پارت یازده :

وقتی پسر عمویش‌ اشکان سرش را تا جایی ممکن به گوشی اش فرو کرده بود و با لبخند پهن انگشت هایش را در صفحه موبایل هی تکان می داد‌.
با مهربانی و تحکم‌ در کلام می گوید:

-بابا جان‌ اشکان‌.

و اشکان تند بدون وقفه گوشی اش خاموش می کند و سرش را پایین می اندازد.
چرا دلم می خواهد بیشتر بشناسم‌اش؟
شاید تعریف مردانگی همین مرد است.

یکباره در سکوت غذا با حرص و تندی می گوید:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!