لیست کلیه پارتهای رمان درخت سیب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان درخت سیب - پارت 1
عاشق اگر عاشق باشد، از فرسنگ ها دور هم وفادار عشق می ماند. روایتیست از وفاداری به عشق. روستایی که بر پایه ی اشتباهات یک مشت ذهن های پوسیده بنا شده است. ده ی که قربانیان کمی نداده است. ولی این بار می خواهد دخترکی را قربانی کند که عهد بسته است بشکند تمامی سنت و قانون ها را. او فرق دارد، عاشق علم و...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 2
محکم بهش تنه می زنم و به سمت سوئیت ام می دوم. در را باز میکنم و خودم را داخل پرت می کنم و محکم در را می بندم و پشتم را تکیه می دهم. خیره تابلو عکس رو به رویم اشک هایم جاری می شود. خسته بودم از نفهمیده شدن. هیچ کس انگار مرا نمی فهمید. از این ده و قانون هایش متنفر بودم. از اینکه دختر ها حق داشت...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 3
کمی بعد مهتاب با رنگ و روی پریده بیرون می دود و آرام می گوید: -غریبه آقاجان صدات میکنه. حدس اینکه چه شده است کار سختی نبود. مثل همیشه خانم جان خبر ها را باید داغ داغ به گوش شوهر مثلا غیرتی اش می رساند. موضوع دانشگاه من است. خونسرد در سوئیت ام را می بندم و با قدم های شمرده پشت مهتاب به ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 4
امروز از همان طلوع آفتاب صدا های ظرف و ظروف و دیگ ها بیشتر از صدای زن و بچه ها بود. کلافه روی تخت می نشینم و صدای گیژ تخت در فضا می پیچد. آرام پرده را بالا می دهم و به هیاهو حیاط چشم می دوزم. خدا را شکر می کنم ماشین بابک در حیاط نیست و این امر رفتن او بود. نمی توانم صدای آنها را تحمل ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 5
وقتی دختر می فهمد با وجود او تجدید فراش کرده است اعتراض می کند و اعتراض او موجب دست بلند کردن روی زن باردار می شود. و حالا خواهر مهران با صورت کبود و تن زخمی در خانه مادرش است. و مادرش به جای گرفتن طلاق اش از آن مردک او را وادار می کند که به خانه و کاشانه اش برود و با زن دوم بسازد. و جالب ای...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 6
-برو بیرون می خوام لباس عوض کنم. -همینجا می تونی عوض کنی تو که دیگه بالاخره زن خودم میشی. با خشم صدایم را بالا میبرم. -میگم برو بیرون. خودش هم می فهمد که نمی تواند با این روی غریبه در بی افتد. با پوزخند بیرون می زند و لحظه آخر می گوید: -آخرش که چی؟ بعد ازدواجمون تنت هر روز تو دست...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 7
دختر ها با شوک و تعجب خیره چشم هایم می شوند. -وای ببخشید غریبه جون بخدا من به شوهرت چشم بدی ندارم، فقط خیلی به هم می یاین بخدا بخاطر همین گفتم. دستم را روی دست اش می گذارم و سرم را به معنی چیزی نیست تکان می دهم. یهو صدای داد یک مردی بین طبل و نوحه می پیچد و بی ناموس را جوری فریاد می زن...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 8
همه با شوک و تعجب بی صدا پدرم را نگاه می کنند. این اولین باری است که پدرم به روی آقاجان آمده است. -دیگه این بحث و تموم کنید بابک خودش غریبه رو میبره دانشگاه، نامزد خودش میبره خیال همه راحت باشه، من دیگه تحمل ندارم. بعد رو به من می گوید: -برو اتاقت. خشک زده همه چهره ها را نگاه می کنم هم...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 9
به طرف مادرم میروم. -چی شده مامان چرا سر و صداس؟ با لبخند سرش را بالا می آورد. -هیچی دخترم آقاجانت خاندان وکیلی ها رو شام دعوت کرده، نمی دونی چه شوقی داشت، آقاجانت خوشحاله. پوزخند می زنم. پدر بزرگ ام همیشه زیر سنگینی اسم آنها به خودش می بالید. خاندان وکیلی. خاندانی که روزگاری خیلی دور...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 10
آقاجان چه گفته بود؟ آهان سهراب. اسمش سهراب بود. سرش را پایین می اندازد و نگاه به زمین می دوزد و نگاه اش بشدت دگرگون می شود. متعجب شده ام ولی سعی می کنم بروز ندهم. آقاجان با صدای رسانا و لبخند می گوید: -بله فرنگیس خانوم غریبه است. فرنگیس خانم سر تکان می دهد و بیشتر نگاه ام می کند. کمی ...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 11
وقتی پسر عمویش اشکان سرش را تا جایی ممکن به گوشی اش فرو کرده بود و با لبخند پهن انگشت هایش را در صفحه موبایل هی تکان می داد. با مهربانی و تحکم در کلام می گوید: -بابا جان اشکان. و اشکان تند بدون وقفه گوشی اش خاموش می کند و سرش را پایین می اندازد. چرا دلم می خواهد بیشتر بشناسماش؟ شاید تعری...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 12
"چرا بیهوده می کوشی که بگریزی ز آغوشم؟ از این سوزندهتر هرگز نخواهی یافت آغوشی...." "فروغ فرخزاد " خجالت ام برای اولین بار آنقدر پررنگ است می خواهم تمام وقت در اتاق ام بمانم ولی مهتاب صدایم می کند برای صبحانه بروم. با لبخند قلابی به همه سلام می دهم. با سلامم سهراب سر بلند می کند...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 13
سهراب با صدایم بر می گردد و تلفن را قطع کرده با قدم های بلند کنارم زانو می زند. دستم را بلند می کنم و خیره خون دستم می شوم. سنگ کوچک به پوست دستم فرو رفته بود. دستمالی از جیب اش در می آورد و روی دستم می گذارد. -داره خون میاد. و با دستمال، خون دستم را پاک می کند و من خیره مژه های سیاه اش می ش...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 14
رفتند. مرد مومن مادرش را در آغوش گرفته و او را روی صندلی نشانده و کمربند مادرش را بست. و من به چشم دیدم که چقدر عاشقانه و مخلصانه دست مادرش بوسید و خودش با لبخند و تشکر کوچک ولی عمیق، پشت فرمان نشست و راند، و اشکان و عاطفه خانم با ماشین خودشان رفتند. تا محو شدن ماشین مشکی سهراب نگاه از راه...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 15
راست اش را بگویم مرد جذابی است ولی ما به هیچ وجه برای هم ساخته نشده بودیم. بابک را در بچگی خیلی دوست داشتم او همیشه مراقب ام بود همیشه ولی رفته رفته که بزرگ شدیم و افکار بزرگان ارث رسید به بابک و غیرت اش یک باره از جام وجود اش لبریز شد. من هم دیگر غریبه سابق نشدم برایش. گیر دادن هایش حت...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 16
وارد دانشگاه می شوم. نمی گویم که خواستن توانستن است. چون نیست می دانم که نیست خیلی هاخواستند نشد تلاش کردن نشد مثل محبوبه که عاشق درس خواندن بود ولی شوهرش دادند چون پدر و مادرش معتقد بودند که دختری که از درس و دانشگاه حرف بزند یعنی اینکه چشم گوشش باز شده است و برای اولین خواستگار محبوبه جواب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 17
چند ساعت یک سره روی صندلی خشک ام زده بود. -تا کی باید بشینم اینجا بابک؟ بریم خونه عمه توران صبح بشه یه کاریش می کنیم. بین کلمات آرام اش صدای جیغ بچه ای از بیرون به گوش می رسد که باعث می شود صدایش را نشنوم. کلافه می گویم: -چی میگی بابک؟ سرش را با خشم بلند می کند و خیره چشم هایم می گوید: -میگم خ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 18
همراه بابک نزدیکشان می شویم. فرنگیس خانم حتی نمی گذارد سلامم را تکمیل کنم، با ذوق می گوید: -خمشو ببنیم دختر قشنگم میخوام بچلونمت. با لبخند خم می شوم و آرام بغل اش می کنم ولی او مرا می فشارد. دیگر مطمئن می شوم که این زن واقعا مرا دوست دارد بدون هیچ ادایی نقش بازی نمی کرد. سر بلند می کنم. مشکی چش...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 19
اتاق مرتب و زیبایی بود. روی تخت می نشینم و نفس عمیقی می کشم. آسمان سرخ زمستان اتاق را روشن کرده بود. لباس های نویی روی صندلی دیده می شود ولی من بی توجه مقنعه ام از سرم می کشم و دکمه های مانتو ام را باز می کنم، زیپ کوله ام را باز کرده و یکی از کتاب هایم را بیرون می کشم. می دانم که درس ها سنگین ش...
بروزرسانی در : ۴۱ روز پیش
-
رمان درخت سیب - پارت 20
راستی گفت سهراب خانه نیست. یعنی کجا رفته؟ به تو چه غریبه مگه تو چیکارشی؟ بگیر بخواب تا صبح بیدار بودی. دوباره زیر لحاف می خزم ولی فکر و خیال لحظه ای رهایم نمی کند. چشم های مومن اش زیادی دوست داشتنی بود یا من اینگونه فکر می کردم. هر چه که بود زیبا بود. پلک هایم روی هم می افتد و من آخرین چیزی که می...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
