پارت سوم :
سمت آشپزخانه رفتم تا شربت آماده کنم. صدایم را کمی بالا بردم: با چماق افتاده بود دنبالم... خیلی ترسیده بودم. اصلا مخم کار نمیکرد. پریدم تو شلوغی جمعیت و رفتم سمت مترو. گمم کرد ولی میدونم میاد اینجا سراغم. ولکن نیست.
به سالن سرک کشیدم، چشمک ریزی زدم و گفتم: دستش بهم برسه قیمهقیمهم میکنه!
روی مبل لم داد و جورابهایش را از پا بیرون کشید، هر لنگهاش را یکطرف مبل انداخت. زبانش را بین لبهایش گذاشت و پرصدا فوت کرد.
- زرشک...! جرئت داره بیاد اینجا انگشتش بهت بخوره، جفت دستاشو قلم میکنم! کرهخر...
ریزریز خندیدم و به آشپزخانه برگشتم. لیوانهای شربت خاکشیر را داخل سینی کوچکی گذاشتم و به سالن رفتم.
- باباعطا... از کی یه سلمونی نرفتی؟ نگاه تو آینه به سر و ریشت انداختی؟
غم چشمهایش قلبم را سوزاند. سرش روی شانه کج شد و پردرد لبخند محوی زد.
- کدوم آینه و سلمونی؟! همینکه سر کار میرم واسه اینه از گشنگی نمیرم که اگه تو رو نداشتم و دلم بند تو نبود، همونم نمیرفتم تا به درد خودم بمیرم.
لبهایم روی هم فشرده شد. لیوان شربت را سمتش گرفتم و گفتم: دور از جونت بابا... نگو دلم میگیره!
لیوان را از دستم گرفت و گفت: بعد فوت یاسمن و جدایی از مادرت... دنیا برام جهنم شده.
- غصه نخور دورت بگردم، من دلم روشنه... میای با مامان آشتی میکنید. من میخوام دوباره دور هم جمع بشیم.
شربت را یکنفس سر کشید و با پشت انگشت اشاره دور و اطراف لبهایش را تمیز کرد.
- بعید میدونم... پناه دیگه منو نمیخواد!
لب باز کردم جوابی بدهم که صدای زنگبلبلی خانه بلند شد و حرف در دهانم ماسید. بعد از صدای زنگ، چندبار تند و بیوقفه در کوبیده شد. پر از نگرانی سمت حیاط نگاه کردم.
- خودشه بابا... یاسین اومده!
از جا برخاست. تنش نحیف و لاغر شده بود اما سعی داشت خودش را حامی و قلدر نشان دهد. سینه جلو داد و ابرو در هم کشید... با کمری راست و قدمهایی محکم سمت در رفت.
- خب باشه باباجان... از چی ترسیدی؟ من که نمردم!
دمپاییهای پلاستیکی آبیرنگ را پوشید و من جلو رفتم. از کنار در نظارهگر قدمهایش بودم. در را باز کرد و حدسم درست بود! یاسین آمده بود. صدایشان واضح نبود که چطور احوالپرسی کردند و چه حرفهایی زدند ولی باباعطا که از جلوی در کنار رفت و یاسین پا به حیاط گذاشت، آب دهانم را آهسته قورت دادم. عقبگرد کردم و سمت آشپزخانه رفتم. دوتا سیبزمینی از سبد برداشتم و خودم را سرگرم پوستگرفتنشان کردم.
- چرا اومدی اینجا؟
با صدای یاسین، سرم را بالا گرفتم. ابروهایش را در هم کشیده و نگاهش از پشت عینک گردش پر از خشم بود. یک دستش تکیه به درگاه آشپزخانه داشت و دست دیگرش مشت شده بود. سعی کردم صدایم نلرزد و جواب دادم: خونه بابامه، پرسیدن داره؟ اومدن دیدن بابام!
پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت: دیدیش؟ بسه! حالا پاشو بریم خونهی خودمون! جایی که باید شب سرتو اونجا بذاری زمین!
دست از کار کشیدم، چشمهایم را درشت کردم و جسورانه جواب دادم: نمیام... نه امشب، نه هیچ شب دیگهای! میخوام از این به بعد با بابا زندگی کنم.
صورتش را مچاله کرد و با دهنکجی گفت: زر زر نکن جوجه... پاشو جمع کن بریم خونه!
باباعطا پشتسرش ظاهر شد و دلم قرصتر شد. لجوجانه لب زدم: نمیخوام... نمیام!
با غیظ لبش را زیر دندان فشرد و خواست قدمی سمتم بردارد که باباعطا مچ دستش را گرفت.
- هوی... من هنوز نمردم که تو اینجوری دور برداشتی! میخواد خونه من باشه، خونه باباش، باید از تو اجازه بگیره؟!
صورت یاسین از خشم سرخ شده بود و توپید: اینجا؟ تو خونهمجردی باباش؟ که معلوم نیست کی میاد و کی میره؟!
قلبم تند میزد و از این خیرهسری یاسین ترسیده بودم که سیلی محکم باباعطا باعث شد جیغ خفهای بکشم و کارد و سیبزمینی را داخل ظرف رها کنم. لبهای باباعطا میلرزید و صدایش بیشتر... آتش زیر پوستش را میدیدم که به چشمهایش شعله میکشید. صدای شکستن قلبش را شنیدم... له شد غرور مردانهاش زیر سنگینی کنایه و تهمتهای پسرش!
- پسرهی بیچشموروی الدنگ... گمشو از خونهم برو بیرون تا خونتو نریختم زمین و کار دست خودم ندادم. مهی همینجا میمونه! نه امشب که تا هروقت دلش بخواد.
یاسین عقبعقب رفت و پر از انزجار و حرص لب زد: میبرمش... بالأخره میبرمش.
روی پاشنهی پا چرخید و رفت. قطره اشکم روی گونه چکید و لبریز از عذابوجدانی که خودم را باعث دعوا میدیدم، رو به بابا گفتم: ببخشید باباعطا!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نرگس
0از هم جدا شدن؟ چرا؟ یاسمن هم حتما خواهرشه.
۲ ماه پیشفاطمه
1قسمت مه یاس
۳ ماه پیشارزو
0سیلی حقش بود بچه پررو🤭
۳ ماه پیشپری
2رمان که تا اینجا خوب بود ولی اگه یاسینو گیر بیارم کلشو میکنم پسریه دیوونه😐
۳ ماه پیشساناز
1🤍💜💙🧡❤️💛🩷🩶🤎💚🩵
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
سانازجون کامنت متنی نمیذاری؟😄قربون قلبای رنگیرنگیت. 😘❤💚🥰کاش بقیه دوستان هم به جای سکوت، یه چندتا قلب حداقل بذارن. 👌
۳ ماه پیشمیم
2بیچاره مه یاس،چه خانواده بهم ریخته ای،چه برادر قلدری،ولی رفتارش مشکوکه به برادر نمی خوره،برادر فقط حامی 🥺
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
حامی یهدونهاس😉😘
۳ ماه پیشFtm
3یاسمن کیه ؟خواهرشونه؟
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خواهر یاسین و مهیاس
۳ ماه پیشFtm
2این پسره یاسین مثل شوهرا رفتار میکنه تا برادر😐نکنه برادرش نباشه و بهش حسی داشته باشه اینجوری بنظر میادا
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
فعککک نکنم😁
۳ ماه پیشمهلا
2عالی، لذت بردم. بسیار زیبا و پر از احساس خوب. توصیه میکنم حتما بخونید
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون مهلاجون🥰😘
۳ ماه پیشمهلا
2اینطور که مشخصه یاسین خیلی اذیت میکنه، اما چرا...
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
درسته... بزودی مشخص میشه
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
0یاسین از این ناراحت بود که مهیاس اومده پیش پدرشون پس با باباش یه مشکلی داره