پارت ده :

حوله‌ی کوچک روی صندلی‌ام را برداشتم، عرق نشسته بر پیشانی و گردنم را خشک کردم و سمت فرزاد رفتم. با نزدیک‌شدنم برخاست و به هم دست دادیم.

- سلام، خوبی؟

لبخند روی لب داشت و سرحال بود. دستم را فشرد.

- علیک سلام، تو چطوری؟ یا زیادی خوشی ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!