حرف بزند که روزی عاشقش بوده. من درمورد دیار حسود بودم... آنقدر حسود که به پیراهن تنش هم حسادت میکردم، به هوایی که اط...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 51
وقتی برای خواب آماده شدم، بااحتیاط ماجون را بیدار کردم تا توی اتاق و روی تخت، راحت بخوابد. تشک خودم را هم پایین تخت، کف اتاق پهن کردم. ماجون خمیازهکشان و آهستهآهسته قدم برداشت و لبهی تخت نشست. لبخند کمرنگی زد و گفت: ولی کاش بیدارم نمیکردی... دیگه مگه به همین راحتی خوابم میبره؟ دستی لابهلای...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 52
نه لباس پوشیدنم را یادم هست، نه اینکه چطور سوار ماشین شدم... خیابانها مثل یک فیلم سیاه و سفیدِ بیصدا از جلوی چشمانم رد میشدند. بیمارستان، بویِ وایتکس و سردیِ همیشگیاش را داشت. پرستار باحال و بامرام شیفتِ صبح که دفعات قبل هم با مهربانی دلداریام میداد، با دیدنم از پشت پیشخوان بلند شد. - مید...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 53
با عجله سمت رختکن رفتم، لباسهای خیس عرق را از تن درآوردم. جریانِ سردِ آبِ دوش، لرزشِ خفیفِ شانههایم را کمی تسکین داد، اما نه آنقدر که بتواند بیخیالِ تپشهای تند قلبم شود. خیلی برای لباسپوشیدن، وسواس به خرج ندادم و با پوشیدن یک تیشرت و شلوار، فورا از باشگاه بیرون زدم. صدایِ غرشِ موتور در خیاب...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 54
برای چندثانیه بیحرف نگاهم کرد و اخمش پررنگ شد. - نمیذاری حرفمو بزنم که...! اتفاقا به تنها چیزی که الان فکر نمیکنم همین مسئلهاس! من هیچ عجلهای برای محرم شدن ندارم. منظورم این بود من عادت ندارم بذارم بقیه برام کاری کنن. شاید ازت قرض یا کمک بگیرم ولی اهل دودوتا چهارتام، حسابش میکنم! جوابهای...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 55
چنددقیقهای در سکوت مشغول جگرخوردن بودیم که صدای زنگ گوشی، سکوت کوتاه بینمان را پر کرد و دستمالی از جعبهی چوبی روی میز برداشتم. سرانگشتانم را با آن تمیز کردم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم. آهسته زیر لب گفتم: آقاجونه! تماس را وصل کردم. حواسم به مهیاس بود که کنجکاوانه چشم به من دوخته بود. - سل...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 56
با غیظی که گلویم را میخراشید، فریاد زدم: تو خیلیوقته منو انداختی دور... چیز تازهای نیست. خونهی منم اینجاست، همین چاردیواری که بویِ باباعطامو میده. من دیگه هیچجا نمیام! تماس را قطع کردم و هقهقی تلخ در گلویم شکست و گونههایم زیر هجومِ اشکهای داغ و شور، خیس شد. چرا مامان انقدر خودخواه و بیر...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 57
نگاهم را از صفحهی گوشی گرفتم و دوختم به صورتِ مردی که انگار از تماشایِ نابودیِ دیگران کیف میکرد. - میبینی مامانتو؟! به خیالت میره خیاطی میکنه؟ ابرویی بالا انداخت و نوچی کرد.... - با عشوهگری و تلکهی مردای هیز و هوسباز، زندگیشو میچرخونه! همانطور که حرف میزد، دست در جیبِ دیگرش برد و تکه...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 58
شک نداشتم در نبود من، اتفاقی افتاده بود. شاید ماجون زنگ زده بود یا یاسین... هرچه بود دلیل ناراحتی یاس، آن بوسه نبود! نگاهش را مثلِ کفِ دست میشناختم؛ هنوز همان آتشِ گرمِ همیشگی در عمقِ مردمکهایش سوسو میزد، اما انگار کسی آن شعله را زیرِ لایهای از خاکسترِ ناامیدی یا ترسی کهنه دفن کرده بود. پیامک...
بروزرسانی در : دیروز
