درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت یازده :
وقتی پسر عمویش اشکان سرش را تا جایی ممکن به گوشی اش فرو کرده بود و با لبخند پهن انگشت هایش را در صفحه موبایل هی تکان می داد.
با مهربانی و تحکم در کلام می گوید:
-بابا جان اشکان.
و اشکان تند بدون وقفه گوشی اش خاموش می کند و سرش را پایین می اندازد.
چرا دلم می خواهد بیشتر بشناسماش؟
شاید تعریف مردانگی همین مرد است.
یکباره در سکوت غذا با حرص و تندی می گوید:
لطفا صبر کنید...
