درخت سیب به قلم زهرا مجموعی
پارت بیست :
راستی گفت سهراب خانه نیست.
یعنی کجا رفته؟
به تو چه غریبه مگه تو چیکارشی؟ بگیر بخواب تا صبح بیدار بودی.
دوباره زیر لحاف می خزم ولی فکر و خیال لحظه ای رهایم نمی کند.
چشم های مومن اش زیادی دوست داشتنی بود
یا من اینگونه فکر می کردم.
هر چه که بود زیبا بود.
پلک هایم روی هم می افتد و من آخرین چیزی که می بینم چشم های نجیب و مشکی او بود.
با ضربه ای که به در زده شد چشم گشودم
لطفا صبر کنید...
